نظری بر خصال شخصی و کارنامه عملی حسین فردوست

   507 بازديد   
نظری بر خصال شخصی و کارنامه عملی حسین فردوست

خاطراتی که درپی می‌آید، بخشی از دست‌نوشته‌های سرتیپ محمد آیرملو از نظامیان پرسابقه و شاخص دوران شاه و کارگزاران ساواک است که با شخص فردوست ارتباط کاری نزدیکی داشته است. این خاطرات به رغم تمامی ایجاز خویش، می‌تواند ترسیم‌گر شمایی از خصال شخصی و کارنامه عملی قائم مقام ساواک باشد.

اردیبهشت ماه 1366، محملی برای مرگ یكی از متولیان شاخص امنیت در دوران محمدرضا پهلوی بود. حسین فردوست چهره منحصر به فردی است كه علاوه بر دوستی طولانی با شخص محمدرضا پهلوی، اطلاعاتی مهم از شكل‌گیری ساختارهای سیاسی و امنیتی ایران، پس از سلطنت دوست صمیمی خود داشت. بی‌تردید شناخت دقیق خصال و ویژگی‌های این فرد، تأثیری فراوان در شناخت ماهیت سخت‌افزاری و نرم‌افزاری رژیم گذشته خواهد داشت.

خاطراتی كه درپی می‌آید، بخشی از دست‌نوشته‌های سرتیپ محمد آیرملو از نظامیان پرسابقه و شاخص دوران شاه و كارگزاران ساواك است كه با شخص فردوست ارتباط كاری نزدیكی داشته است. این خاطرات به رغم تمامی ایجاز خویش، می‌تواند ترسیم‌گر شمایی از خصال شخصی و كارنامه عملی قائم مقام ساواك باشد. ذكر این نكته نیز لازم است كه خاطرات سرتیپ محمد آیرملو، در سال 1388 و با ویرایش خسرو معتضد و از سوی انتشارات البرز روانه بازار كتاب گشت. تلاش آیرملو در این كتاب، معطوف به بازگویی زندگی شخصی خود، اوضاع سیاسی، نظامی، اجتماعی و فرهنگی ایران و همین‌طور شرح سفرهای وی به ایالات متحده امریكاست. آیرملو در خاطراتش به شرح حوادث عصر قاجار، دوران رضاشاه و نابسامانی‌های درون ساختاری ارتش، برخوردهای وی به عنوان جوانی تحصیلكرده با صاحب‌منصبان كم‌سواد  می‌پردازد. وی همچنین خاطراتی را درباره سفرهایش به اروپا و از جمله بلژیك، ازدواج خود، سفر مأموریتی و آموزشی به امریكا و شگفتی‌های آن كشور بیان می‌كند. مقایسه شیوه تفكر ایرانی با امریكایی و ارائه اطلاعاتی از ارتش سال‌های 1320 تا 1340 خورشیدی ایران از جمله مباحث قابل توجه كتاب است. امید آنكه مقبول افتد.

 گل‌فروشی فردوست در نیاوران!

نعمت‌الله نصیری كه پس از ترور منصور نخست‌وزیر از ریاست شهربانی به مقام ریاست ساواك تغییر مقام داد، روز اول با اونیفورم سپهبدی، هفت تیر به كمر بسته به ساواك آمد و از همان لحظه اول بنای اشتلم والدوم و بلدرم را گذاشت و اخلاق قزاق منشانه خود را كه در دوران اشتغال در شهربانی (با توجه به پرونده فساد مالی بزرگی كه از دوران پنج ساله خدمت او در شهربانی كل كشور موجود است) تا حدی آژان‌منشانه هم شده بود، به منصه ظهور گذاشت و همه ما را حیران و سرگردان كرد! او حسین فردوست را به عنوان قائم‌مقام خود قرار داد كه موضوع خاطراتی است كه می‌نویسم.

