به مناسبت سالروز درگذشت محمد علی جمالزاده

2177 بازديد   

هفدهم آبان سالروز درگذشت محمد علی جمالزاده پدر داستان نویسی  کوتاه به سبک مدرن در ایران است . او در طول بیش از یک قرن عمر خود شاهد تحولات بزرگی در ایران بود.  ازاین جهت شاید اورا بتوان علاوه بر قصه نویسی ، روایتگربی بدیلی از تاریخ ایران در یک قرن اخیر دانست . زیرا جمال زاده که تا 17 آبان 1376 زندگی کرد، تحولات ایران را در فاصله  دو انقلاب بزرگ ، یعنی انقلاب مشروطیت در سال 1285 هجری خورشیدی  و انقلاب اسلامی در 22 بهمن 1357 ، نظاره گر بود.

با وجود آنکه جمالزاده بیشتر عمر خود را در خارج کشور و عمدتا در کشور سوئیس گذراند اما همه قصه ها و پژوهش های ادبی و تاریخی او در باره ایران است . او حوادث ایران را در فاصله کودتای رضاخان در سوم اسفند 1299 تا کودتای انگلیسی آمریکایی  28 مرداد 1332  تجربه کرد ه بود و دیدگاه های خود را در باره تحولات ایران در این دوران در نوشته های خود انعکاس داده است . از این جهت کارشناسان ادبی  او را به عنوان نویسنده ای می شناسند که تمایلات زیادی به غرب داشته و در قصه ها ی خود سعی دارد به مشکلات ایران توجه کند  .

با این وجود جمالزاده بدلیل دور بودن از ایران شناخت دقیق و جزئی از تحولات ایران در دوران پهلوی دوم نداشت و از این جهت مورد انتقاد نویسندگانی چون جلال آل احمد بود که به صراحت اندیشه های جانبدارانه جمال زاده را غیر واقعی می دانست و در نامه مشهورخود به جمال زاده می نویسد:

«... شما با «یكی بود، یكی نبود» تان مرا شیفته خود كردید - با «درددل میرزا حسین‌علی» احساس كردم زه زده‌اید چون در آن به جنگ كس دیگری رفته بودید كه می‌دیدید از خودتان كاری‌تر است با «قُلتَشَن دیوان» از شما دلزده شدم. چراكه به نرخ روز، نان خورده بودید در «تیمارستان»، دهن‌كجی به آن دیگری كرده بودید كه وقتی خودكشی كرد، شما هم فراموش نكردید كه از آن‌ور دنیا، در تقسیم میراث او با خانلری‌ها و كمپانی، شركت كنید یادتان هست با انتشار آن نامه‌ها، چه افتخاراتی می‌فروختید؟ - می‌بخشید كه به تلویح و اشاره قناعت می‌كنم- و با «صحرای محشر» دلم از شما به هم خورد- حیف! و بعد كه دیگر هیچ. «هزار بیشه» آمد و هزار قلم‌اندازی و از سر سیری نوشتن و بعد برای بنگاه آمریكایی‌ها ترجمه كردن و به مناسبت حساب‌های جاری كه با نویسنده «رستم در قرن بیستم» دارید، خزعبلات «فونلون» را به اسم وحی منزل به خورد مردم دادن. و حالا دیگر حرف‌های شما برای من كهنه شده است.  من اگر جای شما بودم، به جای اینكه راه همچون رهروان بروم، همان 20-10 سال پیش، قلم را غلاف می‌كردم یا دست‌كم قدم رنجه می‌كردم و سر پیری هم شده، به وطن برمی‌گشتم و یك دوره كامل، درسم را دوره می كردم. می‌بخشید كه به زبان معلم‌ها می‌نویسم – عادت شغلیست- لابد می‌دانید كه بچه‌مدرسه‌ای‌ها، آخر هر سال درس‌هایشان را دوره می‌كنند.چه عیب دارد كه سركارهم یك‌باربیایید و دو سه سالی از این‌آش حنظلی كه هم‌دوره‌ای‌های شما ودرظل حمایت تلویحی سكوت امثال شما،برای ما پخته‌اند، بچشید؟......»
(به نقل از کتاب نامه های جلال به کوشش علی دهباشی صفحه 55)

با این حال برای قضاوت منصفانه در باره عملکرد سيد محمدعلي جمالزاده  باید از جنبه دیگری به زندگی او توجه کنیم. اوبا آنکه  درسال های طولانی بیش ازشصت سال دراروپا  زندگي کرد ، اما پيوند پايدار خود را  با ايران و فرهنگ و تاريخ ايران و زبان و ادبيات فارسی حفظ كرده بود. او به منظور استحكام و استمرار اين پيوند، در كنار مطالعه در زمينه های متفاوت و متنوع ، و همزمان با تاليف و ترجمه و انتشار كتاب ها و مقاله های بي شمار و نقد و بررسي نشريات و كتاب هاي گوناگون ، با ايرانيان فرهنگ دوست و ادب پرور نيز در گوشه و كنار جهان به مكاتبه و مراوده مي پرداخت . از این لحاظ شاید بشود گفت رفتار او در مقایسه با دیگران که به خارج رفتند و در خدمت اجنبی قرار گرفتند، قابل توجه است. زیرا تا پایان عمر 102 ساله اش  همچنان ایرانی ماند و به فرهنگ ایران خدمت کرد.

شاهدِ این مدعا کتابی است که دراسفند  سال 1373 تحت عنوان «لحظه ای و سخنی با سید محمد علی جمالزاده » توسط انتشارات روزنامه همشهری منتشر شد.این کتاب حاصل مصاحبه دوتن ازپژوهشگران موسسه تحقیقاتی و انتشاراتی دیدگاه است که دردو مرحله یکبار در سال 1369 و باردیگر در سال 1372 در شهر ژنو با جمالزاده انجام یافته است.

جمال زاده در سن 98 سالگی این مجموعه گفتگوها ی تاریخی  را انجام داده است که با توجه به مطالب مطرح شده می توان گفت در اوج پختگی سیاسی تلاش کرده است تجربه های حاصل از هشتاد  سال فعالیت سیاسی ، فرهنگی و اجتماعی خود را در باره ایران و اروپا در اختیار مخاطبان خود قرار دهد.

اقای مسعود رضوی که ویرایش وتنظیم فنی یادداشتها رادراین کتاب برعهده داشته است به همراه استاد دیگری که از محتوای مطالب مطرح شده  در گفتگوها مشخص می شود از پژوهشگران مطلع تاریخ معاصر ایران بوده اند ، در مجموع توانسته اند با مطرح کردن پرسش های اساسی در باره دیدگاه های محمد علی جمالزاده کتابی خواندنی و راهگشا برای پژوهشگران تاریخ معاصر، دراختیار علاقه مندان قرار دهند.

خوانندگان کتاب ارزشمند «لحظه ای و سخنی با سید محمد علی جمالزاده » علاوه برآنکه با زندگی پر فراز و نشیب او آشنا می شوند، درباره جزئیات تاریخ معاصر ایران از زبان یک شاهدعینی به مطالب ارزشمندی دست می یابند که در سایر منابع موجود نیست .   

از دیگر منابعی که به خوبی می تواند معرف شخصیت جمالزاده باشد مقاله ای است که تحت عنوان « سید محمدعلی جمالزاده به قلم خودش» در نشریه « راهنمای کتاب» ، سال 19 ، شماره 1 تا 3 ، فروردین تا خرداد 1355، ص 146 تا 186 منعکس گردیده است :

سید محمدعلی جمالزاده به قلم خودش

شرح احوال هر آدمی به اعتبار کارش و نتیجه‌ای که از کارش حاصل کرده است می‌تواند حائز اهمیت ‌باشد.کار من نویسندگی است و عموما نتیجه فکرم در کتاب‌هایم و مقالاتم همه به چاپ رسیده است و مقداری از هم‌وطنانم خوانده‌اند . آن‌هایی هم که نخوانده‌اند و علاقه‌ای دارند می‌توانند به آسانی به دست بیاورند و بخوانند علی‌الخصوص که خودم هم چه در کتاب‌هایم (بخصوص در قسمت اول از جلد اول سروته يك کرباس) و چه در مقالات متعدد ، شمه‌اي از وقايع زندگانیم را که پنداشته‌اند گفتنی است به رشته تحریر درآورده‌اند و عموماً به چاپ هم رسیده است.

در سه کتاب ذیل هم باز می‌توان قسمت‌های از سوانح زندگی و کارم را به دست آورد:

1 - «سرگذشت و کار جمالزاده» به قلم مهرداد مهرین، تهران، كانون معرفت، 1342.

2 - «جمال‌زاده و افکار او» به قلم مهرداد مهرين، مؤسسه انتشارات آسیا، 1342.

3 – «موضوع داستان‌نویسی جمالزاده» به قلم نهاد آلپ ترک (دانشمند ترک) (پایان نامه برای دریافت درجه دکتری زبان و ادبيات فارسی در دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران که به راهنمایی استاد ارجمند آقای دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن در اول بهمن 1351 پس از قبول و تصويب استادان امتحان کننده) در 2 جلد به قطع خشتی با ماشین تحریر نوشته شده است. در 2 جلد مجموعاً مشتمل بر 981 صفحه که هنوز به چاپ نرسیده است و امید است که با یاری دوستان صدیق روزي به چاپ برسد.

گذشته از اين سه کتاب (و گذشته از آنچه به زبان‌های دیگر درباره زندگی و کار جمالزاده نوشته شده و به چاپ رسیده است) جمالزاده نظر اساسی خود را دربارۀ «طريقه نویسندگی و داستان‌سرایی» در تحت همین عنوان به صورت کتابی درآورده است که از طرف دانشگاه پهلوی در شیراز در سال 1345 به چاپ هم رسیده است. پس گمان می‌رود که به قدر کافی درباره زندگانی جمال زاده اسناد چاپ‌شده و انتشار یافته موجود باشد که تکرارش در اینجا ضرورتی نداشته باشد. فهرست آثارم در کتاب‌هایی که در آغاز این مقاله نام برده‌ام مسطور است و تکرارش را فایده‌ای ندیدم، به خصوص که شاید چون نسبتاً مفصل است باز صفحاتی از مجله را بی‌جهت مشغول دارد. ولی لازم است تذکر داده شود که آثار مسطوره الاسامي ذيل در جایی هنوز به ثبت نرسیده است:

1 - «قنبر علی جوانمرد شیراز» به ترجمه از فرانسوی و از گوبینيو (کانون معرفت ) تهران، 1352.

9 –  «قصه‌های کوتاه برای بچه‌های ریش دار» مجموعه داستان‌ها، (كانون معرفت) تهران، 1352.

3 – «هزاردستان (دو جلد) یکهزار مطلب گوناگون جدید تاریخی و ادبی و غیره» که همین ایام در تهران (کانون معرفت) انتشار خواهد یافت.

4 - «جنگ ترکمن» به ترجمه از فرانسوی و از گوبينيو که در دست تهیه است و به زودی به چاپ خواهد رسید.

5 - «اصفهان (گفتگوی خانواده‌ای درباره اصفهان)» بنگاه ترجمه و نشر کتاب، تهران، 1352.

اما در زندگانیم پاره‌ای وقایع رخ داده است که شاید زیاد با نویسندگی هم سروکاری نداشته باشد. اما چون به کلی خالی از فایده نیست چند فقره از آن وقایع را به عرض می‌رساند تا عدالت تا اندازه‌ای تفریح خاطر خوانندگان را فراهم سازد.

رساله «رؤیای صادقه»

در قسمت‌های اول از نخستین جلد کتاب « سروته يك کرباس » از پدرم سید جمال‌الدین واعظ معروف به اصفهانی (از شهدای مشروطیت که پس از به توپ بستن مجلس شورای ملی به حکم محمدعلی شاه قاجار در بروجرد به شهادت رسید و در همان‌جا مدفون است) سخن به میان آمده است. در آنجا می‌خوانید که سیدجمال‌الدین (گویا با چند تن از دوستان و همفکران نزدیک خود و از آن جمله میرزا نصرالله بهشتی ملک‌المتکلمین شهید نامدار مشروطیت و آزادی) محرمانه در حدود 75 سالی پیش از این در اصفهان رساله‌اي با عنوان «رؤیای صادقه» نوشته بوده‌اند که در همان اوقات مخفیانه به چاپ رسیده و نسخه‌های از آن برای شاه و وزرا و از آن جمله برای شاهزاده قاجار مسعود میرزای ظل‌السلطان (پسر ناصرالدین شاه که حکومت اصفهان را داشت و نمونه کامل استبداد و خودکامگی و اجحاف و ستمگری بود) فرستاده شده بود.

