نقدي بر كتاب «سازمان مجاهدين خلق، پيدايي تا فرجام»

14025 بازديد   
نقدي بر كتاب «سازمان مجاهدين خلق، پيدايي تا فرجام»
كتاب (سازمان مجاهدين خلق ايران، پيدايي تا فرجام) ضمن اينكه چگونگي تولد، تحقق و تداوم اين تشكل را پيگيري مي‌كند سعي دارد بخشي از تاريخ معاصر اين كشور را براي نسل امروز قابل درك كند و اين مستلزم آن است كه پژوهشگر معاصر و امروزي موضوعي را كه قسمت عمده آن ديروزي است خود درك كند. در اين كتاب تا حد زيادي اين مهم به انجام رسيده است، اگرچه تحقيق پيرامون اين تشكل نيمه مخفي و سياسي ـ نظامي به دليل محدوديت منابع و كمبود اطلاعات جامع و كامل، كار بسيار مشكلي است و سختي كار وقتي بيشتر معلوم مي‌گردد كه بدانيم تلفيقي از منابع مختلف بايد مورد استفاده قرار گيرد و منابع موثق، رسمي و حتي نيمه رسمي در اين زمينه كمياب است و شايد بتوان گفت اصلاً وجود ندارد. محدوديتهاي كار پژوهشگر را مي‌توان در موارد زير خلاصه كرد:

الف ـ سازمان مجموعه دولتي يا نيمه دولتي يا تحت پوشش دولت نيست كه آمار و ارقام دقيق يا نسبتاً دقيقي از وضعيت دروني آن در دست باشد.
ب ـ يك تشكل فراگير نبوده و نيست كه طبقات اجتماعي مختلف با سطح تحصيلات مختلف، مشاغل گوناگون، با زندگي علني و در سنين مختلف در آن عضو بوده باشند تا دسترسي به اطلاعات مربوط به آن (سازمان) از طريق افراد عضو يا مرتبط آسان باشد، مثلاً‌ اغلب اعضاي آن در سالهاي قبل از انقلاب دانشجويان 18ـ24 ساله بودند و به ندرت از گروههاي اجتماعي ديگر در آن عضو بودند مگر اينكه بعنوان اقوام يا وابستگان اعضا به شكل سمپات در ارتباط سازمان فعاليت داشتند.
ج ـ كتابهاي جداشدگان از سازمان اولاً بيشتر مربوط به سالهاي 69 و 70 به بعد مي‌باشد و بخشهايي از گذشته دور در آن به فراموشي سپرده شده است. ثانياً هر كدام به دليل نوع مسئوليت و رده تشكيلاتي خود از منظري خاص و محدود سازمان را مورد بررسي داده‌اند كه به معني بيان بخشي از واقعيتهاي درون آن است و تمام واقعيت نيست.
د ـ تاريخ شفاهي كه نقل خاطرات بعضي از زندانيان و يا نزديكان و دوستان اعضاي سازمان در زندان يا خارج از آن، در قبل يا بعد از انقلاب مي‌باشد نيز فقط بخش كمي از خلأ اطلاعاتي مربوط به سازمان را مرتفع مي‌كند.
ه‍ ـ مكتوبات سازمان (اعم از وصيتنامه‌ها، دفاعيه‌ها و زندگي‌نامه‌ها و...) به دليل اينكه اولاً از فيلتر بعضي از اعضاي (يا كلاً سازمان) گذشته است، ثانياً چون حاصل آفت خود بزرگ‌بيني سازمان و اعضاي نگارنده و ويراستار آن مي‌باشد بيشتر شعاري است يعني در تمام آنها فاصله بين نظر و عمل يا تئوري و اجرا بسيار مشهود است كه باز هم براي بيان تمام واقعيت ابتر است.
و ـ اسناد ساواك نيز به دليل فضا و شرايط خاص بازجويي (معمولاً اطلاعات لو رفته يا مورد حساسيت ساواك در نوشته‌هاي بازجويي مي‌آمد نه تمام اطلاعات زنداني مگر در موارد نادر) در بيشتر مواقع تمام واقعيت را بيان نمي‌كند بلكه قسمتهايي از اطلاعات مربوط به سازمان يا اعضاي آن را بيان مي‌كنند.
ز ـ در كشور ما به دليل موقعيت خاص منطقه‌اي و منابع عظيم نفتي حضور استعماري و استثماري آمريكا و انگليس را موجب شده بود و تأثير زيادي در شرايط سياسي، اجتماعي كشور از مشروطيت به بعد داشت از جمله آنها، وقوع كودتاي 3 اسفند و 28 مرداد بود كه باعث تسلط بيگانگان، تولد گروههاي سياسي و چريكي مختلف در كشور ما، در اين برهه زماني شد. از آن زمان تا امروز تاريخ جامع و كامل و صادقانه و مردمي و واقعي و همه‌جانبه‌گرايانه در مورد وقايع و حوادث اين فاصله زماني كم و شايد ناياب باشد و متأسفانه تاريخ‌نويسان اين فاصله زماني يا مستشرقين بودند (كه يا واقعيتهاي جامعه را به طور كامل درك نمي‌كردند يا غرض‌ورزي مي‌كردند) يا نويسندگان ايراني بودند كه به دلايل 1ـ ترس از متوليان امنيتي كشور (پليس سياسي يا ساواك) 2ـ وابستگي به رژيم‌ها، يا بخشي از واقعيتها را گفتند يا حتي تحريف كردند.
ح ـ ديگر اينكه اين گروه با سنت‌شكني‌ها در نوع زندگي، ارتباطات، ايدئولوژي، نوع مبارزه، شباهتي با گروههاي مبارز قبل از خود در كشور ما حداقل در يك صد سال اخير ندارد تا مورخ از پيش‌زمينه‌هاي تاريخي كمك بگيرد.
ط ـ از طرفي سازمان بعد از خروج از ايران (از سال 60 به بعد) به عنوان دشمن قسم خورده انقلاب اسلامي مورد توجه بسياري از دولتهاي غربي دشمن ايران و اسلام، و عراق قرار گرفت و مشمول كمكهاي مالي و سياسي و... شد به اين سبب در اسناد و مدارك و تاريخ اين سرزمينها نيز به عنوان دوست (يا بهتر بگوييم آلت دست) جاي گرفت كه اين قسم از اسناد نيز به عنوان قطعه‌اي از تاريخ سازمان مورد توجه قرار گرفت كه باز هم به دليل يكجانبه گرايي گوياي تمام واقعيت مربوط به سازمان نيست.