نمی‌دانم فردوست چه شاخ غولی را شكسته بود كه او نیز در پرتو مراحم ملوكانه یك شبه ره صدساله پیمود و ارتشبد شد! یاد یك لطیفه فرانسوی افتادم كه مضمونی بود كه فرانسوی‌ها برای ژنرال‌های خودشان كوك كرده بودند: «گویند سرهنگی برای یك عمل جراحی مغزی روی تخت جراحی خوابیده بود و جراح مغز سر او را بیرون آورده و مشغول بررسی بود كه ناگاه افسری از در اتاق عمل وارد شد و نفس‌زنان به سرهنگ مژده داد كه ناپلئون شما را به درجه ژنرالی مفتخر كرده است. با شنیدن این مژده سرهنگ برخاسته به راه می‌افتد. دكتر او را صدا زده می‌گوید ژنرال، مغزتان جامانده. آن تازه ژنرال می‌گوید من ژنرال شده‌ام، دیگر مغز لازم ندارم!» فردوست كه به قول خودش نمی‌دانست با آن همه پول كه اعلیحضرت «مرحمت می‌فرمایند» چه بكند، گذشته از بدلباسی بسیار كنس بود. او فقط یك كراوات داشت آن هم از آن كراوات‌های قلابی گره‌دار! ناهار را در دفترش می‌خورد و ساندویچش را از خانه می‌آورد! او روزی به من گفت در فلان نقطه نیاوران گلخانه‌ای دارد كه سالی 150 هزار تومان درآمد آن است، چون نوروز نزدیك شد، فكر كردم خوب است امسال از گلخانه فردوست - كه خیلی نزدیك خانه ما است- گل بخرم. یك روز جمعه به آنجا رفتم اتفاقاً خود فردوست آنجا بود. پیش خود گفتم بخت با من است حتماً به من تخفیف می‌دهد. هنگام بیرون رفتن و خداحافظی با دست اتاقكی را نشان داد و گفت صندوق آنجا است!

 دلالی محبت برای محمدرضا پهلوی

 درباره روابط خصوصی‌اش با اعلیحضرت شایعات خوبی در دهان‌ها نبود. در همان دوران ولیعهدی محمدرضا شاه شعری ساخته شده بود كه در آن نسبت دلالی محبت ولیعهد به فردوست داده شده بود. تا بالاخره خود او هنگامی كه با رژیم بعدی همكاری می‌كرد در كتابی  به این شغل شریف ِ خود اعتراف كرده، می‌نویسد: «مدتی پس از جدایی محمدرضا از فوزیه، او از من خواهان معرفی زنی شد. من در یك مهمانی در باشگاه افسران مادر و دختری را دیدم. دختر در حدود 15، 16 سال و موبور و قد بلند بود. به مادرش نزدیك شدم و خود را معرفی كردم و آدرسشان را گرفتم و ماجرا را به محمدرضا گفتم. گفت مادر و دختر را به سرخه‌حصار بیاور. آنان را به سرخه‌حصار بردم. پس از مدت كوتاهی محمدرضا آمد و من آنان را به هم معرفی كردم. آنان مدتی با هم قدم زدند. نام دختر «پروین غفاری» بود... پس از یك ساعت آمدند.

 تازه به دوران رسیده!

محمدرضا به من گفت با پری قرار گذاشته‌ام. او را به كاخ مرمر بیاور. من یكی دوبار پری را به كاخ مرمر بردم...» خود پری غفاری نیز (كه در تهران مشهور شده بود) در سرگذشت خود می‌نویسد: «تنها كسی كه در بزم‌های شبانه حاضر نمی‌شد حسین فردوست بود. با آنكه او مرا به آغوش شاه انداخت و می‌دانستم نزد شاه از چه ارج و قربی برخوردار است اما هیچ‌گاه در چنین محافلی او را ندیدم. او همچنان مرموزانه به خانه من در خیابان كاخ رفت و آمد می‌كرد و با مادرم روابط حسنه‌ای داشت. بعدها دانستم كه در زمان قائم‌مقامی فردوست در ساواك، مادرم به عنوان خبرچین برای او كار می‌كرده است.» به راستی فردوست شایسته آن است كه درباره‌اش گفته شود: «آنچه دیوان همه دارند تو تنها داری!»

امتحان گرفتن عجیب فردوست از كاندیداهای تدریس در آموزشگاه ساواك

من برای تدریس روش‌های تازه در آموزشگاه ساواك، چند استاد از میان كارمندان نشان كردم و برای تغییر شغل آنان مجبور بودم تصویب فردوست را بگیرم. فردوست گفت آنان را به من معرفی كنید تا شخصاً آنان را آزمایش كنم. درحین این اصطلاح«آزمایش»، ناگزیر میان او و كارمند كاندیدای استادی بحث درمی‌گرفت. او در حین مباحثه، «شاه‌بالله» چنان آنان را می‌چزاند كه برخی از آنان فراری شدند. روزی یكی از آنان با چهره‌ای سرخ و برافروخته پس از مباحثه با فردوست به دفتر من آمد و با هیجان گفت: «‌رفتار این مرد آخرش همه كارمندان ساواك را به جاسوسی وا‌می‌دارد. من دیگر یك لحظه حاضر نیستم در این ساواك بمانم... و ساواك را رها كرد.»

