موسسه مطالعات و پژوهش هاي سياسي

نخبه کشی در حكومت رضاخان

   10697 بازديد   
نخبه کشی در حكومت رضاخان

 اهميت حضور نخبگان و تأمين امنيت و فعاليت آزادانة آنان در يك جامعة رشديافته و يا رو به رشد، موجب بالندگي بيشتر كشور و حتي جامعة جهاني گرديده و به توليد علم و انديشه و توسعة همه جانبه و پايدار انجاميده و علي‎رغم برخي كنشها و واكنشهاي طبيعي مي‎تواند ثبات سياسي حكومتها را نيز موجب گردد. ضمن اينكه مهم‎ترين مانع بر سر راه استبداد، خودكامگي، و فساد در تمامي عرصه‎هاي اجتماعي بوده و شايسته سالاري را نيز به ارمغان مي‎آورد.
يكي از مهم‎ترين ويژگيهاي دوران رضاخاني كه در تمامي سالهاي پس از كودتاي 1299 تا سقوط بواسطة دخالت متفقين در شهريور 1320، به نحو بي‎سابقه‎اي در قياس با تاريخ ايران زمين، خودنمايي مي‎كند؛ همان اختناق و فشار وحشتناك همراه با جو رعب و وحشت و تروري است كه براي نخبگان و چهره‎هاي انديشمند، اعم از سياسي و فرهنگي و حتي تأثيرگذار در عرصه‎هاي اجتماعي و اقتصادي ايجاد گرديد. خصوصا، به‎وجود آمدن چنين اوضاعي پس از نهضت مشروطه و تشكيل مجلس شوراي ملي به رهبري علماي ديني و روشنفكران ايراني جاي بسي تعجب و تأسف دارد، آن هم به گونه‎اي كه در دوران استبداد نيز سابقه نداشت. آنچه در نوشتار پيش رو تقديم مي‎گردد، بررسي كلي، زمينه‎ها، دلايل و دستاوردهاي اعمال سياست خفقان‎آلودي است كه رضاخان از ابتداي كودتاي سوم اسفند 1299 بر نخبگان و فرهيختگان ملي تحميل نمود. البته، به دليل كلي و مختصر بودن بحث تنها به ذكر چند شاهد و نمونه بسنده مي‎شود. ضمن اينكه تذكر اين نكته لازم است كه نام بردن از برخي چهره‎ها در اين مقاله، به معناي پذيرش و تأييد رفتار و انديشة آنان در نظر نگارنده نمي‎باشد؛ بلكه هدف بيان اصل مدعا يعني خشونت لجام گسيختة رژيم پهلوي اول در مقابله با افراد شاخص جامعة ايراني به بهانه‎هاي گوناگون است.
هرچند سياست سركوب و خفقان رضاخان قزاق پس از كودتايي كه توسط ژنرال آيرون سايد انگليسي طراحي و با حمايت ديويزيون قزاق اجرا گرديد، نسخه‎اي بود كه گاه به تندي و گاه به آهستگي براي تمامي اقشار ملت ايران پيچيده شد و حتي در برخي مواقع به اقدامي در جهت برانداختن نسل مرد از ايران تشبيه شده است  و به برخورد فوق‎العاده شديد با آداب و رسوم مذهبي و سنتي و حتي ملي ايرانيان مانند حجاب بانوان، روضه‎خواني و عزاداري حضرت امام حسين(ع) تعزيه‎خواني و شبيه‎گرداني و … نيز انجاميد؛ اما در اين ميان قشر نخبه و فعال سياسي، مذهبي، و حتي فرهنگي بيش از همگان شامل اين الطاف و مراحم قرار گرفتند و جالب‎تر از همه اينكه سياستمداران و كادر دولتي مشهور و نزديك به رضاخان كه نقش مهمي در به قدرت رساندن و تثبيت پايه‎هاي رژيم او داشتند نيز از اين آفت بركنار نمانده و تمامي اين افراد جز يك نفر همگي بركنار يا بازداشت و يا در زندان به قتل رسيده يا ترور شدند. فرد باقي مانده، يعني علي اكبرخان داور هم به دليل غضب رضاخان با خوردن ترياك خودكشي كرد  تا خود را از شر شكنجه‎هاي پليس سياسي و آمپول هواي پزشك احمدي  راحت كند.