ي ـ قسمتي از تاريخ سازمان نيز از درون كتابهاي اعضاي ماركسيست شده سازمان مثل حسين احمدي روحاني، تراب‌ حق‌شناس، محسن نجات حسيني و... قابل دسترس مي‌باشد كه در اين جا نيز تشخيص درستي و نادرستي آنها كار دقيق محقق منصف را مي‌طلبد. حال بايد تصور نمود كه نويسندگان كتاب از بين اين همه منابع اطلاعاتي ناقص كه بايد در مجموع همديگر را كامل كنند (كه در بسياري از موارد نيز كامل نمي‌كنند) چگونه بايد به واقعيتها دست يابند، در حاليكه در تمام موارد فوق يكجانبه گرايي مي‌تواند آفت كشف واقعيتها باشد. بعد از توجه به منابع اطلاعاتي مختلف كه نسبتاً خوب، دقيق و حتي گاهي كاملاً تخصصي انجام شده، اهميت دادن به مردم و اعتقاداتشان به عنوان فرهنگ و ايدئولوژي غالب در اين كشور ارزنده است يعني ضمن پرداختن به ايدئولوژي سازمان آنها را با فرهنگ و اعتقادات مردم بسنجد و فاصله عقايد آنها را با عرف و شرع ارزيابي كند و در عين حال نظرات و عقايد مختلف اقليتهاي فكري مثل جبهه ملي، نهضت آزادي، چريكهاي فدايي خلق را در رابطه مجاهدين مورد توجه قرار دهد. در اين كتاب به زمينه‌ها و بسترهايي كه در ايران و جهان تا دهه 40 هجري شمسي منجر به ايجاد نوعي از مبارزه با شيوه مسلحانه در سازمان مجاهدين شده، پرداخته و در مسير بيش از يكصد ساله و نزديك دو سده در تاريخ طي طريق كرده تا مخاطب را به اين نتيجه برساند كه آن گذشته طبيعي است كه اين آينده (تولد سازمان) را در پي داشته باشد و مهمتر اينكه اشاره به اين مطلب شده كه جريانهاي استقلال‌طلبانه غيرديني و ضدديني (آن هم به دليل مخالفت با استبداد كليسايي) در قرن بيستم خصوصاً در كشورهاي جهان سوم و در حال توسعه آن هم اكثراً تحت لواي ماركسيسم (البته با كم و اضافه كردن بخشهايي به آن و سعي در بومي كردن آن) و با مشي مسلحانه رشد كرده و موجي از آن از زمان مشروطيت به ايران رسيد كه ابتدا با مشي سياسي و از دهه 40 به بعد با مشي مسلحانه بود و با رنگ و صبغه ديني بود و بعدها نيز محرك جريانهاي عدالت‌طلبانه در ايران دين بوده است. در قسمتهاي مختلف كتاب در يك تلاش هماهنگ سعي شده خصوصيات سازمان را كه شاخصه‌هاي رفتاري آن در قبل و بعد از انقلاب مي‌باشد چه در سازمان ظاهراً غيرماركسيست و چه ماركسيست، مجسم و مصور كند و اما آن شاخصه‌ها:
1ـ اصل بودن مبارزه ـ با توجه به اينكه مبارزه در واقع شيوه و شكل اجرايي تئوري يك مكتب مي‌باشد پس در هر مكتبي معنا و روش خاص خود را دارد و در سازمان با توجه به تئوري مورد پذيرش سازمان كه ماركسيسم بود طبيعتاً قالب ماركسيستي داشت، چنانكه كريم رستگار در صفحه 506 جلد يك نقل مي‌كند: «يكي از مسايلي كه الفتح براي سازمان مطرح كرد اين بود كه اگر در مقطعي بين مبارزه و دين شما تضادي پيش آمد كدام را ارجح مي‌دانيد و به كدام راه مي‌رويد؟ در جواب اين سئوال احتمالاً رجوي از طرف سازمان جواب داده بود كه ما به هر حال و در هر صورت مبارزه را ادامه خواهيم داد». و يا تراب حق‌شناس در صفحه 136 جلد يك مي‌گويد: ... «مجاهدين سالهاي 40 و 50 اول مبارز بودند و بعد مسلمان... از فرهنگ مذهبي‌اي كه بر ملت ما حاكم بود براي پيشبرد نظراتمان استفاده مي‌كرديم... جملات بالا از مبارزه‌اي در قالب غيرديني و جدا از دين حكايت دارد. توجه به فرهنگ مذهبي درك واقعيتهاي جامعه را مي‌رساند ولي تأكيد بر «... براي پيشبرد نظراتمان...» عملاً نوعي سوءاستفاده از اعتقادات مردم است.
به همين دليل يكي از شرايط عضوگيري سازمان داشتن انگيزه مبارزه بود. اما مبارزه اصلي در سازمان با مذهبيها بود. تقي شهرام رهبر سازمان ماركسيست مي‌گفت: مبارزه اصلي ما با دگماتيسم مذهبي است و اين نقل قول شهيد رجايي كه دو هفته قبل از شهادت در مرداد 60 (صفحه 641 جلد 2) از رجوي و دوستانش كرد (يعني از قول سازمان به اصطلاح مذهبي): «آنها در زندان مي‌گفتند: قبل از هر چيز بايد با مسلماناني كه امام خميني(ره) را قبول دارند جنگيد و از روي جنازه آنها بايد رد شد و به مبارزه بعدي رسيد». همانند جمله شهرام ماركسيست است. آقاي موسوي بجنوردي از زمان زندان مي‌گويد: «رجوي به من گفت كه من به جزني گفتم كه «من ماركسيست هستم.» فشار بسيار به مذهبيها هم از اين اعتقاد آنها مايه مي‌گيرد، نمونه آنها الف ـ در سازمان ماركسيست (در سالهاي 52 الي 57 خصوصاً سالهاي 53 و 54): در صفحه 65، جلد 2ـ ابراري به دليل نپذيرفتن ايدئولوژي به كارگري فرستاده شد. در صفحه 72، جلد 2 ـ سازمان فرهاد صفا را به علت اختلافات فكري به كارگري فرستاد و اين چهره آموزشي را به شاخه نظامي بهرام آرام وصل كرد. در صفحه 85، جلد 2 ـ حذف و تصفيه مذهبي‌ها به شكل‌هاي مختلف بود:
الف ـ انتقاد از خود و به لجن كشيدن خود
ب ـ ترور فيزيكي
ج ـ گرفتن اسلحه و سيانور به طور دائم
د ـ زمينه‌سازي دستگيري اعضاي مذهبي
مثلاً به ساواك تلفن مي‌شد فردي (با نام و مشخصات كامل) در فلان محل با تعدادي اعلاميه يا جزوه و يا... حاضر مي‌شود. در واقع به اين شكل قرار او به ساواك لو داده مي‌شد و به قول كمانگر (كمالي) بازجوي ساواك بيشتر اين افراد مذهبي بودند گفته مي‌شد فاطمه اميني سر قرار لو داده شده (كه احتمالاً سازمان لو داده بود زيرا در مقابل تغيير ايدئولوژي مقاومت مي‌كرد) و در اسفند دستگير شد. در سازمان ظاهراً مذهبي و پس از انقلاب با رهبري رجوي نيز تصفيه مذهبيها با اشكال گوناگون، ترور و بمب‌گذاري و عمليات انتحاري ادامه يافت مانند جريان 7 تير و 8 شهريور و ترور پاسداران و ائمه جمعه و...
