سند نامه ::
 
تشديد حكومت مافوق اجتماعی و سقوط نظام پهلوی

خليل جاهد پری كارشناس ارشد علوم سياسی

مقدمه

مهمترین عامل قدرت اقتصادی در دوران محمدرضا پهلوی نفت و درآمدهای حاصل از فروش آن بود. این ماده سیاه كه محمدرضا همیشه از آن بهعنوان ماده شریف یاد میكرد، بنیادهای سیاسی و اقتصادی حكومت را استوار نموده بود. در دوران حكومت محمدرضا، به موازات افزایش و یا كاهش درآمدهای نفتی، تأثیرات قابل ملاحظهای در حوزههای سیاسی ـ اقتصادی ایجاد میگردید. در خلال دهههای سی و چهل خورشیدی، درآمدهای نفتی به گونهای بسیار نامحسوس افزایش یافت، اما به یكباره در اوایل دهه پنجاه به صورتی افسانهای این درآمدها به بیش از چهار برابر رسید كه تأثیر مهمی در ایران (در دو سطح حكومت و جامعه) بر جای گذاشت. سؤال محوری این پژوهش، حول این موضوع است كه افزایش قیمت نفت چه تأثیر مهمی در بعد سیاسی بر نوع حكومت محمدرضا ایجاد نمود؟ فرض اولیه، این است كه افزایش قیمت نفت و چهار برابر شدن درآمدهای نفتی در ایران (درسال 1352) موجب تقویت قدرت اقتصادی محمدرضا پهلوی گردید كه در نتیجه به عدم پاسخگویی بیشتر حكومت و استقلال آن از جامعه انجامید. به موازات افزایش درآمدهای نفتی، روند اخذ مالیات حكومتی نیز كمتر پیگیری شد و بدین ترتیب، حكومت از جامعه بیشتر از گذشته بینیاز گردید. این رویداد، یكی از عوامل مهم سقوط حكومت محمدرضا گردید.

در این مقاله كوشش خواهم كرد در ابتدا به دولت مافوق اجتماعی در جهان سوم پرداخته و سپس به روابط دو سویه مالیاتستانی و پاسخگویی سیاسی بپردازم. در ادامه به عواملی كه موجب تشدید دولت مافوق اجتماعی در ایران زمان محمدرضا گردید و بر فقدان پاسخگویی هر چه بیشتر این حكومت تأثیر نهاد و در نهایت شاه را به یك دیكتاتور بلامنازع تبدیل نمود، اشاره خواهم كرد.

یادآوری میشود عامل فوق (تقویت دولت مافوق اجتماعی) تنها عامل سقوط حكومت محمدرضا نبود و عوامل مهم دیگری نیز مؤثر بودند كه نویسنده منكر آنان در سقوط حكومت پهلوی دوم نیست.

چارچوب نظری بحث

در تعدادی از كشورهای جهان سوم، دولتهای مافوق اجتماعی و یا رانتیر[1] (تحصیل دار) بر سر كارند. رانت در اصطلاح، سود اضافی است یا درآمدی كه از مواهب طبیعی عاید میگردد. دولت رانتیر را میتوان دولتی نامید كه قسمت عمده درآمد خود را از منابع خارجی و نه از مردم و به شكل رانت دریافت میكند.[2] در چنین رژیمهایی، رانت (كه قسمت عمدهای از درآمد دولت را شامل میشود) به دولتها این امكان را میدهد كه اتكای آنان بر مردم كم شده و در نتیجه از طبقات جامعه مستقل شوند. در این حالت، دولتها كمتر سعی میكنند به مالیاتهای مردمی روی آورند و بیشتر از طریق همان رانت به حیات خود ادامه میدهند. از طرفی، دولت نیز چون وابستگی به جامعه ندارد، خود را ملزم به پاسخ گویی (بیشتر از نوع سیاسی) به شهروندان نمیداند. دولتهای فروشنده نفت در جهان سوم را میتوان جزء دولتهای مافوق اجتماعی دانست. در این جوامع درآمد نفت ـ  كه مستقیماً به حكومت تعلق میگیردـ مایه كاهش وابستگی به اجتماع در زمینه دریافت مالیات شده و به صورت سرچشمهای تقریباً منحصر به فرد قدرت اقتصادی و اجتماعی در میآید، قدرتی كه به شدت از كوششهای مولد جامعه جداست.[3] بنابراین میتوان گفت دولت نفتی، دولتی نیست كه از مالیاتهای مردم ارتزاق نماید.