در اينجا، تنها به عنوان شاهد مدعا و از باب مشت نمونة خروار به برخي از قتلها و ترورهاي مورد نظر اشاره مي‎گردد. در رأس نخبه‎ستيزيهاي رضاخان بايد نخست از دستگيري، حبس و تبعيد و قتل آيت‎الله سيد حسن مدرس نام برد كه داراي شخصيت والاي مذهبي، سابقة درخشان و طولاني سياسي و ملي بود و در دوره‎هاي متعدد، نمايندگي مجلس شوراي ملي را برعهده داشت. مدرس، از سوي علماي نجف از جمله عالم مشهور آخوند ملا محمد كاظم خراساني به عنوان مجتهد جامع‎الشرايط و براي عضويت در هيئت مجتهدين ناظر بر مصوبات مجلس شوراي ملي معرفي گرديده بود  و در حقيقت بزرگترين چهرة سياسي، اجتماعي و رهبر متدينين و مليون كشور و حتي صلح كل محسوب مي‎گرديد و نقش اصلي مقابله با قرارداد استعماري 1919 را بر عهده داشت  كه سرانجام پس از سالها حبس و تبعيد به فرمان رضاخان در سال 1316 در شهرستان خواف مسموم و خفه گرديد. از ميان نخبه‎هاي فرهنگي كه مورد غضب رضاخان قرار گرفتند مي‎توان به ميرزاده عشقي، فرخي يزدي و ملك الشعراي بهار، سه شاعر توانا و آزاديخواه اشاره نمود:
1. ميرزاده عشقي، شاعر ميهن پرستي كه عشقش به ”ليلاي وطن“ زبانزد همگان بود و به دور از وابستگي سياسي و تعلق خاطر به بيگانگان، تنها به غم ميهن و نه نان و آب مي‎انديشيد و علاوه بر توان ادبي كه از پيشگامان سليس كردن شعر و زبان پارسي نيز به شمار مي‎رود؛ از پايه‎گذاران نمايشنامه‎نويسي در ايران نيز بود ، به دليل انتقاد و هجو رضاخان در شعرها و روزنامه‎اش دچار غضب وي گشته و سرانجام چند روز پس از تعطيلي روزنامه‎اش (قرن بيستم) به باور بسياري با توطئة او در خانة شخصي‎اش هدف گلوله دو مرد مسلح قرار گرفت و در سن 31 سالگي كشته شد (1303) .
2. ميرزا محمد فرخي يزدي، شاعر شجاع و متمايل به دموكراتهاي مشروطه‎خواه كه روزنامة طوفان را منتشر مي‎نمود. زماني به دليل انتقاد منظوم از ضيغم الدوله قشقايي، حاكم يزد، لبانش را با نخ و سوزن دوخته  بودند، اما، او هرگز دست از انتقاد و مبارزه بر نداشت و به افرادي چون رضاخان، وثوق الدوله و قوام السلطنه مي‎تاخت. پس از اينكه خواستار محاكمه رضاخان گرديد، روزنامه‎اش را توقيف كردند و او را به زندان انداختند.
هرچند فرخي از سوي مردم يزد به مجلس هفتم راه يافت، اما به دليل جو خاص آن مجلس و كناره‎گيري آزاديخواهان و مضروب شدنش در آنجا، از نمايندگي كناره‎گيري كرد و سرانجام در سال 1317 با دسيسه‎اي از سوي حكومت و ادعاي مشكوك بدهي پنجاه توماني به بند كشيده شد و اضافه بر محكوميت به 30 ماه زندان به جرم اسائة ادب، آماج بدرفتاري و گرسنگي و … گرديد و چندي بعد، در سن 51 سالگي دار فاني را وداع گفت. مرگي كه البته جزو اتهامات بي‎شمار و مشهور پزشك احمدي و سرپاس مختاري شناخته شد .         
3. محمدتقي ملك الشعراي بهار كه از جمله آزاديخواهان و مليون و همچنين نماينده مجلس شوراي ملي در چند دوره و شاعري توانا بود و با انتشار دو روزنامه نوبهار و تازه بهار در راه نشر افكار آزاديخواهانه، ميهن دوستي و دموكراتهاي مشروطه اقدام نمود. وي علاوه بر اين فعاليتها، خدمات بسيار فراواني نيز به فرهنگ ايران نمود كه نمونه‎هاي آن را مي‎توان در مجله ادبي دانشكده، سبك شناسي، تاريخ مختصر احزاب سياسي، تاريخ سيستان و مجمل التواريخ و اشعار وجدآور او ملاحظه نمود. متأسفانه اين چهره ملي نيز به دليل شركت نكردن شجاعانه در انتخاب دستوري – فرمايشي خان پهلوي به عنوان شاه ايران در مجلس پنجم، مورد غضب رضاخاني قرار گرفت و علاوه بر تعطيلي روزنامه، مشمول ترور واقع گرديد كه دست برقضا واعظ قزويني مدير دو مجله رعد و نصيحت (كه آن دو نيز توقيف شده بود) به اشتباه مورد هدف قرار گرفت (آبان 1304). شخص رضاخان نيز كه منتظر مرگ بهار بود، سوءقصد عليه قزويني را اشتباه خواند. البته قضايا به همين جا ختم نگرديد، كينه توزي خان بي‎حد وحصر بود و بهار نيز شوريده سر، و لذا در زمانهاي بعد گرفتار دوبار حبس و سالها زندان و يك سال تبعيد در اصفهان گرديد و ديوان اشعار او نيز تا شهريور 1320 به آفت توقيف و غارت گرفتار آمد و بخشي نيز به تاراج رفت .