در سروته يك کرباس با تفصیل بیشتری از این رساله سخن رفته است ( و حتی قسمت‌های مختصری از آن هم در آن کتاب نقل شده است) و در آنجا می‌خوانیم که چون سيد جمال‌الدین واعظ از اصفهان که محل سکنای او و خانواده‌اش بود فراری و در صدد مراجعت بوده است در همان ایام بابي كشي در آن شهر شروع می‌گردد و به همسر سید كه از اهالی اصفهان بود (مادر راقم این سطور) از محل موثقي خبر می‌رسد که شاهزاده ظل‌السلطان در مجلس عمومی قیچی قلمدان (یعنی قیچی بسیار تیز و باریکی که در قلمدان جا دارد برای بریدن کاغذ و پاکت) به دست در حال خشم و غضب صریحاً می‌گفته است که (منتظرم اين سیدنا سید وارد اصفهان ‌شود تا با همین قيچی گوشت بدنش را تکه‌تکه نمایم).

بديهي است كه با اين مقدمات که مادرم توانست مخفیانه به گوش او برساند پدرم به اصفهان برنگشت و من و مادرم و بچه‌های دیگرش شبانه با دلیجان به طرف تهران فراری شدیم که دیگر هرگز پای پدرم اصفهان نرسید. شرح اين بابي كشي را در «سر و ته يك كرباس» آورده‌ام و چنانكه از اشخاص با اطلاعي مسموع گردید در آن غوغا كه مكرر در نقاط مختلف خاک ایران رخ داد روی هم رفته در حدود 80 نفر به هلاکت رسیدند و نظایر این حوادث در بسیاری از کشورهای دیگر رخ داده و هنوز هم گاهی رخ می‌دهد.

حكام و فرمانروایان برای مقاصد سوء شخصی به اغراض و امراض آلوده اشخاص بی‌گناه محترم را در روز روشن و در مقابل چشم مردم ساده‌دل و بي خبر به صورت‌های بسیار فجیعي به قتل می‌رسانيدند و مال آن‌ها را غصب می‌کردند و نالۀ ستمدیدگان به گوش هیچ داور و دادگری نمی‌رسید. درباره مظالم ظل‌السلطان که به قول اصفهانی‌هاي آن زمان فقط «اندکی از ناصرالدین‌شاه کوچک‌تر» بود خیلی چیزها گفته و نوشته‌اند و حتی اوراق بسیار به چاپ رسیده است[1] و گمان می‌رود آنچه معلوم است تنها قسمتی از مظالم بسیاری است که یا مجهول مانده و فراموش شده است و یا کسی در صدد جمع‌آوری و ثبت و ضبط آن‌ها برنیامده است. از جمله مظالم شاهزاده مطالبی است که پروفسور براون در کتاب «انقلاب ایران» نقل کرده است و راقم این سطور به گوش خود از زبان شادروان حسینقلی‌خان نواب شنید که وي با ظل‌السلطان در قمارخانۀ کازینو بسیار معروف مونت کارلو (در موناکو) ملاقاتی دست داده بوده است و ظل‌السلطان از دست پروفسور براون سخت شاکی بوده و از آن جمله گفته بوده است که «من معترفم كه کارهای بد بسیار مرتکب شده‌ام و حتی بچه‌های شیرخوار را کشته‌ام و پستان‌های زنان را بریده و سوزانیده‌ام و کسان بسیاری را به طناب انداختم ولی اين اعمالي را که این انگلیسي پدرسوخته به من نسبت داده است و در کتابش نقل کرده است مرتکب نشده‌ام.»

مظالم و فجایع شاهزادگان قاجار و حکام بزرگان آن روز به قدری زیاد است که گفتنی نیست. راقم اين سطور خوب به خاطر دارد که روزی پدرم که با ملک‌المتکلمین از عهد جوانی در اصفهان با هم همکار و دوست بودند (پدرم او را میرزا نصرالله می‌خواند و او پدرم را سیدجمال خطاب می‌کرد) بعدها هنگامی که با هم در تهران صاحب شهرت شده بودند روزی در يك مجلس خصوصی پدرم او را مخاطب ساخته گفت میرزا نصرالله تو تا همین اواخر با شاهزاده سالار الدوله پسر مظفرالدین شاه دوست شده بودی و در دستگاه او در واقع نديم او بودي و از قرار معلوم طرف توجه و الطاف او بودي چه شد که ناگهان از وي جدا شدی و به تهران آمدی؟ ملک‌المتکلمین در جواب گفت که درست است که شاهزاده نسبت به من محبت و علاقه ابراز می‌داشت ولی يك روز در باغ او (گویا ملک‌المتکلمین فرمود در لرستان یا کردستان و درست در خاطرم باقی نمانده است) با چند نفر دیگر مشغول گردش بوديم به يك باغبان پيري رسیدیم که دیگ بزرگی را روی آتش گذاشته و به کارش مشغول بود. همین‌که چشمش به شاهزاده افتاد جلو دوید و تعظيم کرد و بنای دعا را گذاشت که قربانت بروم، جان خودم و فرزندانم به قربانت. شاهزاده پرسید مشغول چه کاری هستی؟ گفت قربانت گردم، دارم گلاب می‌گیرم، جانم به فدایت. شاهزاده با حالت تعرض گفت که پیرمرد چرا این همه دروغ بهم می‌بافی و این همه تملق می‌گویی. پیرمرد گفت خدا گواه است که هر چه می‌گویم عین راستی است. شاهزاده گفت پس هر چه بگویم اطاعت می‌کنی؟ گفت با جان و دل اطاعت می‌کنم. شاهزاده گفت دو دستت را همین الان در همین ديگ داخل كن و از این گلاب را به صورتت بزن. پیرمرد خیال‌ كرد شاهزاده خیال شوخی دارد. ولی چون دید که شاهزاده اصرار دارد و می‌گوید اگر فوراً اطاعت نکنی می‌گویم مير غضب بيايد همین جا سرت را از بدنت جدا کند، از راه اضطرار دو دستش را در ديگ كرد و فریادش بلند شد و از حال رفت و به چشم خودمان دیدیم که گوشت و پوست هر دو دستش لهیده و حلوا شده و از استخوان جدا گردیده بود. ملک‌المتکلمین فرمود دیگر دلم گواهی نداد که با چنین آدمی زندگی کنم و به هر ترتیبی بود بهانه‌ای جستم و از او جدا شدم. پدرم هم به نوبه خود یکی دو داستان از همین نوع در همان مجلس حکایت کرد که گفتن ندارد و نقلش سخن را به درازا می‌کشاند.

موقعی که طفل بودم و هنوز از ایران به عزم تحصیل پدرم مرا به بیروت نفرستاده بود (حرکت من به بيروت در بهار 1326 هجری قمری مطابق با آوریل  1908 میلادی اتفاق افتاد) و با کسانم در تهران زندگی می‌کردیم. پدرم که خيلي از صحبت‌ها را با من که فرزند ارشدش بودم (پیش از من دارای دو پسر شده بود که هر دو درگذشته بودند) و مرا ممل (محمدعلی) می‌خواند در میان می‌گذاشت روزی به من گفت که موقعی که هنوز در اصفهان بودیم رساله‌ای به اسم «رؤیای صادقه» نوشتیم دربارۀ مظالم ظل‌السلطان و نسخه‌ای از آن را محرمانه به پترزبورگ (پایتخت روسیه) فرستادیم و در آنجا به خط فارسي به چاپ رسید و با دستیاری مشیرالدوله 80 نسخه از آن برای شاه و وزرا و اعيان و ظل‌السلطان و ملاهای بزرگ فرستاده شد.

بعدها پس از مشروطیت رسالۀ «رؤیای صادقه» که شاید بتوان آن را اولین اثر (یا یکی از اولین آثار) پنهاني آزادي خواهي و مبارزه با استبداد و فساد در ایران به شمار آورد مكرر چه در خود ايران و چه در خارج از ايران (مخصوصاً باکو) به چاپ رسیده و از آن جمله وحید دستگردی مدير نامدار مجله «ارمغان» تمام متن آن را در چند شماره منتشر ساخت. قسمت اول در شماره اول از سال چهاردهم (فروردین 1312 هجری شمسی) در صفحات 17 تا 23 نقل شده است با مقدمة کوتاهی به قلم خود وحید دستگردی که متن آن از این قرار است:

«تقریباً چهل پنجاه سال پیش از این آنگاه که استبداد مسعود ميرزاي ظل‌السلطان آتش بيداد برافروخته و خرمن هستی ملك و ملت را می‌سوخت و دادرس نبود و احدی قدرت تکلم و سؤال و جواب نداشت به قلم سید جمال الدين واعظ اصفهانی معروف ، شهید راه حریت و آزادی و همدستي معدودي از دانشمندان آن زمان کتابچه‌ای به نام «رؤیای صادقه» انتشار یافت اول تيشه‌اي بود که به ریشة استبداد در اصفهان زده شد. سیدجمال‌الدین و اعوان و انصارش پس از انتشار این کتابچه در اصفهان زیست نتوانستند و ناگزیر در خفا به سمت تهران فرار کردند. نسخه این نامه پس از تفحص بسیار در این اواخر به دستیاری یکی از دوستان اصفهانی به دست ما افتاد و اینک به نام نامی آن نیک‌نام بزرگ سیدجمال‌الدین و برای آنکه اخلاف بدانند که اسلاف در چه رنج و زحمتی بوده و چگونه طلسم بی‌داد و استبداد قاجار را شکسته‌اند در دو سه شمارۀ «ارمغان» آن‌را طبع می‌کنیم». رساله به تدریج در شماره‌های 1 و 2و 3 و 4 و 5 و 6 از سال چهاردهم ارمغان (1312 شمسی) به چاپ رسیده و در هر شماره «به قلم مرحوم سید جمال‌الدین اصفهانی» تکرار شده است. پس از آن كه رساله تماماً به چاپ رسید در شماره 7 ارمغان همان سال (مهرماه صفحه 518) تحت عنوان «رؤیای صادقه» و با امضای «ن.ق.» قسمتی از متن رساله که در مجلۀ «ارمغان» افتاده و ساقط بوده است آورده شده و متن را کامل ساخته است.

بايد دانست كه در شماره 5 «ارمغان» (مرداد 1312 شمسی) در صفحه 384 (پشت جلد در صفحه آخر) در تحت عنوان «توضیح » شرحي « راجع به رساله «رؤیای صادقه» از طرف یکی از فضلای مطلع اصفهانی » به امضای «م.ف.[2] مندرج است مبني بر سه مطلب ذیل:

1 - کسانی که با مرحوم سید جمال‌الدین در نوشتن کتاب « رؤیای صادقه » شركت داشتند عبارت بودند از: مرحوم ملک‌المتکلمین و مرحوم حاج فاتح الملک و مرحوم میرزا اسدالله خان منشی کنسولگری روس در اصفهان.

2 – در آن موقع روسها ظل‌السلطان را از جمله دست نشانده‌های انگلیس می‌دانستند و برای آن که با او ضديتي کرده باشند نسخه‌ای از آن کتاب «رؤیای صادقه» را به روسیه برده و در آنجا طبع کردند.

3 - قبل از آنکه این کتاب چاپ شود نسخه‌های چندی از آن که خطي بود در اصفهان و تهران منتشر شد و ظل‌السلطان نهایت جدیت را نمود که نویسندگان آن را پیدا کرده و اذیت کند الي آخر.

در هر حال صدای پدرم همیشه در گوشم بود كه «رؤیای صادقه» در روسيه و در شهر پترزبورگ به چاپ رسيده ، تا آنکه به دستیاری و همت و کوشش دکتر هادي جزايري كه در اين سالهاي اخير سرکنسول دولت ایران در لنین گراد (پترزبورگ سابق) بود صفحاتی از چاپ اول رساله که در آن شهر به طبع رسیده بود به دست آمد که موجب نهایت سپاسگزاری این حقير گردید و در همان اوقات نسخۀ کامل دیگری هم از همان چاپ پترزبورگ به وسیله دانش‌پژوه ارجمند آقای محمد گلبن از تهران برایم به ژنو فرستاده شد که آن نیز مایه سپاسگزاری قلبی است. فتوکپی «رؤیای صادقه» چاپ «سانكت پطربورغ» که در اختیار راقم اين سطور است عبارت است از دو صفحة جلد و 50 صفحه متن به خط نسخ حروفی مطبعه‌اي (هر صفحه دارای 25 سطر) در صفحة اول جلد عبارت‌های ذيل دیده می‌شود:

نقل از رؤیای غيبي

«رؤیای صادقه»

در سانكت پطربورغ

در مطبعه الیاس ميرزا بوراخانسكي و شرکایش

(آنگاه دو سطر به خط روسی و دو مهر در طرفین)

در صفحة دوم جلد علاوه بر سه سطر به خط روسی این عبارت‌ها هم در پایین صفحه به خط فارسي دیده می‌شود.