ارتزاق دولت نفتی از نفت است و به میزان افزایش درآمد نفتی، قدرت دولت نفتی نیز افزایش مییابد.[4] همچنین، استفاده انحصاری دولت از نفت به این نهاد امكان میدهد كه به یك نقش فراطبقاتی روی آورد. علاوه بر این، پدیده مذكور، دو اثر مهم دیگری نیز در روند استفاده انحصاری دولت از نفت میتواند به ارمغان آورد: نخست آنكه به گونهای مشخص و مشهود بخش خصوصی را تابع خود گرداند و آن را از حركت مستقل بهعنوان سرمایهدار ملی باز دارد و دوم آنكه، نیرومندی و ناتوانی دولت  با درآمد نفت و قیمت آن خود تابعی از بازار جهانی شود.[5]  در چنان شرایطی دولت دیگر نه كارگزار و نه جوابگوی جامعه است. در چنین جوامعی دولت فقط به رشد اقتصادی توجه دارد، در نتیجه دموكراسی در این جوامع پا نگرفته و یا كم دوام است.[6]  احزاب نیز یا وجود نداشته و یا به صورتی فرمایشی است. فساد در بین كارگزاران حكومت و به خصوص شخص اول آن كاملاً چشمگیر است و این بهخاطر عدم نظارت مردم و فقدان پاسخگویی كارگزاران حكومتی است.

شوك اول نفتی، آغازی بر تسریع فروپاشی

در اكتبر سال 1973 جنگ چهارم اعراب با اسرائیل سر گرفت و به دنبال آن اعراب در صدد تحریم نفتی كشورهای دوست با اسرائیل برآمدند. بهانه تحریم نفتی اعراب وقتی بهوجود آمد كه دولت انگلیس ممانعت خود از فروش هر گونه تسلیحات به خاورمیانه، و رئیس جمهور آمریكا (نیكسون)، فروش 2/2 میلیارد دلار سلاح به اسرائیل را اعلام نمود.[7] بنابراین، در پاسخ به امتیاز آمریكا و انگلیس به اسرائیل، وزرای نفت كشورهای عربی روز هفدهم اكتبر در نشستی تصمیم به استفاده از كاربرد سلاح نفتی گرفتند و غرب را به دلیل حمایت از اسرائیل، تحریم كردند. وزرای عرب در این نشست اعلام نمودند تا وقتی اسرائیل از سرزمینهای اشغالی اعراب خارج نشود، هر ماه به میزان پنج درصد از تولید نفت خود را خواهند كاست. همچنین، آنان توافق نمودند كه بهای نفت صادراتی خود را از بشكهای 1/3 دلار به 12/5 دلار افزایش دهند.[8]

كمبود عرضه نفت توسط كشورهای عربی و افزایش بهای آن كه توسط خود آنان نیز صورت پذیرفت، واقعهای را بهوجود آورد كه به شوك اول نفتی معروف گردید. اعراب قدرت خود را با ادامه تحریم نفتی به جهانیان ثابت نمودند و توانستند ظرف مدت چند ماه، قیمت نفت را به  بشكهای 56/11 دلار افزایش دهند. در میان كشورهای دارنده نفت، مهمترین كشوری كه در تحریم اعراب شركت ننمود ایران بود. محمدرضا پهلوی در مصاحبهها و سخنرانیهای مختلف تحریم را امری كاملاً نامعقول و ناكارا توصیف كرد و آنرا غیر عاقلانه خواند:

ما به هیچ وجه با تحریم موافق نیستیم، زیرا توسل به این اقدام ممكن است اشكالات سختی را برای كشور محروم از نفت فراهم كند و روابط دوستانه با كشورهای مذكور را مختـل سـازد ...  متقابلاً كشـورهای شامـل تـحریم نیز همان سیاست را درباره صدور كالاهای صنعتی خود در پیش گیرند ... اسـتفاده از نفت به عنوان یك سـلاح سیـاسـی، اصلاً كار عاقلانهای نیست.[9]

با چنین تفكری، صادرات نفت ایران كه در سال 1972 به رقم 000,498,4 بشكه رسیده بود، در سال 1973 (سال تحریم) به رقم 000,396,5 بشكه در روز رسید.[10] با توجه به این افزایش تولید و ورود دلارهای افسانهای به خزانه محمدرضا، (به میزان چهار برابر قبل از شوك نفتی) درآمد نفتی یكی از عوامل قهقرایی ساختار مالیاتی گردید كه دولت را ترغیب مینمود تا نه تنها مالیات بر درآمدهای خود را اعمال نكند، بلكه از تدوین روشهای مترقی دریافت مالیاتها نیز اجتناب نماید. دولت محمدرضا، با درآمدهای نفتی خود اساساً میتوانست بدون دریافت مالیات نیز سر كند و از این روی، هرگز به طور جدی سعی نكرد كه نظام صحیح مالیاتی اعمال كند. نه برای ایجاد توازن معقولتری در بین سطح درآمد و نه برای آماده شدن روزی كه درآمدهای نفت رو به كاهش میگذاشت[11]. با توجه به افزایش درآمدهای نفتی، حكومت ایران درآمد كلان خود را برای كنترل حساسترین صنعتهای پویای بخش صنعت و معدن و اقتصاد از راه سرمایهگذاری دولتی به كار برد. همچنین حكومت سرمایهگذاری بخش خصوصی را عمدتاً در بخشهای ساختمانی و خدمات و قسمتهای كمتر پویای بخش صنعت و معدن متمركز نمود. طی سالهای دهه 1970 حكومت با داشتن كنترل مستقیم بر حیاتیترین بخش و كنترل غیر مستقیم بر بخش مهمی از باقیمانده اقتصادی از راه بانكهای تخصصی توسعه، سرمایهگذاریهای خاندان سلطنت و مكانیسمهای گوناگون ناشی از قانون و مقررات، میتوانست سیاستهای اقتصادی را به صورت تقریباً مستقل از بورژوازی ایران به اجرا در آورده و به این ترتیب، شدیداً از توان بورژوازی برای اعمال نفوذ بر حكومت بكاهد. كنترل حكومت بر صنایع پیشگام ایران و بیشتر بر زیربنای اقتصادی آن و نیز بر بانكهای تخصصی، توسعه بورژوازی ایران را به شدت به قدرت متكی ساخته و در نتیجه، موجبات تضعیف هر چه بیشتر آن را فراهم آورد.[12]