ظلم و ستم و استعمار طولاني‎مدت انگلستان و روسيه تزاري در ايران و همچنين وابستگي حكومتهاي مستبد به آنان، و اوضاع فلاكت بار و فقر داخلي موجب گرديد تا در سالهاي اوليه پيروزي بلشويك‎ها در روسيه، پاره‎اي از جوانان احساساتي و فعال ايراني كه حاضر بودند براي رهايي از چنگال استبداد، استعمار و استثمار به هر تخته‎پاره‎اي دل خوش كنند، اين بار بدون اين كه افكار كمونيست‎ها دربارة دين را بپذيرند، به افكار ماركسيستي روي آورند.  به‎ويژه آنكه به دليل لغو امتيازهاي حكومت تزاري در ايران از سوي روس‎هاي سرخ و شعارهاي اوليه و پرطمطراق آنان در مبارزه با امپرياليسم و استعمار، فقر، تبعيض و … و همچنين وابستگي رضاخان به امپرياليسم انگلستان، بسياري از ظاهربينان را متمايل به ماركسيسم مي‎نمود . در اين ميان گروهي از جوانان تحصيل‎كرده در اروپا، پس از بازگشت به تهران با انتشار گاهنامة دنيا، به بيان مباحث نظري خويش پرداختند و در اواخر 1316 اين عده به همراه برخي از خوانندگان بخت برگشتة دنيا كه حتي مرام آن را نيز نمي‎دانسته و تنها گناهشان كنجكاوي و مطالعه بود، به اتهام ”قيام عليه سلطنت مشروطه و ترويج مرام اشتراكي“ دستگير، شكنجه و محاكمه شدند و شيميدان برجسته دكتر تقي اراني كه رهبر 53 نفر نيز بود، در زندان به قتل رسيد . كار به آنجا كشيد كه هر كس كتابي و يا مقاله‎اي از كارل ماركس و امثال او (حتي آثار علمي، فلسفي و غير تبليغي) در اختيار داشت، ولو داراي سوءسابقه‎اي نيز نبود، مخفيانه كتابهاي خويش را سوزاند  و به قول معروف، كه شايد طنزي هم بيش نباشد، وجود پسوند ”اف“ در آخر اسامي از خطرناك‎ترين اتهامها و سوء سابقه‎اي نابخشودني تلقي مي‎گرديد .
سياست حذف، خشونت و ترور حكومت رضاخاني چنان گسترش يافت كه صاحب‎منصبان و مهره‎هاي اصلي و بسيار كليدي حكومت را نيز در برگرفت و يكايك پله‎هاي نردبان قدرت خان پهلوي را شكست و مزدي بسيار نيكو به آنان مرحمت فرمود. اين افراد در نوع خود از افراد خبره سياسي و اداري به شمار مي‎رفتند. در ضمن نمونه‎هاي ارائه شده تنها بخشي از اين اقدامها را شامل مي‎گردد. چرا كه برخوردهاي حذفي در بين مديران و وابستگان بسيار فراتر و وسيع‎تر از چند مثال ذيل مي‎باشد‎:
1. دستگيري و محاكمة تيمورتاش، وزير دربار و همكار داور در به قدرت رساندن رضاخان كه مرد شمارة 2 حكومت ايران به شمار مي‎رفت در 25 اسفند 1311 (البته مانند ديگر محاكمه‎هاي نمايشي بدون رعايت كمترين حقوق و قوانين دعوا همچون وكيل و هيئت منصفه) و سپس قتل او در زندان، به بهانه‎هاي مختلف، همچون عدم صداقت در مذاكرات نفتي با انگلستان و سعي در به‎دست آوردن حكومت، اما واقعيت چيز ديگري بود:  نارضايتي انگليسي‎ها از تيمورتاش به دليل سعي در نزديكي به شوروي و اتخاذ ديدگاهي تند و راديكالي‎تر از ديگر درباريان در قبال نفت، به علاوه عدم تحمل ديكتاتور از قدرت گرفتن بيش از حد ديگران، اگرچه خادمان درباري باشند .
2. خودكشي علي اكبرخان داور با خوردن ترياك. او سمتهايي چون وزارت فوايد و تجارت و عدليه را تجربه كرده و حقوقداني خبره و فردي بسيار نزديك به رضاخان بود و نيز، تنها فرد برجسته‎اي به شمار مي‎رفت كه تا آن زمان در مقام خويش باقي مانده بود و تنها دليل خودكشي او وحشت جادويي از فرياد كشيدن و تهديد رضاخان نسبت به وي بوده است .