در پطربورغ

سنه 1903 میلادی مطابق با 1321 هجری

در مطبخ الیاس میرزا بوراخانسكي و شرکايش

ما از برکت تألیفات آقای دکتر باستانی پاریزی ما می‌دانیم که حسن پیرنیا که بعدها به لقب «مشیرالدوله» معروف گردید در حوالی سنوات 1307 و 1308 هجري قمری برای تحصیل به روسیه رفت و تحصیلات نظامی و سپس حقوقی خود را در دانشکدۀ حقوق مسکو به پایان رسانید و پس از اتمام تحصیلات به سمت وابستۀ سفارت ایران در پطرزبورغ تعیین شد (قبل از سال 1317 قمری) و چون در سال 1317 پدرش به مقام وزارت خارجه رسيد و پسر خود را از پطرزبورغ به تهران احضار کرد و او را منشی خود ساخت و سپس در موقع مسافرت دوم مظفرالدین شاه به فرنگستان (27 ذی‌حجه 1319 تا 20 رجب 1320 قمری مطابق با 1900 میلادی) میرزا حسن خان پیرنیا با عنوان مترجم به همراهی مظفرالدین شاه به فرنگستان رفت و پس از مراجعت به سمت سفیر ایران (یا وزیرمختار) منصوب گردید (در 27 جمادی الاخر سال 1320 قمری) و به پطرزبورغ رفت و از قرار معلوم در همان موقعی که او در روسیه نمایندۀ سیاسی ایران بوده « رؤیای صادقه » در آنجا به چاپ رسیده است و ظاهراً با كمك او هشتاد نسخه از آن رساله به ایران فرستاده شده بوده است. خداوند چنین مرد مردانه‌اي را غریق رحمت و مغفرت فرمايد.[3] باید دانست که متن رساله چاپ پطرزبورغ با متن دیگری که در« ارمغان » به چاپ رسیده است و ذکرش گذشت کاملاً با هم مطابقت دارند.

نکتۀ دیگری که بی‌مناسبت نخواهد بود که به عرض برسانم این است که چند سالي پس از آنکه کتاب «صحرای محشر» به قلم نگارنده در سال 1326 هجری شمسی (یعنی 46 سال پس از طبع «رؤیای صادقه» در پطرزبورگ) در تهران انتشار یافت روزی به خاطرم خطور کرد که موضوع اساسی این رساله و این کتاب که روز قیامت و صحرای محشر است در حقیقت یکی است. در صورتی که نویسندۀ «صحرای محشر» در موقع تألیف این کتاب ابداً متوجه و متذکر رؤیای صادقه نبوده و در این صورت باید تصدیق نمود که يك نوع توارد ذهنی بين کار پدر و كار پسر در فاصله زمانی قریب به نیم قرن موجود است.

مطلب دیگر آنکه در همین اواخر (بهار سال 1354 هجری شمسی) معلوم شد که دانشجویی که به زبان فارسی و روسی احاطه دارد درشوروی مشغول تهیه تزدکترائی است به زبان روسی دربارۀ«رؤیای صادقه ».

این بود داستان رسالۀ «رؤیای صادقه» .

جمال‌زاده در میان ايلات ایران

مطلب دوم مربوط است به کمیتۀ ملیون ایرانی در موقع نخستین جنگ جهانی. چنان‌که می‌دانید در همان ابتدای جنگ جهانی اول عده‌اي از ایرانیان  به دعوت سید حسن تقی زاده در برلن کمیته‌ای تشکیل دادند تا از موقع استفاده نموده و با کمک بر ضد نیات سوء دو دولت روس و انگلیس دربارۀ ایران مبارزه نمایند.

بر عدۀ این افراد رفته‌رفته افزوده شد و ما در اینجا تنها به ذکر نام چند تن از آن‌ها که شهرت بیشتری حاصل نمودند اکتفا می‌ورزیم: سيد حسن تقی زاده - میرزا محمدخان قزوینی - ابراهیم پور داود - حسين کاظم زاده ایرانشهر - اسماعيل نوبری - حاج اسماعیل امیرخیزی - اسماعيل یکانی - محمود غنی‌زاده - اشرف زاده – رضا افشار - عزت‌الله هدایت - رضا تربیت - نصرالله جهانگیر - جواد تقی زاده و باز عده نسبتاً زیادی از ایرانیان وطن دوست که راقم این سطور سيد محمد علی جمال زاده نیز به خدمتگزاری آن‌ها مفتخر بود.

قبل از همه آقای تقی‌زاده به همراهی رضا افشار که در آن تاریخ در آمریکا به تحصيل مشغول بود از آمریکا به برلن وارد شده بودند. در اوایل ماه ژانویۀ 1915 میلادی که جنگ به تازگی شروع شده و چند ماهی بیشتر از آن نگذشته بود روزي يك نفر جوان ایرانی در شهر لوزان (سوئيس) به ملاقات من و دوستم نصرالله جهانگير (خواهرزاده ميرزا جهانگیرخان صور اسرافيل) آمد و گفت آمده است تا ما دو نفر را برای مبارزۀ با سیاست روس و انگلیس در ایران به برلن ببرد تا در آنجا با کمک ایرانیان وطن دوست ديگر و معاونت عملی (مالی و نظامی و سیاسی) آلمان به مبارزه با نفوذ روس و انگلیس در ایران بپردازیم. جوان حراف و با شوری بود و با نام مجعول دارا (نه رضا افشار) سخنان پریشان بسیار می‌گفت از جمله می‌گفت که در آمریکا تحصيل می‌کرده است و داماد يك نفر آمریکایی بسیار ثروتمند است که میلیون‌ها دلار ثروت خود را در اختیار داماد ایرانی خود گذاشته است تا او با کمک ایرانیان دیگر بر ضد روس و انگلیس مبارزه نمایند.

این شخص در ساحل دریاچۀ لمان در قصبۀ معروف «اوشی» در يك مهمان‌خانۀ درجۀ اول منزل داشت و ما دو نفر جوان تهیدست را که چون به مناسبت مسدود بودن راه‌ها در نتیجه جنگ از ایران بی‌خبر مانده بودیم و در نهایت استيصال ايام شماری می‌کردیم که شاید فرجی پیدا شود و بتوانیم رهسپار ایران بشويم به شام‌ها و ناهارهاي بسیار جاسنگین و بلكه هرگز ندیده و نچشیده میهمانی می‌کرد و اصرار داشت که هرچه زودتر بار و بنه را بسته رهسپار برلن بشویم.

سرانجام همین که تردید ما را دید پرسید آیا اگر تقي زاده شما را دعوت نماید خواهید پذیرفت. بلی گفتیم و یکی دو روز دیگر نامه‌ای به خط تقي زاده ارائه داد که ما را به رفتن به برلن تشویق می‌نمود. من از همان زمانی که پدرم به امر محمدعلی شاه قاجار در بروجرد به شهادت رسیده بود و چند تن از دوستان پدرم از قبیل سیدمحمدرضا مساوات و سلیمان میرزا و همین تقي زاده برایم کاغذ نوشته بودند (پس از فتح تهران به دست ملیون مرا تشويق می‌کردند که بر ضد امیر افخم همدانی قاتل پدرم به عدليه در تهران عارض شوم. ولی دماغ این کارها را نداشتم و زیاد جوان و از دنیا بی‌خبر بودم و اقدامی نکردم) با خط تقی‌زاده آشنایي پيدا کرده بودم. شکی نبود که خط اوست و ما دو نفر جوان را متقاعد ساخت و قبول کردیم که عازم برلن شويم.

میرزا رضا خان افشار که هنوز هم اسم واقعي او بر ما مجهول بود به ما سپرد که باید از لوزان به ژنو برويم تا قونسولگري آلمان در ژنو اسباب مسافرت ما را به برلن مهیا سازد و ما را روانه ژنو ساخت.

در قونسولگري آلمان به ما گفتند که اگر با پاسپورت (گذرنامه)‌هاي ایرانی خود مسافرت کنید جاسوس‌هاي انگلیسی که عدۀ آن‌ها در سوئيس و مخصوصاً در سرحد بین سوییس و آلمان خیلی زیاد است ممکن است سوء ظن حاصل نمايند و مشکلاتی برایتان ایجاد نمایند . به ما توصیه نمودند که بپذیریم كه برای مسافرت از ژنو به داخل آلمان ، گذرنامۀ دارالسلام (یعنی گذرنامۀ آلمانی.  چون در آن زمان هنوز کشور تانگانیا در آفريقاي شرقي که پایتختش موسوم به دارالسلام است مستعمرۀ آلمان بود که پس از پایان نخستین جنگ جهانی از آلمان منتزع گردیده به دست انگلیس‌ها افتاد) بدهند. قبول کردیم و طی چند روز از اتباع آلمان آفریقایی و زنگ‌باري به شمار آمديم.

در همان قونسولگري آلمان با يك نفر جوان هندی آشنا شدیم که او هم از دشمنان پروپاقرص انگلستان و عازم برلن بود. موسوم بود به «چاتوپاتايا»[4] و بعدها معلوم شد که از انقلابیون بلندآوازه هند و برادر شاعرۀ بسیار معروف هندوستان است که به همان نام شهرت جهانی دارد و در انگلستان تحصیل علم فلسفه کرده است و اکنون از آنجا فراراً خود را به سوئيس رسانیده تا از سوئيس به برلن برود و به هم‌وطنان انقلابی خود ملحق گردد. مردی بود که در حدود سي سال از عمرش می‌گذشت. چند کلمه زبان فارسی هم شکسته بسته صحبت می‌کرد و بغايت تو دل برو و با مهر و محبت به نظر می‌آمد. رفيق و دلیل ما گردید و بنا شد با هم راه بیفتیم.

فردای همان روز که هنوز در ژنو بودیم معلوم شد که شخص ناشناس چون او را در کنار دریاچۀ لمان به تماشای دریاچه و قایق‌ها مشغول می‌بیند به او پیشنهاد می‌کند که با او در قايقي نشسته قدري در دریاچه گردش نمایند و او هم قبول می‌کند و سوار می‌شوند و آن شخص بنای پارو زدن را می‌گذارد و همین که قدري از ساحل و مردم دور می‌شوند ناگهان از جای برخاسته در صدد برمی‌آید که جوان هندی را به زور و زجر در آب بیندازد. داد و فریاد بلند می‌شود و از  اطراف به کمک آن جوان می‌شتابند و او را نجات می‌دهند و پس از تحقیقاتی که از طرف پلیس به عمل می‌آید معلوم می‌شود که آن شخص از جاسوسان مخصوص انگلستان است و چون دولت انگلیس اعلام داشته بود هر كس چنين جوانی از اهالی هندوستان را به قتل رساند مبلغ معین (گویا ده هزار لیره) به او خواهند داد در صدد بود که او را سربه‌نیست نماید . در مصاحبت همین «چاتوپاتايا» که مرد بسیار انقلابی و دانشمند و با شور و شوق بود خود را با همان تذكره‌هاي آفریقایی به برلن رسانيديم.

در برلن کم‌کم عدۀ ایرانیان فزونی یافت و برای خود برنامۀ عملیاتی در داخل و خارج از ایران (به خصوص تحریک و تشویق مردم ایلیاتی ایران در جهاد بر ضد روس و انگلیس و تهیه و حاضر ساختن مردم ايلياتي) مرتب ساختيم و بنا شد به حکم قرعه هر كس به طرف مأموریت خود رهسپار گردد. اتفاقاً اولین کسی که قرعه به نامش اصابت کرد من بودم که از همه مبلغی جوان‌تر بودم و لهذا یاران به همین ملاحظه خواستند مرا از این حق محروم دارند. زیر بار نرفتم و چند روزی پس از نوروز سال 1915 میلادی با خط آهن و تعلیمات مفصل از راه رومانی و بلغارستان و ترکیه عازم بغداد گردیدم. به کلی تنها بودم و بنا بود بعداً باز چند تن از اعضای کمیته ملی برلن در بغداد به من ملحق گردند.