2ـ شاخصه دوم سازمان، ماركسيست بودن آن از ابتدا تا امروز است. در نتيجه با اين ديدگاه به كليه تحولات اجتماعي، اقتصادي، تاريخي، سياسي و... جامعه ايران مي‌نگريسته يا به عبارتي اين تحولات را با قرار دادن در قالب ماركسيستي ارزيابي مي‌كرد كه در كتاب آن را با روشهايي اثبات كرده از جمله:
الف ـ با تحليل منابع عقيدتي و آموزشي (كتابهاي تكامل، شناخت، راه انبياء راه بشر، امام حسين(ع) و... و جزوات تفسير سوره‌هاي محمد(ص)، توبه و ... و جزوه‌هايي راجع به وحي و ملائكه و جن و...).
ب ـ نزديكي آنها به گروههاي چپ در زندان و خارج از آن، در متون كتاب ملموس شده است كه حكايت از نزديكي فكري آنها دارد و در صفحات 559 و 556 و 567، جلد 2 از همكاريهاي مصطفي شعاعيان از رهبران فكري ماركسيستها با سازمان (در سالهاي 51 تا 54 با مركزيتهاي متفاوت) نمونه‌هايي آمده و حتي به اين نكته اشاره دارد كه رابط سازمان براي ايجاد وحدت با چريكهاي فدايي خلق، مصطفي شعاعيان بود و بعد از تصفيه به وسيله چريكهاي فدايي خلق، مدتي نيز در مخفي‌گاههاي سازمان مجاهدين به سر مي‌برد.
ج ـ اظهارنظر بعضي از اعضاي سازمان نيز اين مطلب را تأييد مي‌كند ـ محمد محمدي گرگاني در صفحه 346، جلد 2 مي‌گويد: خدا در تئوري سازمان مانند يك كلاه است و قابل برداشتن است. بهرام آرام در صفحه 598، جلديك مي‌گويد: ايدئولوژي سازمان التقاطي است و زيربناي ماترياليستي را به روبناي مذهبي چسبانده‌اند.
د ـ نشانه ديگر ماركسيست بودن سازمان استفاده از شعار «هدف وسيله را توجيه مي‌كند» كه از شعارهاي معروف ماركسيستهاست مثلاً در صفحه 374، جلد 2 آمده: پس از انقلاب اعلاميه‌هايي كه براي كارگران كارخانه‌ها تهيه مي‌شد بدون آرم داس و چكش بود و آيه در صدر اعلاميه‌ها مي‌گذاشتند. در صفحه 605، جلد 2 ـ با ايجاد روابط ناسالم با اعضاي خانواده سمپاتها، از آذر 53 سعي در جدايي زن و شوهرها داشتند تا به اين طريق زنان را جذب سازمان كنند حتي اگر شوهرانشان صلاحيت جذب شدن را نداشته باشند يا به اصطلاح ماركسيست نشوند مانند موارد زير: منيژه اشرف‌زاده كرماني، سيمين صالحي، طاهره ايلخاني و...
همكاريهاي رجوي با ساواك (از صفحه 440، جلد 2) نيز شايد در حيطه همين شعار قابل توجيه باشد (حفظ خود براي ايجاد نظام ماركسيستي در آينده).
3ـ شاخصه سوم سازمان ديكتاتوري و انضباط آهنين بود كه حفظ تشكيلات آن را ضروري مي‌كرد و الگوي آنها حزب كمونيست شوروي (كشور شوراها!) در زمان لنين بود. اين روش در مركزيتهاي متفاوت معمول و قابل اجرا بود كه گاهي به خشونت شديد، تصفيه فيزيكي و ترور منجر مي‌شد، مثلاً ترور جواد سعيدي در زمان رهبري رضا رضائي و تقي شهرام هر دو مورد تأييد قرار مي‌گيرد. ترور شريف واقفي و صمديه لباف و علي ميرزاجعفر علاف و سعيدي... همه از انضباط آهنين براي حفظ تشكيلات منشأ مي‌‌گيرد.
4ـ شاخصه چهارم سازمان حل شدن در تشكيلات و درست دانستن دستورات مافوق بود، چنانكه محمدرضا احمد آخوندي و علي خدائي صفت دستورات مافوق را كاملاً مورد تأييد مي‌دانستند. سازمان معترضين را به كارگري مي‌فرستاد و اعتراض را ناشي از رگه‌هاي بورژوائي مي‌دانست و طبق نقل كتاب در صفحه 359، جلد 2 كسب صلاحيت افراد به ميزان حل شدگي در تشكيلات بود و اجراي بي‌چون و چراي دستورات شرط رشد در سازمان بود، حتي شركت در تصفيه‌ها و ترورها باعث ارتقاي افراد مي‌شد و در صفحه 165، جلد 2:
انجام تصفيه‌ها شرط ارتقا به وسيله شهرام رهبر سازمان ماركسيست بود چنانكه بعد از اينكه حسين سياه‌كلاه و عبدالله زاده معاون سياه كلاه در خانه تكنيكي يقيني را كشتند عبدالله زاده وارد مركزيت شد. متأسفانه بعد از انقلاب و در زمان رهبري رجوي هم اين روال دامه يافت. (اين مورد با رشد شعبان بي‌مخ و فضل‌الله زاهدي بعد از جريان كودتاي 28 مرداد سال 32 قابل مقايسه است). پس از انقلاب نيز قهرمانهاي سازمان آنهايي بودند كه در عمليات ويژه (ترور) بيشتري شركت داشته باشند مثلاً كلاهي و كشميري عاملين بمب‌گذاري 7 تير و 8 شهريور جزء قهرمانان سازمان هستند (صفحه 640، جلد 2). البته سازمان نشان داد كه چه در شيوه‌هاي سياسي و چه سياسي ـ نظامي هميشه خشن بود و ناسازگار با جامعه اسلامي و آنچه كه به نام مبارزه بر مبناي ماركسيسم انجام مي‌شد باب جنگ و خشونت را بازتر كرد و در مقابله روياروي چريكها و پليس مردم ضربه‌پذير شدند و سازمان از مردم جدا شد به طوري كه گاهي به دستگيريها (مثل دستگيري باقر عباسي) كمك كردند.