3. نصرت الدوله (فيروز) كه از اعضاي اتحاد سه گانة وثوق‎الدوله و واسطة قرارداد 1919 به  شمار مي‎رفت و سپس به وزارت دادگستري رفت و در فاصلة سالهاي 1308- 1306 وزير دارايي بود و البته همچون تيمورتاش عنصري بدنام محسوب مي‎گرديد. فيروز به دلايل مختلفي دستگير و پس از يك سال حبس در سمنان توسط دسته‎اي از افراد شهرباني كه ويژه اين گونه عمليات بودند، در ديماه 1360 به وضعي فجيع خفه گرديد .علاوه بر اين افراد، بسياري از وابستگان ديگر نيز مورد بي‎مهري قرار گرفته و دچار عواقبي چون حذف، تبعيد داوطلبانه و اجباري، حبس و قتل گرديدند. كناره‎گيري ميرزاحسن مستوفي، سياستمدار سنتي بازمانده از قديم، تبعيد داوطلبانه حسن تقي‎زاده، چهرة جنجالي حزب دموكرات در نهضت مشروطه، و وزير دارايي در حكومت رضاخان؛ استعفاي مخبرالسلطنه هدايت از نزديكان قديمي به خاندانهاي سلطنتي و عضو مؤثر (تا حد وزارت) در دوران پهلوي اول به دليل مخالفت با رواج لجام گسيخته فرهنگ غربي در كشور؛ كناره گيري باقر كاظمي (مهذب الدوله) وزير خارجه از قدرت؛ كشتن سرتيپ درگاهي رئيس جاني شهرباني ، و … شمه‎اي است از عاقبت همكاري با حاكمي خودمحور و مستبد كه حتي رعايت ظاهر قضايا را نيز نمي‎نمود و به طور مثال تهديد او نسبت به نمايندگان مجلس شوراي ملي در  زماني كه هنوز به حكومت نرسيده بود، مبني بر اين كه «شما محكوم به اعدام هستيد، شما را از بين خواهم برد»  و يا ضرب و شتم مدرس در مقابل مجلس و در جلوي چشم همگان  و همچنين كتك زدن صمصام، رئيس نظميه قم به دليل فرار يكي از معترضين (كه از مردم عادي بود نه فرد چندان مهمي)  همه وهمه شواهدي بر اين مدعا مي‎باشد.
علاوه بر افراد فوق، افراد ديگري نيز بودند كه به دليل برخورداري از مقبوليت در عرصه‎هاي اجتماعي يا سياسي با مشكلاتي روبرو شدند. اين افراد، برخلاف مرحوم مدرس تهديد جدي عليه حكومت محسوب نمي‎شدند، بلكه، مانند دكتر مصدق، مشي كناره‎جويانه و بي‎خطري را در پيش داشتند:
1. ضرب و شتم شديد شيخ محمدتقي بافقي از نزديكان مرحوم حاج شيخ عبدالكريم حائري يزدي (احياگر حوزه علميه قم) در حرم حضرت معصومه سلام الله عليها، و سپس تبعيد او به شهر ري، تنها به دليل مخالفت لفظي او با حضور خانواده رضاخان بدون رعايت حجاب اسلامي در حرم مطهر؛ در حالي كه نامبرده فرد جوان و داراي بنيه قوي بدني نيز نبود و اين ضرب و شتم توسط خود رضاخان با عصا و چكمة نظامي صورت گرفت .
2. تحت فشار قرار دادن مرحوم حاج شيخ عبدالكريم حائري يزدي در مقاطع مختلف، در حالي كه نامبرده تنها به كار علمي و مديريت حوزة علميه قم مشغول بود و به دليل شرايط و روحيه خاص از كارهاي سياسي و دخالت در مسايل غير حوزوي پرهيز مي‎كرد. مرحوم حائري از مراجع بزرگ شيعه در آن زمان و فردي با توانايي بالاي علمي و تخصصي در علوم ديني به شمار رفته و در ضمن استاد آيت‎الله العظمي امام خميني(ره) بود .
3. كشتن سردار اسعد بختياري (جعفر قلي، ملقب به سردار بهادر) در زندان به سال 1313. او از  معروفترين سرداران مشروطه در فتح تهران بود و به دليل مبهم و مضحك تلاش براي حكومت محمد حسن ميرزا برادر احمدشاه زنداني و مقتول گرديد و جالب اينكه زماني خود رضاخان با درجة گروهباني در فرمان او قرار داشت و بعدها نيز ياور و همراه رضاخان بود .