در موقع رسیدن به استانبول مورد سوءظن پلیس عثماني واقع گردیدم و تذکره‌ام را گرفتند و مرا مستقیماً به اداره پلیس بردند. دو سه ساعتی از نیمۀ‌شب گذشته بود و سخت خسته و گرسنه و ناتوان بودم. در آنجا به استنطاق پرداختند و مدام به زبان ترکی مرا سؤال پیچ کردند. چون کلاه فرنگی بر سر داشتم و زبان ترکی نمی‌دانستم (آن‌ها خیال می‌کردند که هر ایرانی باید زبان ترکی بداند و تصور می‌کردند که من تعمدی در صحبت نکردن به زبان ترکی دارم) سخت مورد سوءظن بودم و چون در آلمان به من سپرده بودند که حتی‌المقدور باید مقصود و منظور خود را از مسافرت به بغداد مستور دارم، همین قدر می‌گفتم که دانشجوی ایرانی هستم و در سوییس تحصيل می‌کردم و اینک از راه آلمان مسافرت نموده‌ام و عازم هستم که از طریق بغداد به وطنم برگردم. آنها زیر بار نرفتند و مرا در يك هتلی به نام «اكسيل سيور» در قسمت آسیایی شهر که تعلق به يك نفر یونانی داشت بردند و بدان‌جا سپردند و تأکید کردند که حق بیرون رفتن از مهمان‌خانه (و حتی از اطاق) ندارم و باید شام و ناهارم را در همان اطاقم بدهند تا تکلیف معلوم شود. داستان آن چند روز خارج از موضوع است و شاید روزی فرصتی به دست آید و با تفصیل بیشتری به رشته تحریر درآورم. شنیدنی است و به نوشتن می‌ارزد.

با زحمت بسیار (هنوز خط آهن از استانبول به حلب نمی‌رفت و بدان‌جا رسیده بود) خود را به حلب رسانیدم و در آنجا دوستان دیگری از برلن رسيدند (از آن جمله بودند پور داوود و حاج اسماعیل امیر خیزی و علینقی راوندی و سعدالله خان درویش و اشرف زاده و همچنین يك نفر از علمای مسلمان هندی به نام پروفسور بركت الله که در ژاپن مجله‌ای انقلابی بر ضد انگلیسی‌ها می‌نوشته و او هم به برلن آمده بود و اکنون با چند تن از وطن پرستان افغانی رهسپار کابل بود و چند تن از آلمانی‌هايي که بعدها هر کدام دارای نام و شهرت و بلندآوازه گردیدند) با كشتي مخصوص که با پاروزن حرکت می‌کرد و «شخطور» خوانده می‌شد و خودم در ساحل فرات داده بودم برایم ساخته بودند عازم بغداد شدیم. سفر روي فرات از حلب تا محلۀ موسوم به فلوجه سه روز طول کشید و بسيار سفر دور و دراز و پر از حوادث و وقایع بود.

از جمله کسانی که در این شهر «شخطور» با ما همسفر بودند جوانی بود از صاحب منصبان آلمان به نام «فون هنتيك» که قدري هم فارسي مي‌دانست و در جنگ معروف سردار بزرگ آلمانی هيندربورگ (که بعدها رئیس‌جمهوری آلمان شد) با روس‌ها شجاعت بسیار به منصه ظهور رسانيده دارای شهرتی شده بود و اینک مأمور بود که مخفیانه از راه صحرای لوت خود را به افغانستان برساند تا بلکه آن مملکت را بر ضد روس و انگلیس حاضر به مشارکت در جنگ نماید. با زحمات بسیار و گاهي حیرت‌انگیز خود را به افغانستان رسانید ولی نتوانست کاری از پیش ببرد و چون مراجعتش به ايران بسیار خطرناک بود و پاسبانان روسي و انگليسي در سر حد شرقی ایران در انتظارش نشسته بودند از سرحد شرقی افغانستان وارد خاک چین گردید و با زحمات و حوادثی که شرحش را در كتابها نوشته‌اند سرتاسر چین را زیر پا نهاده و خود را به دریای بین چین و آمریکا یعنی اقیانوس ساکن رسانيد و با مشقات عجیب سرانجام به خاک مکزیک رسيد و دولت آلمان در همان بحبوحة جنگ يك تحت البحري پنهانی بدان‌جا رسانيد و آن جوان را که عنوان «قهرمان ملی» پیدا کرده بود با تشریفات بسیار وارد آلمان نمودند. پدر این جوان فون هنتيك از نجبا و معاریف آلمان و رئیس انجمن روابط ایران و آلمان بود و خود او قبل از جنگ مدتی در قونسولگری آلمان در اصفهان انجام وظیفه نموده قدري فارسي آموخته بود و از دوستان واقعی ایران به شمار می‌رفت و امروز کتاب‌ها در وصف کارها و شجاعت‌هاو قهرمانی‌های او به زبان آلمانی تألیف یافته و به چاپ رسیده است.[5]

از طرف کمیته ملیون ایرانی در برلن مأمور بودم که هر هفته گزارش کارها و اخبار و وقایع را خطاب به آقای تقی زاده نوشته با پست مخصوص (قونسولگري‌هاي آلمان) به برلن بفرستم. مأموریت و مسافرتم  16 ماه طول کشید و مرتباً گزارش‌ها را می‌فرستادم. دو سه سالي قبل از آنکه تقی‌زاده وفات نماید در مسافرتی که به ژنو کرده بود از ایشان پرسیدم آيا آن گزارش‌ها باقی است. فرمودند باید در تهران در میان اوراقم باشد و اگر مایل باشی و فرصت داشته باشم و پیدایش نمایم برایت خواهم فرستاد. استدعا كردم فراموش نفرمایند. ولی مرض ایشان در تهران شدت یافت و دیگر پا پي نشدم تا اینکه پس از درگذشت ایشان تاکنون 2 فقره از آن گزارش‌ها به دست آمده و ذيلا مطالبی از آن دو گزارش را كه به صورت نامه و خطاب به شخص تقی زاده است در اینجا نقل می‌نمایم.[6]

اقامت وطن دوستان ایرانی در بغداد (به مناسبت نزدیک شدن قشون انگلیس از سمت جنوب عراق به طرف بغداد و افتادن «كوت العماره» به دست آن‌ها و در خطر افتادن بغداد و تخليه آن از جانب ترک‌ها) زیاد طولانی نگردید. از بغداد به کرمانشاه نقل مکان نمودند و این هر 2 گزارش که بدان اشاره رفت از کرمانشاه به آقای تقی زاده در برلن نوشته شده است. تفصیل این دو نامه‌ای که فعلاً در دست است از قرار ذیل می‌باشد:

نامه اول در تاریخ یکشنبه 14 ذي الحجه 1333 (هجري قمری) از کرمانشاه است و مشتمل است بر 8 صفحه کاغذ تحرير و خطاب است به «آقای بزرگواری»

مطالب عمده آن چنین است (نقل از متن گزارش):

….دیروز از مأموریت طهران مراجعت نمودم و مقرر شده که فردا به «کاکاوند» بروم … «بحمدالله مأموریت طهرانم موافق آرزو انجام گرفت. رؤف بك كه يگانه مانع وصول به مقصود و اجراي مرام وطن‌پرستان شده بود مجبور به مراجعت شد و مشکوه همایون برادر امیر حشمت را هم به کرمانشاه آوردم که قشون ملی را اداره نماید و شنومن آلمانی هم حاضر شد که قواي خود را تسلیم به ما نماید به طور موجز امروز می‌توان گفت که يك قدم بزرگی به طرف مقصود برداشته‌ایم و به يك موفقیت شایان تمجیدی کامیاب گشته‌ایم که امید است طلوع دوره منور فعالیت و فداکاری‌های مفید باشد.

«فردا صبح بناست به طرف کاکاوند حرکت نمایم تا شاید بتوانم اعظم السلطنه و رئیس کاکاوند را متقاعد کنیم که يك عده سوار به عنوان reserve ژاندارمری به دست ما بدهد. گویا دويست الی سيصد سوار می‌تواند بدهد و معلوم است نظر به موقعیت و اهمیت ايلي اگر به مقصود خویش نایل گردیم برای ما موقعیتی است بس امیدبخش».

«هیأت طهران با وجود اصرار آقای کاظم زاده به مناسبت فرط احتیاط و محافظه کاری تا به حال به کار مهمي کامیاب نشده … امروز براي کار کردن کمی تهور لازمست و رفقای ما می‌خواهند يك مملکت را به هم بزنند و احدی اسمشان را هم نداند و مانند حريق و رعد محرمانه می‌باشد».

«… طرف‌دار این همه محافظه‌کاری نیستم و عقيده‌ام این است که يك نفر وطن‌پرست همان‌طور که از جان نثاری نمی‌ترسد از فدویت [7] بعضی حیثیات هم نباید بهراسد ولو نسبت‌های وطن فروش هم به او بدهند نباید از خدمت روی‌گردان باشد».

«وقتی که از تهران مراجعت می‌نمودم در سلطان آباد عراق معلوم شد عده‌ای از آلمانی‌ها و عثمانیان من‌جمله کنت كاندزوشنمن و موسیو وير قنسول همدان و موسيو پارش شارژ دافرشهبندری سنندج و سفیر فوق‌العادۀ افغانستان و موسیو رنه قنسول آلمان در سلطان آباد دو شبانه روز جلسات داشته‌اند و مذاکرات مفصل در خصوص موقعیت ایران نموده‌اند و بعضی از مواد قراردادهایشان را که بنده توانستم به وسیلۀ مذاکرات طولانی با کنت کانتز که طبعاً خيلي ساده است بفهمم از قرار زیر است:

اولاً تسليم اقدامات به دست خود ایرانیان وطن‌پرست.

ثانیاً مراعات شرایط احتیاط بیش از سابق.

نقشۀ حرکات نظامی در موقع جنگ.

این طور معلوم مي شود که در آن موقع در آذربایجان عملیات باید منحصر به عملیات دفاعی باشد ولی از طرف ترکستان حملات باید شروع شود و پس از آنکه عدۀ سرباز آلمانی به ایران رسید يك قشون مختلطي تشكيل و حمله به هندوستان شروع شود. مقصود این است که اگر آلمان‌ها فهمیده‌اند که ایرانیان هم لیاقت کار کردن را دارند بدون هیچ‌گونه لاف از پرتو اقداماتی است که در کرمانشاه شده … امروز حرفی نیست که دروازۀ نجات ایران و شاید هندوستان و افغانستان کرمانشاه شده. انگلیسی‌ها به خوبی نکته را دریافته‌اند و تمامی جد و جهدشان این است که زود به بغداد دست یافته و مانع از اقدامات کرمانشاه بشوند.

«… قوائی که عجالتاً در کرمانشاهان موجود است قوائی نیست که بتواند در مقابل قشون منظم و مسلح روسیه عرض وجودی نماید … شخص من تصور نمی‌کنم که امروز اگر روس‌ها با ششصد قزاق به طرف کرمانشاهان روان شوند قوه‌اي باشد که بتواند مانع از آمدن آنان گردد».

* * *

شاید پاره‌ای از مطالبی که در ضمن این نامه آمده است محتاج توضیحي باشد و لهذا در کمال اختصار اجمالاً توضیحاتی در اینجا داده می‌شود:

در آغاز نامه صحبت از رئوف بيك به میان آمده است. وی يك صاحب‌منصب شدید العمل و جاه‌طلب ترك بود که در همان آغاز جنگ با عده‌ای از جوانان ترک که در مدرسۀ نظامی بغداد تحصیل می‌کردند با اسلحۀ کافی وارد خاک ایران شده بود و و تا قصبۀ كرند جلو رفته در آنجا اردو برپا ساخته بود و موقعی که بنده به مصاحبت مرحوم حاج اسماعیل امیر خیزی از بغداد عازم کرمانشاه بودیم در كرند در صدد ملاقات و مذاکرۀ با او بر آمدیم و امیر خیزی که ترکی استانبولی را خوب می‌دانست مدتی دوستانه با او صحبت داشت بدون آن که نتیجة مطلوب (یعنی مراجعت او به خاک ترکیه) به دست آید . بعدها که من به مأموریت تهران رفتم با سعي دوستان دموکرات و هیئت دولت به ریاست مستوفی‌الممالک و سعي نمایندگان سیاسی آلمان در ایران (يك شاهزاده کهنسال آلمانی سفیر آلمان به نام پرنس رويس وارد تهران شده بود و گفت و شنودی طولانی شروع شده بود که آیا او باید اول به ملاقات مستوفی‌الممالک برود و یا چون شاهزاده معتبر و نامداری است مستوفی‌الممالک باید به ملاقات او برود و خوب در خاطر دارم روزی که مرا در سفارت آلمان پذیرفت قسمت اعظم گفت و شنود ما دربارۀ يك قطعه قالی بزرگی بود که به تازگی خریده بود و نظر مرا می‌پرسید چنان كه پنداشتی من در این کار خبرت و بصیرتی دارم و روی هم رفته سیاست‌مدار از سیاست بی‌خبري بود)، بالاخره این صاحب‌منصب جاه‌طلب و بی‌رویه مجبور شد خاک ایران را تخلیه نماید و پي کارش برود.