5ـ شاخصه بعدي نفاق است و آن هم با نشان دادن چهره ديگري از خود كه با چهره واقعي آنها بسيار تفاوت داشت، مشخص مي‌شد به طوري كه در صفحه 371، جلد يك: لنين و مائو را ادامه‌دهنده راه انبياء مي‌دانستند. رجوي در زندان از بسياري از ماركسيست‌شده‌ها خواست ماركسيست شدن خود را اعلام نكنند و حتي از بهمن بازرگاني ماركسيست امام جماعت بچه‌هاي مجاهد در زندان. سازمان ماركسيست در سال 54 به بچه‌هاي آزاد شده از زندان كه قصد ورود مجدد به سازمان را داشتند مثل اكبري آهنگر، فرهاد صفا و... نگفت كه ماركسيست شده‌اند و همچنين به سرگرد محبي در موقع اتصال به سازمان ماركسيست شدن خودشان را اعلام نكردند. در سازمان اوليه (تا قبل از سال 52) براي گرفتن وجوهات شرعي به دروغ تأييد امام خميني(ره) را مطرح مي‌كردند. و به مردم و اعضا، ايرادات امام به كتابهاي عقيدتي خودشان را نمي‌گفتند و به قول تراب حق شناس، «از فرهنگ مذهبي حاكم بر ملت ما براي پيشبرد نظراتشان استفاده مي‌كردند» يعني مذهب پل عبور آنها بود براي حاكميت ماركسيسم و در عين حسن نيت بيراهه مي‌رفتند و شنيده شده بود حنيف‌نژاد در مقابل اين پرسش كه مقلد چه كسي هستي، مي‌گفت مقلد خودم هستم.
6ـ هنجارشكني و زير پا گذاشتن سنتها و عرف جامعه از روشهاي معمول سازمان بود كه بدون دادن الگوي مطمئن و هنجار جديد قابل دسترس و مفيد، هنجارهاي قبلي را نيز از اعضا و هواداران مي‌گرفت. در نتيجه افراد جدا از تشكيلات زود به پوچي مي‌رسيدند و سعي مي‌كردند از سازمان جدا نشوند تا احساس بيهودگي نداشته باشند. جدا كردن زن و شوهرها در هنگام اتصال به سازمان، مثلاً حسن آلادپوش را به شاخه بهرام آرام و همسرش محبوبه متحدين را به شاخه شهرام وصل كرد. رايج كردن خانه‌هاي تيمي و زندگي‌هاي مخفي و ازدواجهاي تشكيلاتي. مسلح كردن اعضا و افزايش ضربه‌پذيري، زيرا با احتمال مسلح بودن و چريك بودن فرد، پليس هم خشونت به خرج مي‌داد و در ميدان جنگ چريكها و پليس ضربه‌پذيري مردم بيشتر مي‌شد. زيرا چريك توهم پليس بودن را و پليس توهم چريك بودن را گسترش مي‌داد.
7ـ وابستگي به بعضي از دول خارجي شاخصه بعدي سازمان است كه رابطه با اين دولتها مطمئناً دوطرفه بود يعني سازمان كمكهاي اطلاعاتي مي‌كرد و پول و كمكهاي سياسي و تبليغاتي از كشور مرتبط دريافت مي‌كرد. قبل از انقلاب سازمان با دولت عراق و سازمان آزادي‌بخش فلسطين (و از طريق آنها با بعضي دولتها مثل ليبي و يمن و... مرتبط بود) و بر اساس شواهد و مدارك با دولت شوروي هم ارتباط داشت و بعد از انقلاب با تمام دشمنان انقلاب مرتبط بود و از كمكهاي مالي و تبليغاتي آنها مستقيم و غيرمستقيم استفاده مي‌كرد مثلاً راديو ميهن‌پرستان در سالهاي 51 در عراق (با حمايت دولت عراق) ايجاد شده بود و به نفع سازمانهاي مجاهدين و چريكهاي فدايي خلق و عليه رژيم شاه تبليغ مي‌كرد و سال 60 نيز سعيد شاهسوندي و حسن مهرابي در كردستان ايران با كمك دولت عراق و بسياري از دولتهاي غربي راديو مجاهد را ايجاد و اداره مي‌كردند. بنابراين هر دو طرف براي ادامه حيات سياسي خود نياز مبرمي به اين ارتباط داشتند.
موضوع كتاب تاريخي است پس براي تأييد يا تكذيب مطالب آن نياز به اسناد تاريخي مي‌باشد اما با وجودي كه در صفحات آن از پرونده‌هاي موجود در ساواك يا نظريه‌هاي ساواك استفاده شده، تصوير آنها (حتي به صورت گزينشي و انتخابي) در پايان كتاب يا فصل مربوط به آن موضوع نيامده و اين، 1ـ احتمال غيرواقعي بودن 2ـ احتمال اينكه جزئي از تاريخ شفاهي به روايت بعضي راويان مطلع باشد، را براي خواننده قوت مي‌بخشد. استفاده از اين اسناد هم بايد با نظر كارشناسي و در صورت دقت و صحت باشد. مثلاً (از صفحه 440، جلد 2) از همكاريهاي رجوي با ساواك و واكنش اعضا (در زندان) در مقابل او مي‌گويد و از قول روزنامه كيهان به همكاري رجوي در جريان تعقيب اشاره دارد، در صورت نبودن اسناد معتبر براحتي قابل قبول مخاطب واقع نمي‌شود. موارد بسياري از قول وحيد افراخته در كتاب ذكر شده است. چون وحيد در واقع از همكاران ساواك محسوب مي‌شود بهتر بود از گفته‌هاي او با تأمل بيشتر و در كنار گفته‌هاي ديگران استفاده مي‌شد زيرا او هم به سازمان ماركسيست، هم به اعضاي مذهبي آن، هم به خودش و آرمانش خيانت كرد. اعدام شد در حاليكه همكاري وسيعي با ساواك كرده بود.