4. كشتن افراد متنفذ ديگري مانند شيخ خزعل و امير مجاهد بختياري در زندان (علي‎رغم امان قبلي)، صولت الدوله قشقايي، اسدي، ضمن اينكه محمد مصدق السلطنه كه بعدها در سالهاي منتهي به نهضت ملي شدن صنعت نفت، نخست وزير ايران گشت، نيز با وجود عزلت پيشه كردن و تبعيد داوطلبانه در ملك خويش، دستگير و روانه همان زنداني در خراسان شد كه سيد حسن مدرس درآن حبس بود. البته اين بار در اثر توصيه يك سوئيسي به نام ارنست پرون به محمدرضا (پهلوي دوم) و درخواست او از پدرش رضاخان از زندان و مرگ احتمالي نجات يافته و در منزل خويش تحت نظر قرار گرفت .هرچند استبداد و خود كامگي در تمامي دورانهاي حكومتگران ايراني سابقه‎اي طولاني دارد؛ اما وجود اختناقي به اين شدت كه با خشن‎ترين چهره ظهور نموده و حتي شامل نزديكان و به اصطلاح نردبانهاي حاكميتي دستگاه و وفادارترين سرسپردگان و نوكراني گرديد كه با مانورها و خيمه شب‎بازيهاي گوناگون شخص رضا خان را به حكومت رسانيده بودند، بسيار جاي تعجب دارد. اين تحولات خان پهلوي را كه حاكم پس از مشروطيت به شمار مي‎رفت و در زماني به فرمانروايي رسيده بود كه با وجود نهادهايي همچون مجلس، مفاهيم و واژگاني چون آزادي، حقوق بشر، روشنفكري و مدرنيسم و … شيوع فراواني يافته بود، بسيار فروتر و درنده‎خوتر از شاهان قاجاري همچون فتحعليشاه، محمدشاه، ناصرالدين شاه قرار مي‎دهد كه علي‎رغم قتل سه وزير بزرگ يعني حاجي ابراهيم‎خان كلانتر، ميرزا ابوالقاسم‎خان قائم مقام فراهاني، و ميرزا تقي‎خان اميركبير به ديگر ديوانيان و امرا و صاحب منصبان مانند صدر اصفهاني، حاجي ميرزا آقاسي، حاجي نوري، ميرزا علي اصغرخان امين‎السلطان و … وفادار بودند و گاه افرادي چون معتمدالدوله نشاط اصفهاني و صدر اصفهاني را از گرداب گرفتاريها و مشكلات رهايي مي‎بخشيدند . زمينه‎ها و دلايل ظهور اين رفتار از سوي رضاخان عبارت بود از:
1. ماهيت خودكامه (اليگارشي) و پليسي ـ كودتايي حكومت رضاخان: اين حكومتها ماهيتاً، مانع اعطاي آزاديهاي مشروع براي تمام افراد اعم از عادي و نخبگان جامعه مي‎گردند. اين مسئله تا حد خفقان سياسي پيش رفته و گاه شامل اختناق اجتماعي و حتي فردي نيز مي‎گردد. در مورد حكومت پهلوي نيز با توجه به اينكه از يك كودتاي ضد ملي ناشي مي‎شد، و بر ميليتاريسم (نظامي‎گري) تكيه داشت، غلبة شيوه‎هاي پليسي با وجود عناصر بدنامي چون سرپاس مختاري و سرتيپ درگاهي قابل پيش‎بيني بود. به‎ويژه آنكه با انتخاب شكل سطنت مطلقه براي حكومت، اين روند نهادينه گرديد  و با الگوبرداري از شيوه‎هاي تروريستي استالين‎مآبانه كه تا آن روز در ايران سابقه نداشت، علاوه بر قواي دولت و ارتش، عده‎اي تروريست و آدمكش  نيز در شهرباني (يعني محل حافظين جان و مال و ناموس مردم) پرورش يافتند .
نكتة ديگر آنكه، حكومت رضاخان بيش از حكومتهاي قبلي ايران بر اصول خودمحوري و فردگرايي استوار بود؛ زيرا، حداقل ديگر سلسله‎ها با توجه به خاستگاه ايلي، داراي نوعي نهاد مشورتي درون قبيله‎اي يا مجمع اهل اختصاص بودند و علاوه بر آن، حضور قوي و تعقل‎گرا و مستقل ديوانيان و دبيران ايراني به نحوي موجب ايجاد روابط ملايم و مسالمت‎آميز بين سلاطين و شاهان با ديگر طبقات و مردم عادي مي‎گرديد. آنان با نصيحت‎نامه‎ها و سياست‎نامه‎ها حاكم را به ملاحظة حال رعيت و عالمان و دانشمندان وا مي‎داشتند ، در حالي كه علاوه بر سركوب طيف مستقل و شجاع و سنتي اين جريان توسط رضاخان، افراد وابسته و خدمتگزار به وي نيز امنيت نداشته و در صورت كوچكترين كار خلاف ميل او به شديدترين نوع ممكن تنبيه مي‎گرديدند كه به برخي نمونه‎ها اشاره گرديد و نمونه ديگر، نيز عزل ذكاءالملك فروغي، تئوريسين باستان‎گرايي مهارگسيخته در عصر پهلوي به دليل نامة نه چندان مطابق ميل رضاخان به شيخ عبدالكريم حائري يزدي مي‎باشد .