در اینجا بی‌مناسبت نخواهد بود که يك نکته را هم به عرض هم‌وطنان برسانم. در جنگ جهانی اول که دولت ترکیه با آلمان ویلهلم دوم متحد شده و در جنگ با دشمنان آلمان شرکت داشت در حقیقت بین صاحب منصبان ترک نسبت به صاحب‌منصبان آلمانی که در عثمانی و ایران بودند يك نوع مخالفتی وجود داشت و صاحب منصبان ترک نمی‌خواستند خود را کمتر از صاحب منصبان آلمانی بدانند و به زبان تحقير و طعن و طنز درباره آن‌ها سخن می‌گفتند و علی‌الخصوص چون در باطن تصور می‌کردند که موقع مناسبی پیش آمده است که بر قسمت‌هایی از صفحات غربی خاک ایران دست بیابند و آلمان‌ها را مخالف می‌دیدند ناراضی بودند و من به گوش خود در بغداد شنیدم که در میهمان خانه‌اي که در آنجا مدتی ساکن بودم و صاحب رستوران عکس بزرگی از هيندنبورگ ژنرال مشهور آلمانی را به دیوار نصب کرده بود يك نفر صاحب منصب رتبه دار ترک به صدای بلند و با اوقات تلخی گفت که این «پزونگ» (یعنی جاکش) كیست و حکم داد که تصویر را از دیوار رستوران بردارند و حتی شنیده شد که در مواقعی که ترک و آلمان در آن صفحات با انگلیسی‌ها می‌جنگیده‌اند گاهی سپاهیان ترک از پشت سر به ضرب گلوله صاحب منصب‌های آلمانی را از پا در می‌آورده‌اند ولی باز جا دارد که بگوییم، الله اعلم.

در ضمن گزارش اسم كنت كانتزه آمده است. يك نفر صاحب منصب آلمانی از خانواده‌های اعياني بود که امپراطور آلمان ویلهلم دوم او را شخصاً مامور ایران ساخته و به او اختیارات (مخصوصاً مالی) وسيعي داده بود. وي كه جوان بسیار شجاع و فعالی بود دچار حقه‌بازی‌های مردم ایلیاتی ما گردیده نه تنها نتوانست کاری از پیش ببرد بلکه سرانجام در كوه‌ها و دره‌های قسمت غربی ایران به قتل رسید و گویا جنازه‌اش را هم هرگز نتوانستند به دست بياورند.

افسوس که این صاحب‌منصب جوان و بسیار فداکار و جوانمرد آلمانی قدري صاف لوح و بی‌تجربه بود. با صندوق‌هایی پر از زر مسکوك در صحراها و کوهستان‌های غربي ايران به تاخت‌وتاز سرگرم بود و به خیال خود بر ضد دشمنان کشورش می‌کوشید و مردم را به مبارزه و سلحشوری می‌خواند و نگارنده به چشم خود روزي او را در یکی از اتاق‌های کنگاور دید که با يك نفر از اکراد ایل کوچکی از اکراد کردستان (تا جایی که در خاطرم باقی مانده است گويا از ایل «گوران» بود) با کمک مترجمش سرگرم مذاکره است و يك نقشه جغرافیایی جنگی بسیار بزرگ ایران را (به خط فرنگي) در وسط اتاق گسترده بود و به آن مرد که مدعی بود می‌تواند چندین هزار سوار و پیاده از افراد ايل خود تدارک نماید محل و سكناي ايل را می‌پرسید و منتظر بود که آن مردک که سواد خواندن و نوشتن فارسی هم نداشت انگشت بر محل سکنای ايل خود بنهد. خدایش بيامرزد كه فدایی «ایده‌آل» و فداکاری بی‌نهایت خود گردید.

دربارۀ اين صاحب منصب جوان و بسیار فداکار آلمانی در روزنامۀ «کاوه» منطبعه برلن (شماره 7 - 8 سال نخستین، 13 رجب 1334 قمری برابر با 16 مه 1916 ميلادي) در تحت عنوان:

«واقعۀ اسفناک مأسوف عليه گراف کانیتز»

مقاله‌اي مندرج است مبنی بر اینکه در فوج سوارۀ نیزه‌دار شمارۀ 2 آلمان مقام سلطانی می‌داشته و مأمور نظامی ایران بوده است و در سن 39 سالگی به سرگردی قشونی مرکب از سربازان عثمانی و ژاندارم ایرانی و داوطلبان ایرانی در گردنه ی « بید سرخ » نزدیک کنگاور با قوای روس جنگیده و فاتح بوده است ولی در روز 16 ژانویه 1916 دوباره با قوای روس روبه‌رو می‌گردد (در 1500 متری کنگاور) و در موقع عقب‌نشینی مقتول می‌گردد و چنانكه مذکور گردید نعش او هرگز پیدا نشد و قضیۀ قتلش مرموز ماند. در هر صورت گرچه در راه کامیابی وطن خود مجاهدت می‌کرد و جانش را هم فدا کرد ولی به طور غیرمستقیم با جوانمردی بسیار در راه استقلال مملکت ما و دشمنی با دشمنان مملکت ما می‌جنگید و به قتل رسيد و جا دارد که برایش از دل و جان طلب مغفرت نماییم و از آن همه کوشش مفید به حال استقلال و تمامیت خاک ایران قدردانی نماییم.

دربارۀ این مرد قهرمان داستانی به خاطرم آمد که دريغ است ناگفته بگذاریم و بگذریم. در بهار سال 1915 ميلادي (سال اول نخستین جنگ جهانی) این مرد با همان کشتی با راقم این سطور و جمعی از یاران ایرانی و هندی و افغانی و با دو تن آلمانی دیگر به بغداد رسیدیم. روزی که به دیدن ژنرال قنسول محترم ایران مرحوم مکرم السلطان (اعلم) رفته بودیم و جمعی از ایرانیان مقیم بغداد و کاظمین هم در روی مهتابی وسيعي که مشرف به دجله بود نشسته مشغول صرف چای و صحبت بودیم فون هنتيگ که بسیار جوان قوی هیکل و ورزیده و پهلوانی بود (قهرمان شناوری هم بود) کیف بغلی خود را درآورد تا گذرنامه‌اش را برای تحصیل روادید مسافرت به ایران به ژنرال قنسول بدهد. اتفاقاً عکسی از لای كيف به زمین افتاد و معلوم شد عکسی است که با اعضای خانواده یعنی پدر و مادر و خواهرش (متأهل نبود) قبل از حرکت از برلن به رسم یادگار انداخته شده بود. عکس دست‌به‌دست می‌گردید تا به دست آخوند منديل بسركوسجي افتاد که با حال زار و نزار به صورت دعاگویان مجالس اعیانی در گوشه‌ای خزیده بود. عكس را به دقت تماشا کرد و زیر لب زمزمه فرمود که «خودش بهتر از خواهرش است» و عکس را به دست کسی که پهلويش نشسته بود داد بی‌خبر از این که هنتيگ فارسی هم مي‌فهميد و صحبت می‌داشت و غافل از اینکه همین جوان از میدان جنگ آلمان با روسیه برمی‌گردد و به مناسبت شجاعتی که در آنجا به معرض ظهور رسانیده بود (در ناحیه موسوم به «مازوري») مارشال فون هیندنبورگ که فرمانده آن قشون بود و بعدها رئیس‌جمهوری آلمان شد به او نشان مخصوص جنگی داده بود و معروف بود که پس از آن که متجاوز از صد هزار اسیر روسی در آن جنگ به دست آلمان‌ها افتاده بود مایه تعجب شده بود که از قشون روسی توپ‌خانۀ قليلي نصیب آلمان‌ها گردیده است و می‌گفتند همین جوان پیش خود فكر کرده بود که ممکن است روس‌ها توپ‌های خود را زير تل نعش‌های سربازهای مقتول پنهان کرده باشند و پس از جابجا کردن نعش‌ها مقدار بسیار زیادی توپ روسی نصیب آلمان‌ها شده بود.

در آن ایام در آن صفحات معروف بود که وقتی نعش چند تن از آلماني‌ها را که مقتول شده بودند پیدا کرده بودند دیده شده بود که دندان‌های طلای آن‌ها را پس از مقتول شدن از دهانشان بیرون آورده بودند.

مشکوه همایون که نامش در نامه آمده است برادر امیر حشمت از مجاهدین نامدار آذربایجان بود که خدمات خوبی به مشروطیت نموده بود اما خود مشکوه همایون که بنا به توصیة رؤسای دموکرات‌های تهران همراه من برای ادارۀ سپاهي که در کرمانشاه از افراد ايليات به نام « سپاه نادری » تشکیل یافته بود عازم كرمانشاه گرديد. معلوم شد بيشتر اهل بزم و عيش و نوش (مخصوصاً ساز و آواز چون خودش هم آواز خوان خوبي بود) است تا اهل لشگر كشي و رزم و كاري هم از دستش ساخته نشد.

اكنون مي‌رسيم به گزارش دوم

نامه‌ايست مورخ به 28 ذي الحجه 1333 (نمره 3 از كرمانشاه) در 29 صفحۀ اوراق تحريري. باز خطاب به تقي زاده است و با اين عنوان شروع ميشود: « آقاي واقعي من» و پاره‌اي از مطالب عمدۀ آن از اين قرار است:

« ... امروز هفت روز است كه پيوسته در مسافرت و انجام مأموريت هستم. الان كه اين عريضه را عرض مي‌نمايم، از قلعۀ «آب باريك» كه بين صحنۀ رينه‌ور واقع است هستم ... منتظر رؤسا و خوانين رينه‌ور هستم كه برسند و قرارهاي لازمه را به آنها داده به كرمانشاه برگردم.

«پس از ورود به كرمانشاه فورا شروع به كار كرديم و با بعضي از رؤساي شهر[8] جلسات نموديم و در خصوص ائتلاف فرق (دموكرات و اعتدالي) زحمتها كشيديم تا اينكه موقع قشلاق ايلات رسيد و ديديم عنقريب است كه مجدداً مابين عشاير و رؤف بيك كه حائل بين ايلات و اراضي و مراتع قشلاقي واقع شده بود ميدان زد و خورد گرم خواهد شد و كارها بي اندازه عقب خواهد ماند و پس از مشورت زياد بنده را انتخاب نمودند كه به طهران رفته در خصوص رجعت دادن رؤف بيك اقدامات جدي بنمايم.»

« ... ايلات تقريبا بطور عموم همراهند اگر چه سبب و باعث حقيقي همراهيشان سكۀ طلاست ولي بهرطور بود از چنگال نفوذ روس بيرونشان كشيده‌ايم و اميدواريم كه بكلي نفوذ روس و انگليس را عنقريب محو سازيم. اهالي شهر باستثناي يك عده صاحبان نفوذ با ما همراهند ولي چيزي كه هست آن گونه وفور حسيات كه ما طالبيم يافت نمي‌شود مگر در ميان معدودي قليل ...»

«جز ايل سنجابي كه يكي از ايلات معظم اين صفحات است در ايل ديگري حس وطن پرستي و ايراندوستي يافت نمي‌شود و ايل سنجابي هم اگر نبود حسيات جوان شخص سردار مقتدر آن هم حتماً مانند ايلات ديگر غلام روسياه سكه‌هاي رو زرد مي‌شد ولي خوشبختانه كليه فاميل صمصام الملك (رئيس سالخوردۀ ايل سنجابي) اشخاص با حس و وطن پرست هستند.»

«چيزي كه خيلي اسباب شادماني است همانا حاضر بودن آلمانهاست به اينكه مستقيماً در كارها مداخله ننموده كارها را به هيئت ما تسليم نمايند ... اكنون تقريباً در كليۀ امور بدون شور با ما كاري نمي‌كنند و حاضر شده‌اند تمام نشانهاي آلماني را كه به سواران خود داده‌اند در موقعي كه ما مقتضي بدانيم كنده و بجاي آن نشان ايراني بآنها عوض بدهند.»

« ... آقاي مشكوه همايون برادر آقاي سردار حشمت[9] را به گرفتن سوار مشغول داشته و پول را او از آلمانها بدست خود گرفته و باسم دفاع وطن قشون خوبي تشكيل خواهيم داد ... عده‌اي از صاحب منصبان ژاندارمري هم بنا به تصويب خود سانسون حاضر شده‌اند كه از ژاندارمري استعفا داده و براي مشق همگي داخل در ادارۀ خود ما بشوند.»

«شرح مسافرت به كاكاوند بطريق ذيل است: ايل كاكاوند يكي از مهمترين ايلات اين صفحات است. مركزشان در هرسين است كه در دوازده فرسخي كرمانشاه واقع گرديده است. براي رفتن به هرسين بدواً بايد به بيستون رفت و از آنجا بطرف دست راست. هرسين جزو حكومت كرمانشاه است ولي آن طرف هرسين جزو حكومت لرستان است بطوري كه هرسين و ايل كاكاوند در موقع سرحدي بين كرمانشاهان و لرستان واقع است.