از او به عنوان خائن نام برده مي‌شود اگرچه ممكن است بسياري از گفته‌هاي او درست باشد ولي احتمال غلو كردن و دروغ گفتن هم در آنها مي‌باشد.
به جز اسناد ساواك، نويسندگان كتاب چرا از متن مصاحبه‌هاي تلويزيوني و روزنامه‌‌اي قبل و بعد از انقلاب بعضي اعضاء و سمپاتها براي تأييد و تكذيب مواضع و عملكرد سازمان استفاده نكردند زيرا اين افراد در جريان مسائل داخل سازمان بودند و مطلع‌تر از ديگران بودند و تعداد اين مصاحبه‌ها نيز زياد بود در دهه 50 مصاحبه‌هاي: ناصر سماواتي دي 51، فاضل مصلحتي 52، احمدرضا كريمي 52، خليل فقيه دزفولي مرداد 54، صادق كرداحمدي و همسرش زهرا نجفي و فريبرز لبافي‌نژاد بهمن 55 و علي‌اصغر ميرزا جعفر علاف ارديبهشت 57. بعد از انقلاب هم مصاحبه‌هاي متعدد و جلسات دادگاههاي زيادي از اعضا و هواداران سازمان به كرات در تلويزيون نشان داده شد و در روزنامه‌ها نوشته شد. اين مصاحبه‌ها احتمال آزادي زنداني را زياد مي‌كرد اما به تنهايي شرط آزادي، نبودِ همكاري با ساواك در زندان و ضمن بازجويي، اين احتمال را قطعي مي‌كرد.
در مورد بعضي از موضوعات رفع شك و ابهام نشده است: الف‌ـ راجع به جدايي «نيك‌بين» علل و اقوال مختلف ضمن نقل قولهاي متفاوت ذكر شده ولي احتمال قوي و قطعي آن معلوم نشد در حاليكه با مراجعه به پرونده «نيك‌بين» در بايگاني ساواك و بعضي اعضاء قديمي مي‌شد احتمالات را به «يقين» يا «قريب به يقين» تبديل كرد. ب‌ـ از متن آخرين وصيتنامه باقر عباسي و مذهبي ماندن او بر اساس آن در صفحه 543 جلد يك سخن گفته و در صفحه 601 جلد يك، نام او در ليست ماركسيستها آمده است.
اگر چه با خواندن متن بسياري از وصيتنامه‌ها يا زندگي‌نامه‌هاي اعضاي اعدامي سازمان، آثار فكري و قلمي يك يا دو نفر نگارنده از طرف سازمان در آن به خوبي قابل درك است و در كتاب به تقي شهرام به عنوان يكي از اعضاي نگارنده اشاره كرده، حداقل در مورد افرادي كه با او «هم دادگاه» بودند، و بعدها نيز اين كار را كرد و نگارنده مكتوبات سازمان بود (خصوصاً بعد از فرار از زندان و ورود مجدد به سازمان در سال 52) چون او در اواخر دوران زندان توسط حسين عزتي ماركسيست شده بود. ممكن است وصيتنامه قبلي عباسي نيز توسط شهرام يا امثال او نوشته شده باشد. احتمال آن نيز هست دستنوشته خود عباسي باشد به هر حال نويسندگان اين مجموعه تناقض ماركسيست بودن يا نبودن او را نتوانستند بعد از بيش از 30 سال حل كنند.
ج ـ در صفحات 551 و 556 جلد يك، يكي از كشته شدن عزتي و احمديان بعد از فرار و ديگري از رفتن احمديان به افغانستان و پيوستن عزتي به دوستانش گفته است. كدام درست است؟ سئوالهاي ديگري نيز در مورد فرار آنها به ذهن مي‌رسد كه پاسخي به آنها در اين مجموعه داده نشده، مانند: نقش عزتي در اين ميان چه بود؟ آيا او ساواكي بود؟ آيا شهرام بر اساس توافقي با ساواك فرار كرد؟ اگر اين طور بود ترور مستشاران آمريكايي چرا انجام شد؟ آيا احمديان ساواكي بود و از نقشه ساواك مطلع بود؟ آيا كشف مداركي (صفحه 553، جلد يك) دال بر تدارك يك اعتصاب بهانه فرستادن آنها (عزتي و شهرام) به زندان ساري نبود؟ و... در حاليكه از رسولي بازجوي ساواك در حال مستي شنيده شده بود كه شب فرار شهرام، ساواك جشن گرفت.