از طرفی، میزان مالیاتگیری حكومت، هر چند كه در مجموع كم بود، اما متناسب با درآمد نفت در نوسان بود. هر چقدر درآمدهای نفتی افزونتر میگردید، درآمدهای دولت از طریق مالیات كمتر میشد. در طی سالهای 1963 تا 1977، میزان كل درآمدهای حكومت از مالیات، حدودا 19 درصد را تشكیل میداد[13]، اما آماری كه ذكر شد، میانگین این سالها را نشان میدهد. در سال 1963، درآمدهای حكومت از مالیات، 35 درصد بود كه این مقدار در سال 1977 به 8/21 درصد كاهش یافت. طی این سالها، درآمدهای دولت از نفت در سال 1963 در حدود 65 درصد بود كه در سال 1977 به 73 درصد بالغ گردید.[14] البته ممكن است گفته شود میزان مالیاتستانی حكومت (طی سالهای 1352 تا 1356)، به لحاظ كمی، افزایش یافته است. (جدول شماره 1). اما تناسب دریافتهای نفتی دولت و مالیاتستانی با هم همخوانی ندارد. به عبارتی به موازات افزایش درآمدهای نفتی (جدول شماره 2) درآمدهای مالیاتی دولت نیز افزایش نیافت. همچنین، در خصوص افزایش كمی دریافت مالیاتی دو عامل تورم و افزایش سطح درآمد سرانه مردم را باید در نظر آورد. برای مثال میتوان به سال 1356 اشاره نمود كه در این سال، شاخص بهای كالاها و خدمات مصرفی 8/17 درصد بالاتر از سطح مشابه سال ماقبل بود.[15] همچنین درآمد سرانه در سال 1351 (8/50 هزار ریال) بوده است كه رقم مذكور در سال 1356 بالغ بر (105 هزار ریال) گردیده است.[16] از طرفی این نكته را باید مد نظر قرار داد كه نسبت درآمدهای مالیاتی دولت به كل درآمدها در دهه پنجاه، سیری نزولی به خود گرفت و با توجه به افزایش درآمد نفت، كاهش یافت. (جدول شماره 3).

پس از افزایش بهای نفت در پائیز 1352، حكومت شاه كه نمایی كمرنگ از حكومت مافوق اجتماعی را با خود به یدك میكشید، به یكباره خصلت مافوق اجتماعی بودن آن تشدید گردید و به آخرین حد خود رسید.[20] عقدههای شاه با افزایش بهای نفت، به یكباره به بیرون ریخته شد و او را تبدیل به فردی كرد كه با گذشتهاش تفاوت بسیاری نمود. از آن موقع، شاه خود را رهبر دنیای چهارم كه تازه بهوجود آمده بود (كشورهای نفت خیز) فرض نمود.[21] در داخل كشور نیز هر جا و همه جا، میبایست از شاه یاد میشد. نویسندگان كتاب شاه و كارتر در این خصوص (پس از شوك اول نفتی) مینویسند:

عكس شاه همه جا هست ... به ندرت، فعالیتی حرفهای پیدا میشود كه شاه با اعضای خانوادهاش ... دخالتی مستقیم یا نمادین در آن نداشته باشند.[22]