كاكاوند داراي جمعيت زياد و تا چهار هزار نفر مي‌تواند سوار و پياده بدهد. بنده با يكي از رؤساي طايفۀ حاجي زاده‌ها كه علي پاشا خان سرتيپ نام دارد و در شهر مسكن دارد و با همراهي چند نفر سوار از كرمانشاه دو ساعتي به غروب مانده حركت كرديم. يك ساعت از شب گذشته رسيديم به منزلي كه موسوم است به «سياه بيد» و داراي قهوه خانه است. شام را در آنجا خورديم و تا اسبها را خوراك مي‌دادند خواب مختصري كرديم. بين «سياه بيد» و شهر يك منزل ديگر واقع شده كه اسمش «سرپل» است چونكه داراي پل محكمي است كه بر روي قره سو زده شده. از شهر تا «سياه بيد» دو فرسخ و نيم الي سه فرسخ است.

همينكه ماهتاب طلوع كرد با وجود سردي مفرط هوا حركت كرديم و آفتاب در شرف طلوع بود كه رسيديم به «حاجي آباد». چاي را در آنجا خورديم و حركت كرديم بطرف بيستون. همسفر من آدم چاق، لاف زن، پرگو و بي‌سوادي است. دموكرات هم هست و حقيقت معناي دموكراسي براي او دشمني با سردار اجلال است كه به فاميل او بدي كرده است و همچنين با سيد حسن اوجاق كه با سردار اجلال همراه و همدست است.

همسفر من آدم هتاك و دهن دريده است و همانقدر كه با من تعارف مي‌كند به سايرين فحش مي‌دهد و بقول خودش مجبور است با ما همراهي كند چونكه «ديگر دمش در تله گير كرده». پدرانش در كلهر حكومت داشته‌اند و برادر ارشدش ايلخاني مشهور است كه راهزن معروفي بوده و شرارتهاي زياد نموده و بالاخره از پرتو همت فرمانفرما كمي از دماغ افتاده و داماد داوود خان كلهر است و تازگي هم دختر اعظم السلطنه خان لره رئيس ايل كاكاوند را گرفته و مجدداً داراي اهميتي گشته و بمناسبت اينكه علي پاشا خان برادر ايلخاني است و ايلخاني داماد اعظم السلطنه است او را با خود برداشته‌ام كه اسباب آساني كار بشود.

علي پاشا خان داراي دو پسر است، يكي مرتضي خان كه برياست بيست سوار در خدمت آلمانهاست و يكي هم يوسف خان كه بناست او هم وارد خدمت شود. علي پاشا همسفر دموكرات من كوشش مي‌نمايد كه در كارهاي ما دستي به هم رساند و علاوه بر اهميتي كه خيال دارد كسب كند در ضمن يك مبلغ نقدينه هم محرمانه گرد آورد. ظهر بود كه به بيستون رسيديم. بيستون جزو حكومت «چمچال» است كه از بيرون كرمانشاه شروع مي‌شود و ميرود تا نزديكي «صحنه»، حكومتش با مقتدر السلطنه عموي سردار اجلال معروف است.

«بيستون» عبارت است از يك كاروانسراي خراب و يك چهل خانه كه گوئي تلي است از گرد و خاك و خشتهاي خرد شده، رويهم رفته چهارصد تومان قيمت نبايد داشته باشد (يعني بنده نمي‌خرم)، ناهار را در منزل ساعد نظام كه پسر عمومي سردار اجلال است خورديم. منزل آقاي ساعد نظام عبارت بود از يك اطاق گلي بي در و پيكر كه با يك نمد چون شست ماهيگيران سوراخ سوراخ مفروش بود.

«اين لقب‌هاي زيادي كه از اين به بعد مانند سنگ و كلوخ در روي راه ملاحظه خواهيد فرمود نبايد اسباب وهم بشود. چونكه بنابر تجربياتي كه بنده حاصل نموده‌ام در ميان طايفۀ اكراد سه چهار چيز از همه چيز زيادتر است: اول همين القاب است كه انسان را حقيقه گيج مي‌كند. دوم فحش است، سوم تعارف است و چهارم قسم.»

«مشغول ناهار خوردن بوديم كه ايلخاني هم رسيد. ... بطرف «قره ولي» كه دهي است در يك فرسخي بيستون و از املاك ايلخاني است روان شديم. بين بيستون و قره ولي رودخانه‌اي واقع است باسم «گام آسياب».

«شب را جاي دشمن خالي در برج قره ولي سرماي مفرطي خورديم و تعارف و قسم زياد شنيديم، صبح با چند نفر سوار و در معيت آقاي ايلخاني به طرف جنوب قره ولي روانه شديم. از قره ولي تا هرسين چهار فرسخ است. ... در بين راه سينه‌هاي كوه پوشيده شده است از سياه چادرهاي كاكاوندها».

 ... در بين راه ديديم سواري سرش را گل زده است. معلوم شد پسري از آقاي اعظم السلطنه جانش را به جناب عالي داده (اصطلاح خود آنهاست). سواران و همراهان هم كلاه‌هاي ديگ وار خود را گل آلود نمودند.

«وارد هرسين شديم. هرسين قصبۀ بزرگي است كه قريب ده پانزده هزار نفر جمعيت دارد. مردمش بالنسبه متمول هستند. آب و باغ زياد دارد. ميگويند حوضي كه شيرين خود را در آنجا مي‌شسته است در هرسين است. از هر طرف كوههاي بلند بر قصبه احاطه دارد. براي خودش بهشتي است. افسوس كه به جاي حوري لرهاي غريب و عجيب دارد. ... بد نيست محض نمونه يك سر و كله را ترسيم نمايم كه هر كس نديده بتواند از قوۀ مخيله اقلا تصوري بكند. مثلا سر و كله خود اعظم السلطنه را بدون اغراق و مبالغه با آن كلاه شهري عجيب كه دست كم چهل الي پنجاه سانتيمتر ارتفاع دارد و خمره‌اي است كه بر روي سر خود گذاشته و ميگفتند شمشير بر آن كارگر نيست.»

«وقتي كه وارد شدم جمعي را ديدم كه دور تا دور محل وسيعي ساكت و صامت نشسته‌اند. جائي را كه توشكچه‌اي داشت به من نشان دادند و من هم نشستم. يك هالوي دراز ريشي فاتحۀ كلفتي از حنجره بيرون انداخت و دوباره خاموشي مجلس را فرا گرفت. مدتي گذشت كه جوانكي از دور پيدا شد به سن بيست و سه يا بيست و چهار با حالت عزا و دست بدست مردي چهل پنجاه ساله كه ديدگان بسيار تيزي داشت. اين جوانك سالار جنگ پسر اعظم السلطنه است و آن مرد چهل و پنجاه ساله خسروخان پسر درويش خان معروف يكي از رؤساي ايل «مومي‌وند» است كه در طرف جنوب كاكاوند سكني دارند و تا دو هزار نفر سوار و تفنگچي مي‌توانند حاضر سازند.

«كم كم ناهار آوردند و صرف شد و چاي و قليان هم به نوبت خود گذشت و مردم متفرق شدند ... اعظم السلطنه هم با حال محزون دور شد و سالار جنگ ما را برفتن به منزل خود دعوت نمود. معلوم شد ميهمان سالار جنگ هستيم. ... تعارف شروع شد. «تمام قصبه تعلق به حضرتعالي دارد». سالار جنگ اول خواست بزرگي و اعتبار خود را بما بنماياند و ما را برد حياط طويله و اسبهاي خود را در جولان آورد. من كه درست نمي‌فهميدم ولي حضار تعريف و تمجيد خيلي زيادي نمودند و من هم همي مي‌گفتم ماشاء الله، ماشاء الله ... بالاخره طرف مغرب موفق شديم كه بمقصود اصلي بپردازيم و من شروع كردم به نطق‌هاي مفصلي كه پيش خود حاضر كرده بودم ولي حواس رفقا جاي ديگري بود ... و بالاخره آقاي خسروخان برادر زن اعظم السلطنه ... لب گشود ... و گفت: «پيل چن منيي» كه ترجمه‌اش به فارسي مي‌شود: «پول چه اندازه مي‌دهند» در جواب گفتم معلوم است هر قدر به سايرين داده مي‌شود به شما هم داده خواهد شد. خرسند شدند ... و كم كم شروع كردند زبان بنده را فهميدن...

من صبح زود بيدار شدم و قسم نامه نوشتم و وقتي كه رفقا بيدار شدند ارائه دادم و گفتم بايد اين قسم نامه را نوشته و امضاء كنيد – صورت قسم نامه‌اي كه من نوشتم از اين قرار است:

«بذات مقدس پروردگار كه حيات و ممات عالميان در دست اوست، و در مقابل رسول اكرمش كه خاتم انبياء و شفيع روز جزاست و به عرض و ناموس خود و كسانم سوگند ياد مي‌نمايم كه با خلوص نيت و عزم راسخ در خدمت و جانفشاني در راه آب و خاك مقدس ايران كه وطن تاريخي و هزاران سالۀ من است از آنچه از دست من برآيد كوتاهي ننمايم و در بر انداختن دشمنان ايران و اسلام با كمال جد و جهد و با حقيقت و مردانگي و صداقفت بكوشم كه باعث شادماني روح پرفتوح حضرت رسول اكرم و اجداد خود شده باشم و در تشجيع و ترغيب همسايگان و آشنايان در اين راه مقدس ذره‌اي فروگذار ننمايم، بتوفيق خداوند عز اسمه و جل جلاله»[10]

با وجود طبيعت خشن و بي حسي كه دارند در مقابل اين قسم نامه كمي سست شدند و گفتند بايد در اين خصوص با وجود وكالت تامي كه از طرف اعظم السلطنه داريم با او مشورت نمائيم. قبول نمودم و فرستاند اعظم السلطنه و ضرغام الاياله كه حاكم هرسين است و كريم خان كه كدخداست حاضر شدند ... شب طولاني شد و بالاخره از بنده استدعا نمودند كه دقيقه‌اي چند آقايان را آزاد بگذارم كه بين خودشان مشورت كنند. بالاخره احضار شدم و معلوم شد قسم نامه را با كمي تغيير و تبديل قبول نموده‌اند كه امضاء نمايند ولي صورت امضا شده را خواهند گذارد نزد ايلخاني كه با من به شهر آيد و با ژاندارمري صحبت نمايد و چنانكه شرايط موافق منافع آقايان بود صورت قسم نامه را تسليم نمايند. بنده هم قبول كردم و صورت را خسروخان با خط خود نوشت و اعظم السلطنه و ايلخاني و سالار جنگ و خسروخان بامضا مي‌رسانيدند و پس از صرف ناهار و تعارفات بي حد و حصر مرخص شديم.

بايد دانست كه براي قسم خوردن صحنه سازي كردم تا بلكه تأثيري داشته باشد. در جائي جمع شدند كه آب رواني داشت و براي آنكه سوگند صورت تشريفاتي هرچه بيشتري داشته باشد بزرگان قوم را دعوت كردم كه اول بايد وضو بگيرند و سپس يك نفر از خود آنها كه باسواد بود و گويا تنها فردي بود كه خواندن و نوشتن مي‌دانست قسم نامه را بصداي بلند مي‌خواند و شخصي كه وضو گرفته بود و بايد قسم ياد نمايد كلمات را تكرار مي‌كرد و رويهم رفته مجلس صورت رسمي با ابهتي پيدا كرده بود و همه ساكت بودند ولي همان حين صداي يك نفر از جماعت بگوشم رسيد كه بزبان لري بديگران مي‌گفت قسم به چه درد مي‌خورد بگو «پيل بياره» (يعني پول بياورد) و باز يكبار ديگر فهميدم كه با چه مردمي سر و كار دارم و آب در هاون مي‌كوبم.

« ... چند روز قبل توسط قونسولخانه آلمان در همدان (موسوم به وبر) تلگراف رسيده بود كه دو هزار نفري سالدات روسي وارد شهر شد و حتما بزودي بطرف كرمانشاه حركت خواهند كرد. اين خبر خيلي اسباب اضطراب همگي گرديده مخصوصا كلاين وساري[11] خود را باخته بودند و دست بدامن ما شدند و فوراً اوكستروم را كه سوئدي است و از ژاندارمري ايران استعفا داده با عده‌اي از سوارهايي كه در شهر با نشان آلماني جمع شده بودند بطرف صحنه حركت دادند و ابراهيم بيك را هم با مجاهدين فرستادند و راوندي خودمان هم بطرف صحنه رفت تا از معاون السلطنه كه برادر قوام الدوله و وثوق الدوله و حاكم صحنه است سوار بگيرد.