 سختی كارِ تفهیم مطلب به فردوست

 من در دوران مسئولیت در ساواك، برای هر تغییر و اصلاحی، مجبور بودم نخست موضوع را به فردوست حالی كنم و سپس عقیده و تصویب او را بخواهم. حالی كردن مطلب یا یك روش تازه به كارمندان مربوط، بسیار آسان‌تر بود تا حالی كردن آن به قائم‌مقام جدید ساواك! ناگزیر گهگاه بحث میان ما بالا می‌گرفت. برخی اوقات، چون من برای پشتوانه طرح خود، كتاب انگلیسی مربوطه را جلویش می‌گذاشتم (و او نمی‌فهمید) خشمگین می‌شد، اما ناچار به سكوت بود. تا بالاخره یك روز به من گفت من دوره‌ ام. آی. سیكس و دوره فلان را در انگلستان طی كرده‌ام. من استاد دانشگاه جنگ بودم حالا شما دارید از من ایراد می‌گیرید؟ به او گفتم: من نمی‌دانستم كه شما این دوره‌ها را طی كرده‌اید، در این صورت خوب است كتاب‌های خود را كه لابد همراه آورده‌اید، بار دیگر مطالعه بفرمایید. او آتش گرفت. از نگاهش پیدا بود كه نسبت به من بسیار خشمگین شده است اما چون به من احتیاج داشت و می‌خواست اصلاحاتی را كه در ساواك می‌شود به نام خود نزد اعلیحضرت جا بزند، با وجود آنكه حالا دیگر سرلشكر هم شده بود، درشتگویی‌های من را فعلاً تحمل می‌كرد.

تحصیل در دستگاه‌های اطلاعاتی انگلستان درعین بلد نبودن زبان!

شگفتی در آن است كه او با وجود آنكه به قول خودش چندبار در دستگاه‌های اطلاعاتی انگلستان كارآموزی كرده بود، باز هم انگلیسی بلد نبود و تازه نزد یكی از كارمندان ساواك به نام «زهتاب» انگلیسی یاد می‌گرفت. او با آن جثه كوچكش مردی بود بسیار بد لباس، خشن و متفرعن. برای نمونه كارهای اصلاحی من تا جایی رسیده بود كه می‌بایستی مدیران كل اصول وظایف اداره خود را (یا به عبارت دیگر آنچه را كه جزو وظایف خود می‌دانند) بنویسند و ارائه دهند تا پس از بررسی، معلوم شود كه آیا آنچه را وظایف خود می‌دانند درست است یا نه؟ این بررسی در حضور من و فردوست صورت می‌گرفت. اكنون نوبت به بررسی وظایف اداره كل دوم (اطلاعات خارجی) رسیده بود. مدیركل تازه این اداره سرتیپ نگهبانی یكی از بهترین افسران ارتش بود كه پیش از انتقال به ساواك، در سازمان «سنتو» در تركیه چند افسر انگلیسی زیر دستش كار می‌كردند. این افسر با زور ساواك از ارتش گرفته شده و با سلام و صلوات به ساواك آورده شده بود. فردوست به او گفت وظایف خود را بخوانید. او چنین خواند: یكم جمع‌آوری اطلاعات. دوم... فردوست جلویش را گرفت و گفت باید بنویسید: جمع‌آوری و تجزیه و تحلیل و تفسیر اطلاعات. سرتیپ نگهبانی گفت این قسمت جزو وظایف اداره كل دوم نیست.

 فردوست برآشفت و می‌خواست عقیده خود را به او تحمیل كند و او زیر بار نمی‌رفت. تا اینكه فردوست رو به من كرد و با دادن رشوه كه شما كه به كار واردید و اصلاحات ساواك را شروع كرده‌اید، بگویید كه من درست می‌گویم یا این آقا؟ من گرفتاری پیدا كردم، نمی‌دانستم چه بگویم كه هم آبروی فردوست نرود و هم قضاوت ناحق نكرده باشم. گفتم: بالاخره شما قائم‌مقام ساواك هستید و تصمیم نهایی با شما است. به ایشان بفرمایید كه وظیفه شما آن است كه من می‌گویم. فردوست گفت مجادله نكنید، حقیقت را بگویید. گفتم در این صورت حق با ایشان است. زیرا تجزیه و تحلیل و تفسیر اخبار وظیفه اداره كل هفتم است. در این موقع فردوست چنان به خشم آمد كه چشمانش قرمز شد و رو به سرتیپ نگهبانی كرد و سر او فریاد كشید و گفت بلند شو برو بیرون. اصلاً تو داخل آدم نیستی كه من به تو اجازه بدهم جلوی من بنشینی و جفنگ بگویی... دو سه روز بعد سرتیپ نگهبانی به ارتش برگشت و در اداره دوم ستاد بزرگ ارتشتاران به كار گمارده شد.