زونیس نیز كه به عنوان یكی از منتقدین شاه، پیش از انقلاب شناخته شده بود، در خصوص بیش از حد بزرگ جلوه یافتن شاه در كتاب خود چنین مینویسد: در دهه 1970 هیچكس به گرد شاه نرسید. در آن سالها به نظر میرسید كه نماد رسمی شاهنشاهی ایران كه روی سكهها، تمبرها و پرچم كشور نقش بسته بود، جان گرفته است. این نماد، تصویر شیری بود كه شمشیری به دست داشت و قسمتی از یك خورشید تابان را كه بخش دیگر آن همچنان میدرخشید، پوشانده بود. در واقع شاه میدرخشید.[23] در ایران زمان مذكور، میتوان گفت كه دیگر هر گونه اعمالی و حتی كم اهمیتترین آن میبایست با كسب اجازه از شاه صورت میگرفت.[24] واژه جادویی، عنوانی بود كه محمدرضا، به شاه ایران (خودش) لقب داده بود.[25] شاه، به لقب پیشین نیز بسنده ننمود و خود را مرشد و مقتدا و معلم كشور نیز نامید.[26] شاه تا بدان حد خود را بزرگ فرض نمود كه توانست به فالاچی بگوید كه (حكومت و نظام سلطنتی تنها فرم موجه برای حكومت ایران است، به شرطی كه من شاه باشم[27]) و پس از مدتی به علم (سال 1353)، خاطر نشان ساخت كه (آدمی كه به آرای مردم متكی نباشد، آزاد است كه مستقیماً به صلاح مملكت اقدام كند[28]) با چنان تفكری بود كه شاه هر اقدامی را در خصوص عزل و نصب كارگزاران حكومتی انجام میداد، بیآنكه كسی متعرض آن گردد. وزیر دربار شاه در خاطرات خود در خصوص افسار گسیختگی شاه پس از شوك اول نفتی چنین می نویسد:

پنجشنبه، 21 شهریور 1353

شاه گفت: ... این منم كه حرف آخر را میزنم و واقعیـتی كه فكر میكنـم بیشتـر مردم با خوشحالی میپذیرند ... اگر وزرایم دستوراتشان را بیدرنگ و بدون تأخیر انجام میدهند، فقـط بدین علت است كه متقاعد شـدهاند هر چه من میگویم درسـت است. من (علم) گفتم: اما هرگز نباید این موضوع را نادیده گرفت كه مردم ازترس ایشان مو بر اندامشان راست میشود. ظاهراً از این مطلب خیلی كیف كرد.[29]

نتیجه استبداد شاه، دوری گزیدن هر چه بیشتر وی از مردم كشورش بود. این دوری بیش از حد تا بدان جا ختم گردید كه مردم حتی جرأت صحبت نمودن با وی را به خود راه نمیدادند.[30] ملك حسین كه هر از چند گاهی به ایران سفر مینمود تا از مراحم ملوكانه شاه بهرهمند شود، در خصوص جدایی شاه از مردمش میگوید:

قبل از انقـلاب (منظور پس از شوك نفتی)، به ایـران آمدم و به شاه گفتم  بیا برویم مـیان مردم و حرفهایشان را گوش بدهیم. حتی گفتم من حاضرم خودم هم با شما بیایم، اما ایشان جوابی ندادند.[31]

جنون ناشی از خود بزرگبینی كه در نتیجه بهدست آوردن توان اقتصادی بیشتر دچار شاه شده بود، او را به یكهتازی قهار در زمینههای سیاست و فرهنگ و اقتصاد تبدیل كرده بود. ارتشبد فریدون جم در خصوص اواخر دوران رژیم پهلوی و مناسبات میان نخستوزیر و وزرا و شاه میگوید:

در حقیقت نخسـت وزیر خود اعلیـحضرت، وزیر خارجه اعلیحضرت بود، وزیر اقتصاد اعلیحضرت بود. من یك بار به هویدا گفتم ... گفت: شما خیال میكنی من نخست وزیر هستم، این وزرا تمامـشون میروند كارهاشـونو مستقیماً با اعلیحضرت حل و فصل میكنند، دستورات میگیرند و من هم برای اینكه خودم را از تك و تاز نندازم، تظاهر میكنم كه بله ما كردیـم ... و من بهتون گفتم.[32]

پس از چهار برابر شدن درآمدهای نفتی، شاه اقدامات مستبدانه خود را به صورت بیمانندی افزایش داد. اقداماتی كه به هیچوجه مد نظر جامعه نبود و مردم كشورمان به شدت از آن اقدامات ناراضی و گریزان بودند. اقدامات شاه (پس از افزایش بهای نفت) شامل موضوعهای اساسی زیر بود: تشكیل حزب رستاخیز، تقویت روز افزون ارتش و ساواك، افزایش فساد به نحوی چشمگیرتر از گذشته، و مبارزه با ارزشهای اسلامی ـ ملی. در ادامه، به شرح و توضیح هر یك از این مقولهها میپردازیم.

1.  تشكیل حزب رستاخیز

با الهام از سخنان شاهنشاه آریامهر در روز یازدهم اسفند 1353، مرام نامه حزب رستاخیز ملت ایران اعلام میگردد.[33]

جمله مذكور در ابتدای مرام نامه حزب رستاخیز بود كه به دستور شاه پس از افزایش قیمت نفت مطرح گردید. تا پیش از افزایش افسانهای بهای نفت در سال 1352، چندین حزب در عرصه سیاسی ایران فعالیت مینمودند. این احزاب، شامل احزابی چون پان ایرانیست، ایران نوین و مردم بودند كه دو حزب اخیر، احزابی كاملاً حكومتی بودند و كادرهای نظام را تشكیل میدادند.