2. اهداف وجودي سلسلة پهلوي: يكي ديگر از دلايل اتخاذ سياست ذكر شده توسط رضاخان را مي‎توان همان اهداف و زمينه‎هايي دانست كه موجب  كودتاي 1299 و استقرار اين سلسله در سالهاي بعد گرديد: سقوط امپراتوري تزاري روسيه در پي وقوع انقلاب كمونيستي اكتبر، كنار كشيدن روس‎ها از اوضاع ايران و در نتيجه يكه‎تاز گشتن انگليس‎ها، شكست قرارداد استعماري 1919  به همت مليون و آزاديخواهاني چون سيدحسن مدرس و حمايت مردم و روشنفكران از آنان، اتخاذ سياستهاي مستقل و اصلاح‎طلبانه توسط مجلسيان در دوره‎هاي مختلف (مانند استخدام مورگان شوستر و … )، پيدايش جنبشهاي انقلابي،  رهايي‎بخش و ضد بيگانه توسط امثال ميرزا كوچك‎خان جنگلي، آتش زير خاكستر در فاصلة بين دو جنگ جهاني، وابستگي شديد دنياي استعماري به نفت جنوب ايران، همسايگي ايران با شوروي و لزوم محاصره آن توسط سرمايه‎داري غرب و… ، همه و همه از عواملي بود كه براي حفظ منافع انگلستان در ايران و منطقه ادامه روند كودتا و تشكيل دولت مقتدر يكپارچة سركوبگر را الزامي ساخت. به همين جهت، خفقاني پبش‎بيني شده بر زندگي تمامي اقشار و از جمله نخبگان سايه افكند. همانطوري كه اشاره شد حتي برخي از عوامل بيگانه مانند شيخ خزعل نيز به مقتضاي سياست قرباني گرديده و استعمار ترجيح داد به يك مهره قوي و متمركز يعني رضاخان بسنده نمايد.
3. وابستگي حكومت رضاخان به بيگانگان و بي‎اعتمادي به جامعة دروني: اصولا، نظامهايي كه برخاسته از ارادة جمعي ملت نبوده و داراي جايگاه و محبوبيت معنوي، مردمي و ملي نباشند و با زور سرنيزه يا فشار خارجي تحميل گردند به دليل عدم اعتماد به توده‎ها و طيفهاي مختلف جامعه مجبور هستند علاوه بر تكيه بيشتر به بيگانه، بيش از پيش به زور سرنيزه و ايجاد فضاي مسموم خفقان‎آور روي آورند و لذا ارائة كمترين فضاي باز يا حركتي خلاف ميل اربابان مستلزم تلاطم و واژگوني اركان حكومتي آنان خواهد گرديد. از قضا تمامي اين نكات پيرامون حكومت پهلوي صدق مي‎نمايد و از نمونه‎هاي آن مي‎توان به سقوط بسيار سريع و عدم حمايت مردمي از آنان (و بلكه شادي) در شهريور 1320 با حملة متفقين و يا ظهور نهضت ملي ايران در قبل از سال 1332 به دليل ضعف رژيم و فضاي نيمه باز آن دوران اشاره كرد.
4. الگو گرفتن رضاخان از حكومت هاي ايران پيش از اسلام و تعاليم زردشتي: مسئلة ديگري كه راجع به زمينه‎هاي اختناق رضاخاني بايد در نظر داشت الگوپذيري و سمبل قراردادن حكومتهاي باستاني ايران و آيين زردشتي مي‎باشد. به غير از اشكانيان (كه آن هم در مقايسه با ساسانيان و هخامنشيان چندان مورد عنايت نبود) همگي به محوريت و قدرت بي حد وحصر شاهان و عنايتهاي غيبي چون فره ايزدي اعتقاد داشتند و به‎ويژه ساسانيان با پايه‎ريزي نظام كاست غير قابل تغيير اجتماعي و سياسي و حتي مذهبي به برخوردهاي وحشتناك با نهضتهاي اصلاحي چون مزدك و مسائل ديگري كه بدديني و ديوپرستي خوانده مي‎شد، روي آوردند . جالب اينكه، رژيم پهلوي با داعيه تجددخواهي و پيشرفت و مبارزه با افكار ارتجاعي، خود در زمينه‎هاي بنيادين فكري – فرهنگي و اجتماعي با عقبگردي حيرت برانگيز رو به سوي هزاران سال پيش و امپراتوريهاي باستاني نموده و سعي در زدودن ميراث گرانبها و اصلاح‎طلبانة تمدن اسلام و ايران اسلامي را نمود كه بانگ مساوات و برابري و آزاديخواهي و رهايي‎بخش آن تمدني كهن را فروريخته بود.  شگفت آنكه، علي‎رغم غربگرايي رژيم، اثري از آثار حقوق بشر و آزاديهاي سياسي و اجتماعي موجود در غرب به چشم نمي‎خورد. بديهي است كه چنين رژيمي با آن انديشه‎هاي بسته و افكاري دگماتيسم و الگو قراردادن دوران گذشته‎اي كه تنها از نظر قدرت نظامي و وسعت سرزمين و حيات آغازين يك ملت افتخارآميز و قابل احترام است، نه به لحاظ رشد و بالندگي انديشه‎هاي عميق فكري، ديني و اجتماعي، نمي‎توانست چندان بهتر از اين با نخبگان رفتار نمايد .