د ـ شهرام هميشه براي حفظ خودش در تمام طول شبانه‌روز دو زن را به عنوان محافظ به همراه داشت البته اكثر آنها در مدت كوتاهي كشته شدند. سيمين جريري، فاطمه فرتوك‌زاده، ليلا زمرديان و... زنان تشكيلاتي بودند كه نقش محافظ خصوصي بودن آنها براي شهرام، به علت كشته شدنشان هيچ‌گاه روشن نشد. (صفحه 301، جلد 2) مسئله اين است كه اين نقش چگونه براي نويسنده اين سطور روشن شد؟
ه‍ ـ در جلد 2 كتاب صفحة 71 از قول محسن خاموشي مي‌گويد: مجيد شريف واقفي در جريان خانه‌گردي شبانه (آذر 53) حاضر به همكاري نمي‌شود؟ منظور چه نوع همكاري است؟ در حاليكه در پاييز 53 و توزيع مقاله پرچم شريف واقفي محدوديتهاي بسيار داشت و به قول علي خدايي صفت (صفحه 197، جلد 2) «حتي امكانات مالي در اختيارش نبود و او را در جريان اخبار قرار نمي‌دادند». تا قبل از دستگيري آيت‌الله غفاري، واقفي با ايشان مرتبط بود تا احتمالاً بخشي از كمبودهاي مالي براي تشكيل گروه مذهبي را جبران كند. آيا تهيه خانه‌هاي تيمي جديد خواست رهبري سازمان براي همكاري بود يا مورد ديگر؟
وـ ابهامات در زمينه ترور حسن حسنان زياد است، در صفحه 660، جلد يك آمده: «قرائني دال بر كشتن عمدي او بود» آيا با توجه به اينكه او نفوذي سازمان در سفارت آمريكا و اداره هشتم ساواك بود نمي‌توانست براي سازمان به عنوان جاسوس كسب خبر كند آيا كشتن او به ضرر سازمان نبود؟ در صورتي كه سازمان تصميم به كشتن حسنان داشت خطرپذيري و ريسك لازم نبود مي‌توانست او را سر يك قرار بكشد و نياز به طراحي يك ترور پرخطر نبود. تروركنندگان حسنان غير از وحيد چه كساني بودند؟ اطلاعات راجع به اين ترور بسيار كم و محدود است. آيا اين تمام مكتوبات يا روايتهاي شفاهي درباره اين موضوع است؟ آيا خانواده يا دوستان او، مذهبي ماندن او را تأييد كردند يا چنين ارتباطي ايجاد نشد؟
ز ـ ابهام‌زدايي از مرگ فاطمه فرتوك‌زاده نشد در جلد 2، صفحه 182 اين طور آمده: فاطمه فرتوك‌زاده از آبان 54 شوهر و فرزندانش را رها كرد و به سازمان پيوست... او در 12/9/55 بر اثر خودكشي با نارنجك در حوالي فرح آباد خزانه (بزرگراه بعثت) كشته شد. آيا عكسي از صورت فرد كشته شده وجود دارد؟ آيا هويت او تأييد شد؟ در كتاب آقاي احمد از قول تهراني (بازجوي ساواك) قيد شده كه ساواك هيچ ردي از فاطمه فرتوك‌زاده نيافته. چگونه در كتاب خودكشي او تأييد شده است؟ حسين احمدي روحاني چگونه خودكشي او را تأييد كرد در حاليكه حتي از قصد او براي خودكشي كسي مطلع نبود؟
ح ـ اشرف ربيعي در دوران زندان بعد از يك ملاقات مرموز با رجوي در زندان اوين مسئوليت توجيه زندانيان زن را نسبت به مواضع رجوي و سازمان به عهده گرفت. (صفحه 115، جلد 3). زمان اين ملاقات كي بود؟ مواضع رجوي و سازمان نسبت به چه موضوعي بايد توجيه مي‌شد؟ با پرسش از بعضي زندانيان قديمي زن، چنين ملاقاتي تأييد نشد. در صورت درست بودن آن، تأييد رياست رجوي به وسيله ساواك را محرز مي‌كند خصوصاً كه ازغندي (منوچهري اوين) به او رئيس جمهور هم مي‌گفت.
ط ـ صفحه 302، جلد 2 ـ متن كتاب معلوم نمي‌كند كه انشعابيون و انحلال‌طلبان چه كساني هستند. به گفته حسين احمدي روحاني، محسن طريقت و عبدالله‌زاده به دليل اينكه انحلال سازمان موردنظرشان بود به آنها انحلال‌طلب مي‌گفتند، و سياه‌كلاه و عابديني و مهري حيدرزاده و... چون از سازمان انشعاب كردند انشعابيون ناميده شدند كه بعداً دوباره به سازمان پيوستند.
ي ـ در كتاب (صفحه 90، جلد 2) اشاره به جذب مذهبيها در سال 54 دارد كه در صورت پذيرش، ماركسيست مي‌شدند و در غير اين صورت به هسته مذهبي معرفي مي‌شدند و عيناً همين شكل نيز توسط هسته مذهبي انجام مي‌شد. يعني عضو مذهبي جديد مي‌توانست به سازمان ماركسيست يا هسته مذهبي وصل شود... چرا سازمان مذهبيها را جذب مي‌كرد و سعي مي‌كرد آنها را ماركسيست كند و تلاش در جذب ماركسيست‌ها نمي‌كرد آيا توضيحي راجع به اين نحوه عملكرد در بازجوييها و اسناد ساواك وجود ندارد؟ آيا اين از نياز مالي سازمان ناشي مي‌شد؟ يا به تضاد ماترياليستها با مذهب مربوط مي‌شد؟ يا هر دو؟
س‌ـ گفته كتاب در صفحه 176، جلد 2: محبوبه افراز در پاييز 53 با محمد يزدانيان ازدواج تشكيلاتي كرد... آيا محمد يزدانيان در آن زمان ماركسيست بود يا خير؟ اگر ماركسيست بود محبوبه مي‌دانست يا نه؟
خ ـ در پاورقي 452 جلد يك آمده: علاوه بر ده نفر بالا، عبدالرسول مشكين‌فام و رضا رضايي نيز عضو مركزيت بودند و گفته شد به دلايلي در اينجا نيامده. آن دلايل كدامند؟
ذ ـ گروه مهدويون در نيمه دوم سال 54 چگونه ادامه يافت با توجه به اينكه بنيانگذاران آن كشته شده بودند؟ نويسندگان به بعضي مسايل كه سازمان سعي در كتمان آن داشت اشاره كرده است:
1ـ علت دستگيري افراد اعزامي به دوبي (براي رفتن به پايگاههاي فلسطينيها) را ساواك «سرقت» اعلام كرد ولي سازمان هيچ‌وقت به آن اشاره اي نداشت در حاليكه اين مورد از بعضي اعضاء قديمي نيز شنيده شده بود. آيا متن بازجويي بعضي از اعضاء كه مؤيد اين مورد باشد در اسناد ساواك وجود نداشت؟ زيرا مي‌توان تصور كرد ساواك هم دروغ بگويد. اما اين قطعي است كه سازمان به اعضاء و هواداران خود مصادره (سرقت) از فروشگاههاي بزرگ و شركتها و... را توصيه مي‌كرد.