***

چنانكه مذكور افتاد اين نامه مشتمل بر 29صفحه است و تا اينجا مطالبي از 13 صفحه اول آن نامه نقل گرديد و فعلا از نقل بقيه صرف نظر مي‌نمايد ولي دو مطلب را كه در نامه نيامده است دريغم مي‌آيد كه نگفته بگذارم و بگذرم. اول آنكه چند روز قبل از حركت بطرف ايل كاكاوند دوستان ما يعني آقايان اشرف زاده (تبريزي) كه مرد وطن پرست و فاضلي بود و از پاريس بدعوت كميته ملي به برلن آمده بود و علينقي راوندي (پسر ملاي راوند كه با وجود سن و سال باسم اينكه برسم نايب الزيارۀ پدر پير و ناتوان است و بزيارت مكۀ معظمه ميرود خود را به لوزان (سوييس) از راه اطريش رسانيده بود و در آنجا تحصيل مي‌كرد و سعد الله خان درويش كه بعدها به ميرزا كوچك خان در جنگل مازندران پيوست و كارهاي مالي او را اداره مي‌كرد (خدا را شكر هنوز در قيد حيات است و در تهران اقامت دارد و بازنشستۀ وزارت دارايي است و او و من تنها دو نفري هستيم كه از اعضاي كميته ملي برلن رمقي داريم و نفسي مي‌كشيم) و هر سه نفر از طرف كميته مأمور رفتن به شيراز بودند. بعد از ظهر روزي كه با مشايعت دوستان، سوار بر اسب از كرمانشاه بطرف شيراز حركت كردند نرسيده به صحنه مورد حملۀ ناگهاني اشرار كه در پشت سنگهاي كوه و تپه پنهان شده بودند گرديدند و راوندي و سعد الله خان (آنوقت هنوز نام خانوادگي «درويش» نداشت) توانستند فوراً خود را به كرمانشاه برسانند ولي اشرف زاده هدف تير راهزنان گرديد و اسبش را هم راهزنان (يا دشمنان بدستور مقامات بالاتري) بردند و بعداً جسد را به كرمانشاه آورده به خاك سپرديم.

شرح اين قضيه در روزنامۀ «كاوه» منطبعۀ برلن (شمارۀ 11 از سال اول دوره جديد 15 شوال 1334) آمده است و راقم اين سطور روزي كه در هرسين براي تماشاي اسبهاي سالار جنگ (جواني در حدود 25 سال) پسر اعظم السلطنه رئيس ايل كاكاوند به سرطويله او دعوت شدم ناگهان در ميان اسبها چشمم به اسب اشرف زاده افتاد كه آنرا خوب مي‌شناختم و مطالبي دستگيرم شد كه نتوانستم ابراز بدارم.

بموجب مقالۀ روزنامۀ «كاوه» كه بدان اشاره رفت ميرزا محمود خان اشرف زادۀ تبريزي از مهاجرين كه پس از فرار از تبريز در پاريس با امضاي مستعار «آذري» مقالات علمي و تاريخي مفصل بزبان فرانسه در «مجلۀ جهان اسلامي» مي نوشت و محرر عمدۀ روزنامه‌اي بود كه در پاريس بزبان فارسي و بنام «ايرانشهر» انتشار مي‌يافت در روز 20 رمضان 1333 هجري قمري (مطابق با اوت 1915 ميلادي) در يك فرسخي صحنه به قتل رسيد و قاتلين او از آل قباد طايفه‌اي از ايل كاكاوند بودند و جنازه را آورده با احترامات لازم در كرمانشاه به خاك سپردند. باز قسمتهايي از گزارش را ناگفته مي‌گذاريم و ميرسيم به جايي كه شايد بيشتر قابل توجه باشد:

« ... عجالتاً در بين صحنه و كنگاور گردنه معروف به «بيد سرخ» را مستحكم ساخته مشغول سنگر سازي هستند و در راههاي ديگري هم كه به همدان مي‌رود بوسيلۀ سوار تفنگچي تا اندازه‌اي گرفته شده است. علاوه بر گردنۀ بيد سرخ چند گردنۀ ديگر هم هست كه مي‌تواند معبر قشون گردد و مشهورترين آنها «گردنۀ كاووس» است كه روبروي قصبۀ «آب باريك» واقع شده و پس از آن گردنۀ «ملماس» است كه محل ايلات «پايروند» است و گردنۀ «دينه ور» و راه «مكس تجله» ... اين سوارها تفنگ و فشنگ و اسبشان معلوم است از خودشان است و همين مسئله اسباب نگراني ما شده است مخصوصاً نقصان فشنگ كه خيلي اسباب زحمت شده چون گمان نمي‌رود كه در موقع كار ايلات در استعمال فشنگهاي خود خست و امساك نمايند و براي ما هم باين زوديها جمع آوري فشنگ محال است ... آلمانها هم صحبت مي‌كنند كه شايد وقتي هم راه سربستان باز شود عثمانيها مانع از ورود اسلحه به ايران شوند و هر اسلحه و مهماتي كه وارد مي‌شود خودشان ضبط نمايند».

اين نامه مفصل‌تر است و از نقل مابقي آن فعلا صرف نظر مي‌شود شايد اگر عمر باقي باشد روزي بقيۀ مندرجات آنرا نيز به عرض هموطنان برساند.

تذكر:

چون مقرر بود كه جمالزاده هر هفته يك گزارش از هرجا كه هست به كميتۀ مليون ايراني در برلن بفرستد و مأموريتش شانزده ماه دامنه پيدا كرد و مرتباً گزارشهاي لازم را ميفرستاد پس رويهم رفته لابد در حدود شصت گزارش فرستاده بوده است كه متأسفانه تنها دو فقره از آنها (كه ذكرش در اين مقاله آمده است) بدست آمده است و ديگر خدا مي‌داند كه از اين پس باز در ميان آنچه از اوراق تقي زاده باقي مانده است و دسترسي بدان هست گزارشهايي ديگري بدست آيد يا نه.

 

سوزاندن «يكي بود و يكي نبود»

بطوريكه در مقدمۀ بر كتاب «شاهكار» در ارديبهشت سال 1320 هجري شمسي (يعني متجاوز از 34 سال پيش از اين) نوشته‌ام:

«وقتي «يكي بود و يكي نبود» انتشار يافت كشور ما دستخوش اوضاع عجيبي بود. تعصب دروغي مردم و ناداني هم ميهنانم از يك طرف و خودسري و خودخواهي يكدسته اشخاص ناپاك و يك عده قلاشان بي‌باك كه عموما بزور اسباب چيني و بي آبروئي و در پرتو وقاحت و بي شرافتي پيشواي قوم و علمدار ملت شده بودند از طرف ديگر، روزگار مملكت ما را چنان تيره و تار ساخته بود كه اگرچه اكنون بيشتر از بيست سال از آن تاريخ مي‌گذرد[12] باز تذكار آن هر خاطر حساسي را مكدر و ملول مي‌دارد. چون بيشتر هم ميهناني كه شاهد و ناظر آن احوال ملال انگيز بوده‌اند هنوز به فضل پروردگار در قيد حيات هستند.[13] بشرح و تفصيل آن اوضاع احتياجي در اينجا نيست ولي شايد از نظر تاريخ ادبيات و از لحاظ داوري در كيفيت ظهور آثار ادبي در آن دورۀ منحوس قسمتي از نامه‌اي را كه در همان موقع انتشار «يكي بود و يكي نبود» از جانب سرور محترم و دانشمند گرامي آقاي سيد عبدالرحيم خلخالي[14] بافتخار نگارنده از طرف به برلن صدور يافته در اينجا نقل ‌نمائيم ... :

طهران كتابخانۀ «كاوه»، 17 ربيع الاول 1341 (قمري):

« ... نمي‌دانم از اوضاع ايران مسبوق هستيد يا نه. كتاب «يكي بود و يكي نبود» شما بطهران ولوله انداخت. فريادهاي «واشريعتا» بلند شد. علماي اعلام و ذاكرين ذوي العز والاحترام و ساير مؤمنين عالي مقام در مساجد و منابر اجتماع نموده در مقابل كفر و زندقه مشغول صف آرايي گشتند. در اين بين‌ها يكي از وكلاء مجلس مقدس راجع به قانون هيئت منصفه نطقي کردند كه رايحۀ كفر از آن استشمام مي‌شد. يكي از جرايد محلي هم قصه «بيله ديك، بيله چغندر» را از كتاب «يكي بود و يكي نبود» در روزنامه خود شروع كرد به انتشار دادن. مسجد جامع مركز اجتماع علما و ذاكرين گرديد. سليمان ميرزا[15] روز اول و دوم و سوم تكفير شد. يكي از وكلاي مجلس ... در مسجد جامع به عرشۀ منبر صعود نمود و فريادهاي «وادينا»ي او فضا را پر كرد. مجازات و تبعيد دو نفر جريده نگار – كه يكي از آنها همان ناشر قصۀ شما بود – جداً خواسته شد. بازار و دكاكين بسته گرديد و از هر طرف حملات شروع شد. ناقل قصۀ شما اعلاني منتشر ساخت مبني بر بيگناهي خود و مشعر بر اينكه اين قصه را از فلان كتاب نقل كرده است و اراده داشته كه آنرا رد نمايد و ديگر بمناسبت جنجال و هياهو مجال پيدا نكرده است. اين اعلان جز اينكه در پيش بعضي‌ها سوء اثر بخشيد ابداً مؤثر نشد. اين نكته نيز نگفته نماند كه در مقابل اجتماع مسجد جامع ، اجتماعي هم در «مسجد سپهسالار» تشكيل گرديد. بگير بگير هم از طرف دولت شروع شد. دولت علي الظاهر با اجتماع مسجد جامع موافق بود، ولي وزير جنگ[16] در اين موقع بي‌طرف بودند .... اجمالاً چندين روز مجلس تعطيل و وكلاي مسلمان از حضور در مجلس استنكاف داشتند. از طرف علما نيز باطراف عالم (ايران) تلگرافات مخابره مي‌شد و اوضاع بسيار موحش و درهم و برهم بنظر مي‌رسيد ...

خلاصه آنكه علماي اعلام براي سانسور مقالات جرايد و الغاي قانون جزاي عرفي و جلوگيري از شنايع و منهيات از قبيل «يكي بود و يكي نبود» تا پانزدهم شهر جاري در مسجد بودند تا بالاخره مقاصد حقۀ آقايان انجام و رئيس الوزرا به مسجد رفته آقايان را به خانه‌هايشان روانه كردند. الحال محض اين فتح بزرگ دو شب است بازار را چراغان مي‌كنند. البته حضرت عالي و رفقا نيز مشعوف و خوشحال خواهيد شد. اين بود خلاصۀ وقايع كه از تاريخ 25 صفر شروع گرديد و در 15 ربيع الاول ظاهراً خاتمه يافت. عجالتاً بواسطۀ كتاب شما كم مانده بود كه كتابخانۀ ما آتش بگيرد و خودمان نيز شهيد اين راه بشويم.»

-4-

گزارش ايلچي اشكاني در دربار كاليگولا

شايد معلوم خاطر خوانندگان اين سطور باشد كه يكي از داستانهاي جمالزاده «قيصر و ايلچي» عنوان دارد و داستان نسبتا مفصلي است و در مجموعه‌اي از داستانهايم كه «غير از خدا هيچكس نبود» در سال 1340 شمسي بوسيلۀ «كانون معرفت» در تهران بچاپ رسيده است. و بصورت رسالۀ جداگانه‌اي هم با همين عنوان از طرف مجلۀ «يغما» بطبع رسيد.

در اين داستان مي‌خوانيم كه پادشاه اشكاني اردوان سوم فرستاده‌اي بنام اروباز بسمت ايلچيگري به دربار قيصر روم كاليگولا كه 29 سال (از سال 12 تا 41 ميلادي) سلطنت كرد فرستاد و اين ايلچي مورد الطاف خاص قيصر واقع گرديد و گزارش مفصلي بزبان پهلوي محرمانه براي پادشاه اشكاني فرستاد كه ظاهرا بدست روميان افتاد و پس از تقريباً 2000 سال (بتحقيق 1930 سال) در خرابه‌هاي يك شهر يوناني بنام امپوريا در ساحل شمال شرقي اسپانيا كشف گرديد و ترجمۀ فارسي اين سند بسيار مهم موضوع داستان «قيصر و ايلچي» است.