در دهه چهل خورشیدی، شاه بارها و بارها ضمن حمایت (به طور زبانی) از احزاب، به اهمیت و نقش آنان در جامعه پرداخت. او در كتاب «مأموریت برای وطنم» در خصوص این كه باید در كشورش حزب باشد، نوشت:

من چون شاه كشور مشروطه هستم، دلیلی نمیبینم كه مشوق تشكیل احزاب نباشم و مانند دیكتاتورها از یك حزب دست نشانده خود پشتیبانی كنم.[34]

شاه در ادامه نوشتهاش به شبهات و سؤالات احتمالی كه در ذهن بعضی از مردم درباره فلسفه و كاركرد احزاب دست نشانده در آن زمان (ملیون و مردم) به وجود آمده است، پاسخ میدهد. او مینویسد:

بعضی از افـراد، از احزاب مـا انتقاد میكنند بـا این عـنوان كه این دو حـزب،[35] از طرف مردم بـنیانگذاری نـشده و از طرف مـقامات عــالیه كشور تــحمیل گشتهاند.

حتـی برخی از بدبینان مدعـیانـد كه این احزاب دست نشـانده مقام سلطنـت و دولت هستند ...( اولا افراد باید بدانند كه) هر گاه افراد احزاب اراده نمایند، میتوانند بدون هیچ مانـعی مؤسـسین اولیه حزب را بر كـنار ساخته و حزب را طبق مـنویات  خویش مجددا تشكیل دهند و رهبران دیگری انتخاب نمایند.[36]

حضور و استمرار دوحزب عمده حكومتی، تا پیش از افزایش بهای نفت (و كمی پس از آن) در جامعه سیاسی كشورمان ادامه یافت، با این تفاوت كه حزب ملییون، جای خود را به حزب ایران نوین سپرد. چندی قبل از افزایش بهای نفت (پائیز 1352)، شاه بر سر عقیده خود (مبتنی بر ادامه حیات دوحزب در كشور) پافشاری نمود. وی در مصاحبه با نمایندگان مطبوعات اعلام كرد كه كشور ایران بر اساس سیستم تك حزبی كه معمولاً به دیكتاتوری منجر میشود، اداره نخواهد شد.[37] البته نباید این موضوع را از نظر دور داشت كه شاه، بارها به زمامداران و مقامات بلند پایه سیاسی جهان گفته بود كه مردم ایران، آمادگی پذیرش دموكراسی واقعی را ندارند و چنان كه این حق به آنها داده شود، مملكت را به بینظمی و نابودی میكشانند.[38] شاه تا پیش از افزایش بهای نفت، اجازه داده بود كه یك دموكراسی نیمبندی (ولو صوری ونمایشی) وجود داشته باشد، ولی سرازیر شدن دلارهای نفتی و افزایش توان شاه، آنچنان وی را قدرتمند كرد كه همه احزاب را منحل نمود و حزبی تازه (كه متناسب با وضع جدید وی و حكومتش بود) بر پا ساخت. با توجه به این موضوع، وی ناگهان به ادغام حزب ایران نوین (به رهبری هویدا) ومردم (به ریاست دوست مورد اعتماد خود، علم) در حزب واحد رستاخیز تصمیم گرفت. استدلال غیر طبیعی شاه در توجیه این حركت نا بهنگام این بود كه از همه قشرهای جامعه و همه گروههای فكری در یك حزب واحد حضور داشته باشند تا این حزب، بتواند به عنوان یك مكتب بزرگ سیاسی و عقیدتی عمل كند. وی در لزوم تشكیل حزب رستاخیز چنین گفت:

ما باید صفوف ایرانیان را به خوبی بشناسیم و صفوف را از هم جدا كنیم. كسانی كه به قانون اساسی و نظام شاهنشاهی و انقلاب ششم بهمن عقیده دارند و كسانی ندارند. به آنهایی كه دارند من امروز پیشنهاد میكنم كه برای این كه رودربایستی در بین نباشد ... ما امروز یك تشكیلات جدید سیاسی را پایه گذاری كنیم و اسمش را هم بد نیست بگذاریم رستاخیز ایران.[39]

البته شاه، منكر قابلیتهای دو حزب ملیون و مردم كه در گذشته آنها را بهترین نمودهای تبلور مشاركت مردم در امور خودشان دانسته بود، نشد ولی معتقد بود این احزاب، دیگر كارایی لازم را (یعنی آن چه كه او میخواست) نداشتند:

تمام احزابی كه در این اواخر فعالـیت داشتهاند، صد در صد نسبـت به كشور وفادار بودهاند احزاب وفادار نیازی به منحل شــدن ندارند منتها شـكل و فرم آنها دیگر كارایی نداشت زیرا حزبی كه به قدرت میرسید از ثمرات پیشرفت برخوردار میشد و احزاب اقلیت صد در صد بازنده بودند، اما اكنون با ایجاد حزب جدید سیاستمداران اقلیت نیز امكان آن را دارند كه با دولت به همكاری بپردازند.[40]

به گفته شاه در حزب جدیدی كه به تازگی ابداع شده بود، راه برای نضج گرفتن سلیقهها و اندیشههای مختلف و تشكیل آنها در جناحهای مختلف حزبی البته در زیر لوای سه ركن بنیادی و تغییرناپذیر حزب یعنی نظام شاهنشاهی و قانون اساسی و انقلاب شاه و ملت كاملاً فراهم گردیده است.[41] از آنجا كه قرار بود حزب رستاخیز حزبی فراگیر باشد، در اولین قدم همه كارمندان دولت مجبور شدند به صورت اجباری در آن حزب عضوگردند.[42]

همچنین، برای تبلیغات بیشتر در خصوص شناساندن رستاخیز، پنج روزنامه: رستاخیز یومیه، رستاخیزكارگران، رستاخیز كشاورزان، رستاخیز جوانان و اندیشه رستاخیز، ارگان حزب گردیدند كه در جهت تبلیغ منافع رستاخیز و اقدامات شاهنشاه گام بر میداشتند.[43]

از طرفی برای پاسخ به فرمایشی بودن حزب و این كه مردم نپندارند كه حزب از بالا میباشد، برای حزب دو جناح محافظهكار و ترقیخواه ایجاد گردید كه هوشنگ انصاری و جمشید آموزگار رهبران دو جناح مذكور بودند.

میتوان گفت حزب رستاخیز در عمل مانند همه سیستمهای تكحزبی تحت رژیمهای خودكامه، فقط دنباله اجرایی صورت حاكم گردید. این حزب كه به گفته علم (حزب شاه میباشد[44]) به صورتی كاملاً  منفعلانه شروع به كار نمود، آن هم در راستای آن چه اعلی حضرت عنوان نموده بود. علم در خاطرات10 اردیبهشت 1354 خود مینویسد:

به دستور شاه در نخستین كنگرهی حزب جدید به نام رستاخیز، حضور یافتم. در حدود 4400 نماینده از سراسر كشور شركت كرده و آماده بحث دربارهی اساسنامه موقت حزب بودند. همه مراسم، خوب كارگردانی شده بود، اما توخالی بود. به كلی تو خالی و ساختگی.[45]

شاه در نظر داشت كه با تأسیس حزب رستاخیز، یك دموكراسی هدایت شده را (آن چنان كه خود میخواست) در سراسر كشور برقرار نماید. به عبارتی هدف شاه این بود كه مردم در امور خود مشاركت داشته و به این طریق نمونهای از دموكراسی متجلی گردد، ولی مشاركتی كه مردم در آن حضور نداشته باشند.

با توجه به آن چه گذشت بسیار طبیعی بود كه مردم در حزب رستاخیز هیچگونه مشاركتی نداشتند و آن دسته از مردم كه اسم خود را در حزب به ثبت رسانیده بودند، فقط اسمشان عضو حزب بود، تصمیم از بالا اعمال میشد و آنان فقط گوش به فرمان بودند.

حزب رستاخیز كه فقط به گسترش و نقش بیشتر شاه در كشور كمك میكرد،[46] مردم كشور را از ایفای نقش فعال در جامعه سیاسی كشور محروم مینمود. طبق آماری كه محسن دها (یكی از مسئولین حزب رستاخیز) ارایه میدهد، تا پایان سال 1354 دو میلیون و چهارصد هزار نفر به عضویت كانونهای حزبی در آمده بودند.[47] رقم مذكور در یك سال بعد (1355) به 4/5 میلیون عضو رسید.[48] به نظر می رسید كه تنها هدف حزب بالا بردن كمیت اعضای آن بود و عملاً نمیتوانست گامی در جهت حضور واقعی مردم در صحنههای سیاسی بردارد.

آخرین سفیر شاه در انگلیس در خاطرات خود مینویسد:

گر چه فقط در عرض چند ماه، عدهی زیادی ظاهراً به عضویت رستاخیز در آمدند، اما گفتنی است كه رستاخیز، علـیرغم تـعداد كثیر اعضایش از كـمترین حمـایت مردمی برخوردار بود. در حقیقت حالت انجمن فرصتطلبان سیـاسی را داشت كـه در آن، عدهای دور هم مینشستند و كاری جز تدوین وظایف حزب و ستایش از اعمال شاه انجام نمیدادند.[49]

در واقع میتوان گفت نقش حزب این بود كه هیچ نقشی در تصمیمگیریها نداشته باشد. نقش حزب چنین بود كه دستورات را از مراجع بالا (در رأس آن شاه) میگرفت و به اعضای خود اعمال مینمود. راجی، خاطرهای جالب در این زمینه نقل می كند:

امروز با سرگرد بهرامی ناهار خوردیم. او گفت: در كنگره اخیر حزب رستاخیز نمایندگانی از سراسر كشور در تهران گــرد آمدند و به همه آنها نیز اطمینان داده شد كه با برخورداری از آزادی كامل مـیتوانند فـرد دیگری را به جــای جمشید آموزگــار، به عـنوان دبــیر كل حزب انتـخاب نمایند. ولــی هنوز 3 روز به پایان كـنگره و انجام انتخابات برای گزینش دبیركلی باقی نمانده بود كه شاهنشاه طی نطقی اعلام داشـت: دو مقام دبـــیر كلی حزب رستاخیز و نخست وزیری از هم قابل تفكیك نیست و حالا شما بــیاعتنایی و ســرخوردگی 1500 نفر را مجسم كنید كــه پس از 3 روز بـحث و تبادل نظر برای انـتخاب دبـیر كـل جدید چـگونه كوشش خود را به كلی بیفایده دیده و موظف به اجرای تصمیمی شدند كه اصلاً در آغــاز آن دخالتی نداشتهاند.[50]

گرچه در داخل و خارج، نظام تكحزبی شاه منتقدینی را به دنبال خود آورد ولی شاه به این موضوع بیتوجه ماند.[51] از دید شاه موضع خود او و ملتش در نتیجه وجود نفت و رهبری موفقیتآمیزش آنچنان نیرومند بود كه هر گونه انتقاد از سیاستهایش یا سركوب میشد و یا بینتیجه میماند.

با توجه به آنچه عنوان شد میتوان گفت كه مردم ایران متوجه گردیدند كه حضورشان در صحنه مشاركت سیاسی نقش كاملاً فرمایشی داشته و آنها تابع متغیری از خواستهها و تمایلات نفسانی شاه تازه به دوران رسیده در قالب یك حزب نمایشی به نام رستاخیز هستند كه این حزب فقط رهنمودهای شاهانه را اجرا كرده و هیچگونه نقشی را به آنان واگذار نمینماید.

2. تقویت ارتش و ساواك

یكی دیگر از برنامههای حكومت شاه پس از افزایش بهای نفت، تاكید بیش از گذشته روی نقش ارتش و تقویت آن، و گسترش قلمرو فعالیتهای سازمان اطلاعات و امنیت (ساواك) بود. این موضوع را در محورهای جداگانه زیر پی میگیریم.

الف) تقویت ارتش و خرید بیش از پیش تسلیحات نظامی

تأسیس ارتش مدرن و دایمی در زمان حكومت رضاخان شكل گرفت. رضاخان كه قزاقی بیش نبود، دریافته بود كه مهمترین پایههای قدرت هر دیكتاتوری نیروی نظامی است. بنابراین، برای قدرتمند كردن این پایه، به هزینه نمودن مقدار زیادی از بودجه كشور مبادرت ورزید.[52] تفكر محمدرضا نیز مانند پدرش بود با این تفاوت كه از وقتی به حكومت رسید تا كودتای 28 مرداد سال 1332، نمیتوانست به گونهای مؤثر و تمام و كمال ارتش را در انحصار خود درآورد. پس از كودتای 28 مرداد، محمدرضا به سرعت به تقویت ارتش و رسیدگی به آن پرداخت و سعی نمود كه آن را تحت اختیار كامل خود درآورد.[53] به همین دلیل شاه یكی از پایههای عمده قدرت خود را، ارتش و نظامیان آن میدانست. با توجه به عنصر ارتش و قرار گرفتن آن به عنوان یكی از پایههای قدرت نظام شاهنشاهی، شاه همواره (تا پیش از شوك اول نفتی) درصدد افزایش توان این واحد برآمده بود ولی درآمدهای كم نفتی، كفاف ارضای نظرات وی را نمی كرد. با افزایش تدریجی درآمد نفت، شاه با گشادهدستی بیشتری به خرید انواع سلاحهای جنگی مبادرت كرد. در واقع میتوان گفت وی درصدد برآمد كه آرزوی دیرینهاش را جامه عمل بپوشاند. قبل از افزایش بهای نفت و در سال 1349 بودجه نظامی ایران هشتصد و هشتاد میلیون دلار بوده است كه  این مقدار بودجه در سال 1352 به عدد تقریبی یك میلیارد و پانصد میلیون دلار بالغ گردید.