5. خاستگاه پايين رضاخان از نظر سابقه و شخصيتي در مقايسه با ديگران: جايگاه پست شخصيتي و سوابق و تبار رضاخان از عواملي بود كه او را از تمامي زوايا نسبت به ديگر شخصيتهاي آن روز ايران زمين فروتر و كمتر نشان مي‎داد. شايد به دليل همين عقدة حقارت بود كه تعداد بسيار زيادي از افراد مشهور، سرشناس و مستقل و غير سرسپرده را سركوب و يا حداقل خانه‎نشين و منزوي نمود و فشارهاي فراواني را بر آنها وارد ساخت. نگاهي هرچند گذرا، به زندگاني قزاق چكمه‎پوش بي‎سوادي كه بدون هيچ امتيازي جز قلدري و سركوب و خدمت به بيگانه و قواي وابسته به آن (توجه شود كه ديويزيون قزاق نخست تحت فرمان روس‎ها بود و براي سركوب مشروطه‎طلبان وارد عرصه شد و بعد نيز در خدمت روس‎هاي سفيد و انگلستان در آمد) توانست به مقامهاي مختلف برسد و زيباترين سند اين قضيه عكس او در مقام محافظ شخصي وزير مختار (سفير) بلژيك در ايران مي‎باشد .
سياست نخبه‎ستيزانة رضاخان، يا به بيان ديگر، دستگاه ترور و وحشت همه‎جانبه و سازماندهي شدة‌ حكومتي عليه رجال ايراني داراي آثار زيانبار و مخربي بود. برخي از اين آثار مخرب و زيانبار عبارت بودند از:
1. پيدايش فرهنگ دستوري و فرمايشي و ناامني حرفه‎اي: از مهم‎ترين نتايج زيانبار اقدامات رضاخاني مي‎توان به پيدايش نوعي فرهنگ دستوري و فرمايشي اشاره كرد كه خلاف فلسفة‌ وجودي مشروطيت بود. همچنين تشديد روند تملق و چاپلوسي در بين صاحب‎منصبان حكومتي و ابراز نوكري و وفاداري بيشتر به رژيم به دليل هراس و نگراني از آينده شغلي و حرفه‎اي از جمله تعبات ديگر حكومت سركوب رضاخاني است كه با نگاهي هر چند گذرا به تاريخ آن دوران مي‎توان به ابعاد مختلف آن پي برد.
شايد بهترين شاهد اين مدعا، افشاگريهاي مخبرالسلطنه هدايت باشد كه علي‎رغم حضور فعال و طولاني در خدمت شاهان مختلف و نيز دارا بودن سمت وزارت در حكومت پهلوي و روابط صميمانه با شخص رضاخان كه از لابلاي خاطرات او مشهود است، با كمال راستي و البته احتياط و محافظه كاري به بازگويي آنها پرداخته است:
اسم حزب پيش پهلوي نمي‎شود برد، روزي در هيئت (دولت) فرمودند هر مملكتي رژيمي دارد، رژيم ما يك نفره است … در اين دوره از وكلائي چند صلب مصونيت شد، جواد امامي، اسماعيل عراقي، اعتصام‎زاده و رضاي رفيع، كسي اسم شاه بر زبان مي‎آورد يقه‎اش را مي‎چسبيدند كه منظورت چه بود  و گاهي هر محملي كه مي‎خواستند به آن مي‎بستند و راه دخلي براي مأمورين بود … در دوره پهلوي هيچكس اختيار نداشت، تمام امور مي‎بايست به عرض برسد و به آنچه فرمايش مي‎رود رفتار كنند و تا درجه‎اي اختيار نباشد مسئوليت معني ندارد، برنامه و دستور برف انبار شده است و بسيار اتفاق مي‎افتد كه دستور تعقيب بسيار افكار را مي‎كشد، كارمندان به اينكه كار را به دستور موافقت داده‎اند قانع مي‎شوند و رجال صاحب اراده پيدا نمي‎شود . …  مسئولين بايد از امور بي خبر باشند. يكي از مسائلي كه من به پهلوي خاطر نشان كردم اين بود كه عمال دولت در مسئوليت خود اختيار ندارند، مسئوليت بي‎ حدي اختيار معني ندارد و بسيار امور است كه پيش بيني آن مقدور نيست بايد مأمور با مسئوليت صحت و مصلحت اختيار عمل براي خود داشته باشد، تصديق مانندي فرمودند ليكن ترتيب اثري ديده نشد … از محمدتقي خان بردار، سردار اسعد كه نماينده ملت بود سلب مصونيت شد، همچنين قوام‎الملك و محمدتقي خان را به قصر (زندان قصر) فرستادند … از براي هيچكس امنيت نيست … ذخاير در يك مركز جمع شد اما امنيت به هيچوجه حاصل نشد، عدليه آلت تدارك پرونده جنايت است … از سال هفتم و هشتم سلطنت پهلوي اميدها به يأس مبدل شد … پايه عدالت متزلزل شد و همه محسنات به اين عيب نمي‎ارزد .