2ـ بعد از دستگيريهاي گسترده شهريور 50، بعضيها مثل رجوي و حنيف‌نژاد (بر اساس شنيده‌ها) به اين نتيجه رسيده بودند كه اعضا و سمپاتها در صورت تمايل و با گذراندن محكوميتهاي كم به سراغ زندگي خود بروند و حتي گفته مي‌شد فرار رضا رضايي يا به قول ساواك آزادي به قيد ضمانت او، در جهت اعلام اين تصميم بعضي اعضاي درون زندان بود كه افراد سازمان در صورت تمايل خود را معرفي كنند تا پس از طي دوران محكوميت كمتر، به سراغ زندگي خود بروند. البته اين نظر تمام اعضاي درون زندان نبود ولي رجوي و پس از او حنيف‌نژاد موافق اين نظر بودند آيا نقل قولي از اعضاي قديمي يا روايت ساواك كه دلالت بر كلام بالا باشد وجود نداشت؟ بعضي از موارد از اطلاعات ناكافي نويسنده يا نشناختن شرايط و دليل وقوع موضوع، حكايت دارد. نمونه اول آن: پاورقي صفحه 24، جلد دو كتاب: منيژه بوستان به دنبال اعترافات وحيد افراخته و منيژه اشرف‌زاده كرماني در شهريور 54 دستگير و به 12 سال زندان محكوم شد و به دليل همكاري كامل با ساواك در جريان بازجويي و بازداشت، پس از دو سال در مرداد 56 آزاد شد و با تأييد ساواك در آموزش و پرورش مجدداً مشغول به كار شد.» به نظر مي‌رسد نويسنده اين سطور از واقعيت دستگيريهاي ساواك و نحوه بازجوييها در سال 54 بي‌خبر مي‌باشد زيرا اولاً مسئول مافوق خانم بوستان وحيد بود، ثانياً وحيد در جريان بازجوييهاي افراد مرتبط با سازمان به عنوان طراح سئوال و گاهي (كه اين مورد هم زياد بود) به عنوان بازجوي كمكي و حتي بازجوي مستقل عمل مي‌كرد و زنداني را وادار به نوشتن مسايلي كه خود او و متهم مي‌دانستند، مي‌كرد. و نپذيرفتن آن مطالب كه لو رفته بود ارزش رفتن به اتاق حسيني شكنجه‌گر و كتك خوردن نداشت. بنابراين موضوع همكاري يا عدم همكاري خانم بوستان مطرح نبود زيرا وحيد بسياري از ناگفته‌هاي كهنه و قديمي و حتي بسياري از افراد جداشده از سازمان را لو داد كه بيشترين اين افراد اعضا و مرتبطين مؤمن و مذهبي بودند. خوش خدمتي چند نفر از جمله وحيد افراخته، احمدرضا كريمي، محمد توكلي‌خواه بر اساس شنيده‌ها و روايت اين كتاب، بيشترين ضربه را در سالهاي 52 تا 57 به سازمان وارد كرد.
ديگر اينكه در شرايط سالهاي 56 و 57 نوشتن عفو حتي به پيشنهاد ساواك و گاهي با اجبار آنها (بر اساس شنيده‌ها) انجام مي‌شد تا غير از اين كه هزينه‌هاي دستگاه را كه دچار مشكلات اقتصادي بود كم كنند، مهمتر از آن، نارضايتي مردم را كم كنند. از طرفي ساواك مي‌دانست با ضربه‌هاي كاري به دو سازمان چريكي، احتمال فعاليت مسلحانه در بيرون زندان نيست. با اين حال گاهي هم خود زنداني، در جوّ يأس و نااميدي سالهاي 54 و 55 و حتي 56 پيشقدم نوشتن عفو مي‌شد. به هر حال فردي كه عفو مي‌نوشت با اجبار يا بدون اجبار، برگشت به كار او (رفع محدوديتهاي اجتماعي) تضمين مي‌شد. اگر چه ساواك در بحبوحه آزاديهاي سال 57 نيز با پوشاندن متن عفو از زنداني به هنگام آزادي امضاء مي‌گرفت كه بعدها معلم شد متن عفو مي‌باشد. نمونه دوم آن: در صفحه 52 و 53 و... نقل شده كه فردي (نام فرد) دستگير شده، ولي با استفاده از سيانور خودكشي كرد...
خوردن سيانور به طور معمول و قطعاً قبل از دستگيري است در صورتي كه چريكي بعد از دستگيري سيانور بخورد بي‌لياقتي پليس‌هاي دستگير كننده را مي‌رساند. مثلاً در كتاب آقاي عزتشاهي به سيانور خوردن او اشاره شده كه بعد از دستگيري او سعي كردند روده‌هاي او را با شلنگ آب شستشو دهند. نمونه سوم: ماجراي سعادتي (سيكو) در صفحه 417، جلد 2: سعادتي چون شيرازي بود به مخاطبين خود مي‌گفت سي‌ كن يا سي كن به معني «ببين» و بعدها به اين نام معروف شد. نمونه چهارم: با وجوديكه در اوايل جلد 2 از دادگاه وحيد و هم پرونده‌اي‌هاي او (يا كساني كه به وسيله او لو رفته بودند) نوشته اما به ارتباط اين دادگاه و اعدام وحيد با كاپيتولاسيون (قضاوت كنسولي) كه تصويب آن باعث اعتراض امام خميني(ره) و دستگيري او، و بروز و ظهور تظاهرات 15 خرداد و تبعيد ايشان و قيموميت آمريكا بر اين ملت شد اشاره مستقيم نشد. درست است كه در كتاب گفته شد «به دليل خواست آمريكاييها» كه در واقع دخالت سفارت آمريكا است، به طور ضمني اشاره شد ولي دقيق‌تر بايد به اين موضوع پرداخته مي‌شد. وحيد همكاري وسيعي با ساواك كرد اما باور نداشت كه ساواك و اربابش شاه آلت دست سفارت آمريكا هستند و در صورت زنده ماندن نيز چون تاريخ مصرف او از نظر مردم، سازمان، ساواك، سفارت آمريكا گذشته بود بايد ترك وطن مي‌كرد. به نمونه‌هايي از تناقض در اين شرح تاريخي برمي‌خوريم: اول ـ در صفحه 36، جلد 3 ـ طاهر باقرزاده كه خود ظاهراً سال 52 به سازمان پيوست عضويت مريم قجر عضدانلو را به سازمان در سال 57 مي‌داند. صفحه قبل از اين پيوستن او به سازمان را در سال 56 مي‌داند و گفته شده قبلاً با گروه «الفت» ارتباط داشت. كدام يك صحيح مي‌باشد؟ دوم ـ در صفحه 708، جلد 2: جنازه طهماسبي در منطقه عباس‌آباد رها مي شود و در صفحه 709 از قول فريبا اسلامي: در محله‌اي در اطراف عباس‌آباد بردند و دفن كردند كدام درست است؟ سوم ـ نحوة كشته شدن فرهاد صفا با آنچه در كتاب آقاي احمد آمده مغايرت دارد؟ (صفحه 72، جلد 2)