نمونه دیگر: سرهنگ محققی (بعدها سپهبد محققی فرمانده ژاندارمری كل كشور) كه در اداره كل پنجم معاون من بود، افسری است پاك و درستكار و وظیفه‌شناس و كوشا و شایسته احترام. اكنون نوبت ایشان بود كه وظایف اداره كل پنجم را ارائه دهد. فردوست گفت بدهید ببینم چه نوشته‌اید. نوشته را از سرهنگ محققی گرفت و نگاهی سرسری به آن انداخت و كاغذ را جلوی او انداخت و گفت بسیاری از چیزهایی كه اینجا نوشته‌اید غلط است، بروید دوباره بررسی كنید. سرهنگ محققی نزد من آمد و گفت نگاه كنید كجای این وظایف غلط است. من غلطی در آن ندیدم.

  تازه به دوران رسیده!

سرهنگ محققی بار دیگر آمد و با توهین‌های بی‌جای فردوست مواجه شد. او نیز به ژاندارمری كشور منتقل گردید و فردوست یكی از هم‌قطاران وقایع 28 مرداد خود را به جای او نشاند. بنا به خواسته فردوست چند نفر از افسران خوب ساواك به بهانه آنكه آنان در زمان سپهبد بختیار مورد توجه او بوده‌اند، بازنشسته شدند. نه علت بازنشستگی پیش از موعد به آنان ابلاغ شد و نه كسی جرئت كرد كه اعتراض قانونی بكند. فردوست برای ابلاغ بازنشستگی، به امضای رئیس ساواك احتیاج داشت و تیمسار نصیری با همه كبكبه و دبدبه‌اش برخلاف تیمسار پاكروان، در مقابل فردوست«نه» نمی‌گفت:

عاجز و مسكین هرچه ظالم و بدخواه          ظالم و بدخواه هرچه عاجز و مسكین

فردوست همه گزارش‌ها را به عرض نمی‌رساند!

شاهدخت اشرف پهلوی در یكی از یادداشت‌هایش نوشته بود كه: فردوست همه گزارش‌ها را به عرض شاه نمی‌رساند! من چنین احتمالی را از چنین ناجنسی دور نمی‌دانم زیرا همه گزارش‌ها از مجرای دفتر ویژه می‌گذشت. خاطرم هست در حدود 10 سال پیش، كسی به نام منصور رفیع‌زاده كه خود را رئیس نمایندگی ساواك در امریكا معرفی كرده است كتابی به انگلیسی به نام witness منتشر كرد كه یك فصل آن مربوط به محاسن دیگر فردوست بوده و خواندنی است.

 جاسوسی همسر كوبایی ِ معلم فردوست!

نزدیك بود فراموش كنم بنویسم كه كارمندی كه فردوست پیش او انگلیسی می‌خواند، همسر كوبایی داشت كه به موجب اصول حفاظتی، اصلاً نباید در ساواك استخدام می‌شد. این كارمند بالاخره نیز جاسوس از آب درآمد و از ساواك گریخت و اسراری را از ساواك فاش كرد كه یكی از آنها نام كلیه اعضای ساواك بود، از كوچك و بزرگ! این بود شعور كسی كه به قول خودش چندین دوره اطلاعاتی در انگلستان طی كرده و مدعی بود كه درس خواندن كارمندان ساواك در دانشگاه، خلاف اصول حفاظتی است و همه آنان جاسوس خواهند شد!

نماد ترس و عقب‌نشینی

فردوست با همه قدرت و اختیارات و امكاناتی كه داشت، آدمی بی‌شهامت بود. برای مثال او دستورهای خود را با مداد زیر گزارش‌ها می‌نوشت تا هروقت لازم شود، آن را پاك كند! یك روز مدیركل اداره یكم (كارگزینی) كه یك سرتیپ بود چیزی را نزد او آورد تا او امضا كند. فردوست باز با وقاحت تمام سر آن سرتیپ داد زد كه كی به شما گفت چنین دستور مزخرفی را بنویسید؟ آن تیمسار كه در حضور من این‌گونه توهین می‌شد رنگ از رویش پرید و با ترس و لرز پرونده را ورق زد و دستوری را كه خود فردوست با مداد نوشته بود به او نشان داد و گفت این امر خود حضرت اجل است! فردوست پرونده را گرفت و دستور مدادی خود را از زیر آن پاك كرد و گفت شما كه دیدید این دستور غلط است چرا نیامدید پیش من دوباره دستور بگیرید، بروید حواستان را جمع كنید! از این موارد در دوران مسئولیت او زیاد پیش آمد.

روزنامه جوان 26 اردیبهشت 1396 https://www.javanonline.ir/fa/news/851944


نظرات خوانندگان:
 
چنانچه نقدی یا نظری به اثر یا مطلب فوق دارید آن را بیان فرمایید.
نام:
نام خانوادگی:
پست الکترونیک:
متن پیام:

بازگشت به صفحه اول


 
 
 استفاده از مطالب اين سايت با ذکر منبع بلامانع است.
? Design: Niknami.ir