2. سركوب واقعي مشروطه: اين مطالب بهترين دليل بر نابودي و سوختن اهداف مشروطيت مي‎باشد، ضمن اينكه رفتارهاي تروريستي و حذفي عليه افرادي چون مدرس، بهار و سرداراسعد بختياري و …  كه از فعالان نهضت به شمار مي‎رفتند و توقيف مطبوعات و تعطيلي احزاب و تهديد مجلس و نمايندگان و دهها اقدام ديگر همگي از تيرهايي بود كه به خلاصي و مرگ واقعي نهضت انجاميد.
3. حذف سرمايه هاي ملي و انساني جامعه: بدون ترديد سياست حذف و خشونت رضاخان عليه چهره‎هاي نخبه و فرهيختة سياسي و فرهنگي كشور موجب از دست رفتن سرمايه‎هاي عظيم ملي ايران زمين گرديد كه به طور مثال اين مسئله راجع به امثال مدرس در بخش سياسي، اجتماعي و مذهبي يا عشقي و فرخي و بهار در عرصة سياسي و ادبي و … عيان و مشهود است.
در بخش ديوانيان و سياستمداران به چهره‎هايي برمي‎خوريم چون مستوفي و مصدق و … حتي افراد خبره، ولو وابسته به حكومت. بايد توجه داشت كه  برخي از اين افراد در نوع خود از سياستمداران خبره و باقيمانده سنت ديوانيان باسابقه و كاركشته ايران بودند كه در طول تاريخ بعد از اسلام توانستند با حفظ هويت ملي و ميراث بزرگ ديوانسالاري اداري ايرانيان باستان به تطبيق شرايط مختلف با تاريخ و فرهنگ كشور اقدام نمايند . بدون شك از دست دادن آنان به زوال تدريجي آن ميراث انجاميد. رويدادي كه در واپسين سالهاي حكومت پهلوي دوم، به عيان آشكار شد.
برخي ديگر از آثار سياست مورد بحث حكومت پهلوي اول كه به اختصار عبارت‎اند از:
1. نهادينه شدن خشونت عليه نخبگان؛
2. پيدايش ناامني در تمامي ابعاد براي نخبگان و انديشمندان؛
3. اخلال در مسير توليد علم و انديشه در علوم انساني و وابستگي كشور در اين شاخه‎ها تا به اكنون كه دليل اصلي آن عدم امنيت براي متفكران و روي آوردن به تقليد و اقتباس و ترجمة صرف بوده است.
4. پيدايش سازمانهاي سركوبگر پليسي و طبقة نوين اشرافيت نظامي به دليل
محدوديت براي افراد مستقل و نيز تعلق و علاقه وافر رضاخان به نيروي قزاق.
5. مخالفت انديشمندان و فرهيختگان ايراني از هر قشر و گروه با حكومت پهلوي كه به ويژه در آستانه پيروزي انقلاب اسلامي به روشني نمايان بود و به قول «كلر بري ير»، تمامي اين افراد حتي لائيك‎ها با اعتقاد به محوريت امام خميني(ره) در نهضت، پشت سر وي جمع گرديدند. رويدادي كه انديشمند فرانسوي ميشل فوكو، آن را «نمايان گرديدن ارادة جمعي يك ملت» خوانده است. در حقيقت، همانگونه كه بلانشه گفته است، همه، جز انگلهايي كه به راستي از رژيم ارتزاق مي‎نمودند، حتي كساني كه مدتها با رژيم بودند و طرفدار سلطنت مشروطه، از يك ماه قبل (عاشوراي 57) مي‎گفتند: «مرگ بر شاه» . 

سقــــوط ، مجموعه مقالات همايش بررسي علل فروپاشي سلطنت پهلوي ـ 1382 ، مؤسسه مطالعات و پژوهشهاي سياسي، چاپ بهار 1384 ، ص 589


نظرات خوانندگان:
 
چنانچه نقدی یا نظری به اثر یا مطلب فوق دارید آن را بیان فرمایید.
نام:
نام خانوادگی:
پست الکترونیک:
متن پیام:

بازگشت به صفحه اول


 
 
 استفاده از مطالب اين سايت با ذکر منبع بلامانع است.
? Design: Niknami.ir