بعضي از هموطنان كه زياد با فوت و فنهاي داستان نويسي در مغرب زمين آشنايي كافي ندارند پنداشتند كه اين داستان كاملا مجعول و خيالي است مبني بر حقيقتي است و از بنده تقاضا نمودند كه بهر وسيله‌اي باشد عين چنين سند تاريخي مهمي را بهر قيمتي شده بدست آورم و به ايران بفرستم تا در موزه و يا در ادارۀ اسناد مهم تاريخي ضبط نمايند.

بسكوت گذرانيدم تا اينكه مطلب رنگ ديگري گرفت كه ديگر جاي سكوت باقي نگذاشت بدين معني كه روزي در ژنو نامه‌اي رسمي با تاريخ و نمره و امضاء از يكي از سفارتخانه‌هاي ايران بدستم رسيد كه اكنون شرحش را به اختصار در اينجا حكايت مي‌كنم:

از سفارتخانه با اظهار لطف و عنايت مخصوص كه سزاوار سپاسگذاري خالصه است نوشته بودند كه به موجب دستور وزارت امور خارجه ماموريت دارند كه براي بدست آوردن سندي كه موضوع داستان «قيصر و ايلچي» است اقدامات اقدامات ارزنده بعمل آورند. لهذا شرح لازم به وزارت امور خارجه اسپانيا نوشته‌اند و جواب رسيده است كه از وجود چنين سندي اطلاعي ندارند و بهتر است با مدير و محافظ موزه خرابه‌هاي شهر «امپوريا» و «كنسرواتوار» مكاتبه فرمايند و مكاتبه بعمل آمده است و او نيز اظهار بي اطلاعي كرده است (سفارتخانه رونوشت اين نامه‌ها و جواب‌هاي رسمي را هم برايم ارسال فرموده بود) و لهذا از بندۀ رو سياه كه نويسندۀ چنين داستاني هستم خواسته بودند كه لازمۀ كوشش را بعمل آورم تا اصل آن سند را (يا لااقل عكس آنرا) به سفارتخانه نامبرده بفرستم.

با كمال توقير و احترام و اظهار مسرت از اينكه اولياء دولت ايران بدينگونه اسناد اين همه علاقه‌مند هستند حقيقت امر را به عرض رسانيدم و دربارۀ سبك و شيوه داستانسرايي بعضي از نويسندگان مغرب زمين هم شرح مختصري زحمت افزا گرديدم و معذرت خواستم كه متأسفانه هرچند انجام امرشان مايۀ نهايت افتخار و آرزويم است ولي به علتي كه معروض افتاد از قوه‌ام بيرون است و استدعا دارم لطفاً عذرم را بپذيرند.

(نامه‌هايي را كه در اين گفتار بدانها اشاره رفته‌ام بيادگار نگاه داشته‌ام و با اوراق ديگرم ضبط است.)

البته باز هم در طول يك زندگاني 81 ساله و يك دوره نويسندگي مستمر و بلا انقطاع 59 ساله وقايعي كه به گفتن بيرزد كم نيست. ولي بدانچه گذشت قناعت مي‌رود و همينقدر خوشوقتم كه امروز هم با تندرستي كافي و آب و ناني كه برسم بازنشستگي از همان دفتر بين المللي كار كه مدت سي سال متوالي در آنجا مشغول بوده‌ام ميرسد باز هم مي‌توانم با كمك قلم گاهي خدمات جزئي بنفع ايران و هموطنانم انجام بدهم. ضمنا بايد بگويم كه عايدات من از طريق نويسندگي در طول اين مدت دراز مجموعاً به اندازه‌اي نبوده است كه جواب معاش يك سال مرا بدهد و خدا را شكر كه اهل تجمل و خراجي نيستم و دستگيرم شده است كه «قناعت توانگر كند مرد را».

از طرف ديگر بايد بگويم كه آرزوي قلبي هميشه اين بوده و هست كه هرچه زودتر روزي برسد كه بتوانم با مسرت قلبي و سرافرازي بگوئيم كه ديگر صحبت داشتن از فساد در ايران و از لزوم مبارزه با فساد در سراسر اين كشور و در ميان مردم آن بياري پروردگار موضوعي ندارد.

 

ژنو، اواخر ارديبهشت 1354

سيد محمد علي جمالزاده

 

ضميمه

عكس شادروان سيد جمال الدين واعظ معروف به اصفهاني شهيد راه آزاي و مشروطيت (مزارش در بروجرد بوسيلۀ انجمن آثار ملي ساخته شده است). اين عكس در بهار سال 1326 قمري (مطابق با بهار سال 1908 ميلادي) در منزل مرحوم سيد جمال الدين در محلۀ سيد ناصر الدين (كوچۀ امين تجار كردستاني كه بعداً موسوم گرديد به كوچۀ حاج فرج صراف) در تهران انداخته شده است و سيد را در ميان نشسته نشان مي‌دهد با دخترش انسيه كه در جلو پدر ايستاده است و هنوز در قيد حيات است و در تهران فرزندان و نواده‌ها دارد. در دست راست سيد پسر ارشدش سيد محمد علي جمالزاده ايستاده است كه در همان ايام عازم بيروت بود براي تحصيل. در طرف دست راست او خانه شاگرد اصفهاني بسيار با وفا بنام مرتضي كه آخرين فرزند سيد موسوم به رضا را در بغل دارد. در طرف دست چپ سيد دو پسر ديگرش سيد عيسي و سيد جلال (كوچكتر) كه هر دو ساليان بسيار است كه وفات يافته‌اند. از سيد جلال دختري باقي مانده است كه جمالزاده و همسرش او را با خود به سوييس برده‌اند و تربيت كرده‌اند و در «كنسرواتوار» پاريس تحصيلات خود را بپايان رسانيده (با جايزۀ مخصوص) و علم و فن تأتر آموخته است و در فرانسه (و گاهي در تلويزيون فرانسه) بازي كرده و مي كند و از شوهر مرحوم خود (كه در اصابت اتومبيل وفات يافته) دو فرزند (يك پسر 18 ساله و يك دختر 12 ساله) دارد.

مرتضي خانه شاگرد اصفهاني را موقع به توپ بستن مجلس شوراي ملي در قزاقخانه در تهران چوب لاي انگشتهايش گذاشتند و انگشتهايش قطع شد. از سيد رضا (مرحوم سيد جمال الدين در موقعي كه عين الدوله صدر اعظم بود و سيد را به قم تبعيد كرد در موقعي كه سيد از منزل بيرون رفته بود خبر باو رسيد كه عيالش پسري زائيده است و گفت رضياً برضاء الله، اسمش را رضا بگذاريد) كه دو سالي پيش از اين در تهران وفات كرد سه پسر و يك دختر باقي مانده است.

ژنو، 10 خرداد 1354

سيد محمد علي جمالزاده

 


[1] از آن جمله است کتاب ظل‌السلطان به قلم آقای حسین سعادت نوری (از انتشارات مجله وحید) و مقاله‌ای به قلم آقای محمداسماعیل وطن‌پرست در تحت عنوان (چهره تاریک و سیمای روشن ظل‌السلطان در آیینه تاریخ) در مجله (پست ایران) منطبعه تهران، شماره اوایل 1352 هجری شمسی.

[2] می‌توان احتمال داد که نویسنده این توضیح آقای مصطفی فاتح باشد و من راقم اين سطور ميدانم كه پدرم با پدر آقاي فاتح يعني مرحوم حاج فاتح الملك در اصفهان دوست بود و با هم سر و سری داشتند.

 [3]  باید دانست که اولین بار در سنه 1315 هجری قمری روسیه در اصفهان دارای کنسولگری گردید و قونسول روس موسوم بود به كنياز (شاهزاده = پرنس ) دابیژا (dabija) و میرزا اسدالله خان منشی ایرانی قونسولگری مرد آزادمنشی بود و با سید جمال‌الدین دوستی داشت و ظاهراً وسیله فرستادن رساله «رؤیای صادقه» به روسیه بوده است ولی گمان نمی‌رود که در تحرير آن رساله شرکت داشته است.

[4]  بعدها در برلن با 1 تن از دوستان هندی دیگر «چاتوپاتايا» آشنا شدیم به نام «هاردابال» از مشاهیر مليون انقلابی هندوستان بود و در علم و فلسفه مقام بلندی داشت و پس از پایان جنگ از دانشگاه اوپسالا (سوئد) معلم فلسفه گردید.

[5]  برای آشنایی بیشتر به حال این مرد شجاع که در حیات خود به سمت قهرمانی جنگی و سیاسی ملت خود معروف و شناخته شده می‌توان به کتابی که به قلم خود او با عنوان «زندگانی من، مسافرت سرباز در خدمت، در 4 قسمت کره زمین» در 496 صفحه

(mein leven eine dienskveis, vandenhoeck 4 rupsecht) در دو شهر گوتينگتن (آلمان ) و زوریخ (سوئيس) به چاپ رسیده است مراجعه نمود. در این کتاب قسمت‌هایی از گزارش مأموریت او در افغانستان (1915 تا 1516 م) و از گزارش دیگر او دربارۀ عبور مخفیانۀ او از سد روسي طاقدومباش با نقشۀ جغرافیایی و خطوط سير او آمده است. روزنامۀ معروف و مشهور آلمانی «فرانکفورتر آلمگين سايتونگ» در مقاله‌ای که دربارۀ کارها و هفت خوان رشادت و شجاعت او نوشته، او را «مرد افسانه‌اي» خوانده است.

[6]  این دو گزارش به وسیله دانشمند معظم آقای استاد دکتر عباس زریاب خویی به دستم رسیده است و از ايشان بسیار امتنان دارم.

[7]  مقصود «فدا ساختن» است و معلوم شود در آن زمان هم مانند امروز در تحریر فارسی محتاج معلم و استاد بوده‌ايم. ( ج.ز. )

[8]  از آنجمله محمد باقر ميرزا خسروي مؤلف رمان تاريخي «شمس و طغرا» كه با مرحوم رشيد ياسمي قرابت نزديك داشت (گويا پدر همسر رشيد بود) و مرد بسيار ايراندوست و محترمي و الحق شايسته احترام بود و تفاوت بسيار داشت با ساير بزرگان شهر كرمانشاه كه عموماً بندۀ زر و سيم بودند و بس و حتي ملاي دموكرات پيشۀ شهر موسوم به قوام العلماء دلبستگي شديدي به پول نقد داشت در صورتي كه رئيس اعتداليها موسوم به سيد حسن اجاق اعتنايي به ما نداشت و ميگفتند مطيع تعليمات شاهزاده فرمانفرماست (از تهران) و حتي اعتنا به پول آلمانها هم نداشت.

[9]  گويا امير حشمت درست است (ج.ز.)

[10]  شايد خواننده از خود بپرسد كه چرا اين سوگند نامه با اينهمه آب و تاب تهيه شده است. علت آن بوده كه تهيه كننده نزد خود فكر مي‌كرد كه اگر اهل دين و مذهب نباشند شايد به آب و خاك مملكت و وطن علاقه‌مند باشند و اگر وطن خواه هم نباشند ممكن است به عرض و ناموس دلبستگي داشته باشند و لااقل شايد اعتقادي به جوانمردي و راستي داشته باشند. خلاصه آنكه هر احتياطي را شرط دانستم و افسوس كه باز هم دستم به جائي بند نگرديد و فريفتۀ تصورات موهوم شده بودم.

[11]  برادرش داماد نايب حسين كاشي ياغي بود و گويا در همان گير و دارها محكوم به قتل گرديده و كشته شد.

[12]  امروز در حدود 55 سال از آن مي‌گذرد و باز هم بياد آوردن آن اوضاع و آن احوال همان تاثير را در وجودم دارد – شايد با تلخي بيشتر ...

[13]  افسوس كه ديگر ميترسم كسي از آن هموطنان در قيد حيات نباشند و بهمين ملاحظه تكرار ماجرا را خالي از فايدتي نديدم.

[14]  صاحب كتابخانۀ «كاوه» در طهران كه انتشارات روزنامۀ «كاوه» منطبعه برلن در آنجا بفروش مي‌رسد و صاحب «ديوان حافظ» خلخالي.

[15]  از مشاهير مشروطه طلبان و دموكراتهاي آن دوره بوده. خدا او را بيامرزد. بعدها نام خانوادگي او «اسكندري» شد.

[16]  مقصود «سرار سپه» است كه بعدها رضاشاه پهلوي پادشاه بزرگ ما گرديد.


نظرات خوانندگان:

15:44:22   29 فروردین 1396
ایرانی ایرانی تبار
یادی از آنان که رفتند...
 
چنانچه نقدی یا نظری به اثر یا مطلب فوق دارید آن را بیان فرمایید.
نام:
نام خانوادگی:
پست الکترونیک:
متن پیام:

بازگشت به صفحه اول


 
 
 استفاده از مطالب اين سايت با ذکر منبع بلامانع است.
? Design: Niknami.ir