در سال 1356 (پس از افزایش بهای نفت) بودجه نظامی ایران تقریباً به 9 برابر سال 1349 رسید، یعنی به مرز نه میلیارد و نیم میلیون دلار.[54] شاه طی مصاحبهای (13 اسفند ماه 1354) در خصوص افزایش خریدهای تسلیحاتی بیان نمود كه ایران، سالانه 8 میلیارد دلار یعنی 25 درصد كل بودجه را صرف   مخارج نظامی میكند.[55] فرد هالیدی، در خصوص خریدهای تسلیحاتی بیش از حد شاه و تجهیز ارتش شاهنشاهی مینویسد:

ایران در سال 1979 به اندازه جمهوری تودهای چین مخارج نظامی داشت ولی تعداد افراد نـظامـیش، یك دهـم آن كــشور بـود و بـه ایـن تـرتیب، مـخارج نـظامـی ســرانه ایـران (سیصد و چهارده دلار) بیست و شش برابر چین (دوازده دلار) بود.

همچنین كل مخارج نظامی ایران در مقایسه با كشور همسایهاش عراق، كه شماره نفرات نظامیش كمی بیش از نصف ایران (800,15 به 000,30) است، هشت برابر بود.[56] در دهه پنجاه در میان كشورهایی كه ایران از آنان خرید تسلیحاتی مینمود، بیشترین خریدها از ایالات متحده بوده است. طبق گزارش كمیته سنای آمریكا در سال 1976 خریدهای نظامی ایران از آمریكا از 524 میلیون دلار در سال 1972، به 910/3 میلیارد دلار در سال 1974 رسید و به عبارت دیگر هفت برابر شد. این رقم در سال 1977 به 5/5 میلیارد دلار رسید.[57] ریچارد هلمز، آخرین سفیر جمهوری خواهان در ایران، در سال 1975 در پایان مأموریت خود ادامه همكاریهای نظامی آمریكا با ایران را یك سیاست كلی اعلام نمود.[58] در راستای اجرای این سیاست كلی بود كه ارزش قراردادهای خریدهای نظامی كه در فاصله بین 1972 تا 1978 با آمریكا امضاء گردید مجموعاً به 20 میلیارد دلار میرسید كه 9 میلیارد دلار آن، به تمامی پرداخت شده بود.[59] خریدهای بیسابقه اسلحه توسط شاه، پی آمدهای گوناگونی به ارمغان آورد:

1. تا حدی، بحران سرمایه داری آمریكا را كاهش داد.

2.  صنایع تسلیحاتی آن كشور را جانشین صنایع بحران زده غیر نظامی كرد و سبب كاهش نرخ بیكاری در آن كشور گردید.

3. خرید این جنگ افزارها سبب شد كه مستشاران نظامی كشور فروشنده، برای آموزش به ایران وارد شوند و ارز هنگفتی را برای حق كارشناسی خود بگیرند.[60] طبق آمار رسمی، تعداد افراد آمریكایی اعم از مستشاران نظامی و هیأتهایی كه از سوی پنتاگون و كارخانجات و شركتهای فروشنده جنگ افزار به ایران اعزام می شدند ـ از رقم 16000 نفر در سال 1351 به رقم 24000 نفر در سال 1355 بالغ گردید.[61]

4.  وجود چنین داد و ستدی سبب شد كه دوره آموزش افسران و كادرهای نظامی در كشور فروشنده برقرار شود و هزینه آموزش نیز بر عهده كشورمان قرار گیرد.

5. این جنگ افزارها، به سرعت كهنه میشدند و نیاز به تعویض داشتند. بهعلاوه ابزارهای یدكی آنها را میبایست به قیمت گزافی از همان كشور تهیه كرد.

6. مشاغل كاری كه ارتباطی با تولید نداشت و صرفاً جنبه خدماتی و انگلی داشت در جامعه گسترش یافت.[62]

با توجه به آنچه نوشته شد، اقدام شاه در خصوص خرید روز افزون تسلیحات منتقدین و مخالفین و دست آخر ناراضیان زیادی را برانگیخت. در پاسخ به ناراضیان و منتقدین، شاه بیشتر به خطر همسایه شمالی و نقش حساس ایران در منطقه خلیج فارس اشاره مینمود، كه این استدلال، مورد قبول مردم و یا حتی بسیاری از مطبوعات غربی واقع نمیشد.[63] منتقدین و ناراضیان استدلال مینمودند كه خریدهای گسترده نظامی برای منابع محدود انسانی و مالی كشور ما، بار بسیار سنگینی است زیرا، كه نیروهای مسلح حتی با استفاده از ابزار جنگی پیشرفته خود ضعیفتر از آن بودند كه بتوانند از كشور در برابر حمله احتمالی اتحاد شوروی دفاع كنند. از سوی دیگر، برقراری امنیت داخلی و دفع هر گونه تعرض احتمالی از جانب همسایگان، نیاز به خرید چنین افزارهای پیچیده و مفصلی نداشت.

در مجموع میتوان گفت در میان مردمی كه تحقیرها و نابهكاریهای فراوانی از آمریكاییان دیده و شنیده بودند، مانند كودتای 28 مرداد 1332،  موضوع كاپیتولاسیون و تبعید امام خمینی، گرفتن حق توحش توسط آمریكاییان، بیتوجهی به ارزشهای اسلامی ـ ملی و …