چهارم ـ كشته شدن محبوبه متحدين در خيابان فخرآباد تهران بود يا بر اثر تصادف در جاده مشهد كه به همراه شهرام بود (در صفحات 58 و 301 جلد 2). حسين احمدي روحاني به كشته شدن متحدين در تهران اشاره مي‌كند. در مورد مرگ هودشتيان و سعيدي پژوهشگر احتمال اختلاف فكري و تقابل عقيدتي را بيش از اندازه بزرگ‌نمايي كرده الف ـ صفحه 618، جلد 1: مرگ هودشتيان در بغداد به وسيله محسن فاضل و (احتمالاً) محمد يقيني و حسين روحاني و... انجام شد. يكي از احتمالات مرگ او «تحت مسئوليت شريف واقفي بودن» ذكر شده است. بهتر بود از طريق كادر خارج كشور آن زمان مثل تراب حق‌شناس، محسن نجات حسيني و... موضع فكري هودشتيان معلوم مي‌شد تا صحت و عدم صحت اين احتمال قابل بررسي باشد. با توجه به گفته كتاب كه او فرد تئوريك نبود. به نظر مي‌رسد اين احتمال اصلاً قابل طرح نباشد و ظن فاضل به عنوان «نفوذي ساواك بودن او» بود زيرا از آموزشهاي تئوريك بهره چنداني نداشت. ب ـ صفحه 590، جلد يك ـ در مورد ترور جواد سعيدي ـ «نامبرده پس از دستگيري در 15 خرداد 42 تا سال 57 تحت تعقيب بود و هيچ‌گونه اطلاعي از او در پرونده‌اش وجود ندارد.» لذا قصد معرفي خود و همكاري او با پليس قطعاً منتفي بود و تصفيه وي جنبه ايدئولوژيك داشته است. اولاً او تا سال 54 تحت تعقيب بود زيرا كه با دستگيري وحيد در مرداد 54 جريان قتل او لو رفت. ثانياً تصفيه و تصميم به قتل او در سازماني گرفته شد كه در مركزيت آن رضا رضايي، بهرام آرام و مجيد شريف واقفي بودند و قرار بود كاظم ذوالانوار آن را اجرا كند، بعيد است در زمان رضا رضايي جنبه ايدئولوژيك مطرح بوده باشد و در زمان مركزيت بعدي نيز علت اصلي تصفيه او احتمال لو رفتن اعضاي سازمان، با دستگيري او بود، احتمال بعدي نوع تفكر او بود. و بر تصفيه او مجدداً كاظم ذوالانوار از داخل زندان تأكيد كرد. بعيد است در سال 52 نوع تفكر او باعث تصفية او شده باشد. اين تصفيه‌هاي عقيدتي از سال 53 آن هم در اواخر سال به دليل مقاومت ايدئولوژيك در دستور كار مركزيت قرار گرفت. اگرچه علت تصميم به جدايي سعيدي اعتراض او به رضا رضايي و كادر مرتبط با او «متشرع نبودن» گفته شده ولي علت اصلي اين ترور عقيدتي نبود. جاي برخي مطالب نيز در اين تاريخ چهل‌ساله خالي است:
الف ـ آيا نمونه‌اي از جزوه «معرفت و ادراك» كه به وسيله «اكبري آهنگر» تدوين شد در اسناد ساواك نبود تا اهم موضوعات آن را پژوهشگر با كتابهاي عقيدتي قبلي سازمان مقايسه كند؟ آيا گروههاي مذهبي ديگر نيز در پي تنظيم جزوه‌اي بودند يا اينكه نظرات بنيانگذاران را قبول داشتند؟
ب ـ در صفحه 299، جلد 2: شعاعيان تروتسكيزم و انقلاب جهاني را تأييد مي‌كرد و فداييان خلق مشي استالين را تأييد مي‌كردند. صحيح‌تر بود كه استالين و تروتسكي و مشي مبارزاتي اينها در پاورقي توضيح داده مي‌شد تا تفاوت نظري و عملي اين دو مكتب سياسي معلوم گردد. ج ـ در اين تاريخ كنكاشي در جريان دستگيري و شهادت (7/10/53) آيت‌الله غفاري كه قبل از دستگيري با مجيد شريف واقفي ارتباط داشت و ممكن است به علت اين ارتباط مورد سوءظن ساواك يا حتي سازمان قرار گرفته باشد، نشده است. اگرچه ظاهراً گفته مي‌شد ايشان به واردات گوشت فاسد اسرائيلي كه به نام كود وارد كشور مي‌شد و به نام گوشت خوراكي در اختيار مردم قرار مي‌گفت در سر منبر اعتراض كرده بود ولي شاخه خارج كشور سازمان (احتمالاً لبنان يا سوريه) بعد از شهادت با گرفتن عكسي از ايشان (به وسيله دختر شهيد غفاري به صديقه رضايي داده شد) از او در نشريه خارج كشور سازمان تجليل شد.
د ـ در كتاب موارد استفاده از خانه سمپاتها سخني گفته نشده معمولاً خانه سمپاتها انبار يا محل چاپ نشريات سازمان و مخفيگاه آنها بود مثلاً از يك بولتن يا نشريه در دو يا چند خانه سمپات ذخيره مي‌شد تا در صورت لو رفتن، به انبار ديگر و نشريات و جزوه‌هاي ديگر دسترسي داشته باشند.
ه‍ ـ در اين مجموعه از منابع مالي سازمان قبل و بعد از انقلاب دقيقاً سخن گفته نشده،‌ درست است كه قبل از انقلاب روحانيون معدود و محدودي از جمله آقايان طالقاني، هاشمي رفسنجاني، لاهوتي و... مستقيماً وجوهات شرعي را در اختيار سازمان قرار مي‌دادند (در حاليكه امام خميني«ره» اجازه كمك به خانواده‌هاي زندانيان را از وجوهات شرعي داده بودند نه به سازمان) و تعداد زيادي از بازاريان متعهد نيز با شايعه تأييد سازمان توسط امام كمكهاي زيادي به سازمان مي‌كردند خصوصاً كه بسياري از اعضاي آن را از مدارس اسلامي و مساجد مي‌شناختند زيرا اغلب بازاريها، فرزندانشان در اينگونه مدارس تحصيل مي‌كردند. به همين دليل سازمان نه تنها به سرقت از بانكها و... نياز نداشت حتي از امكان اجاره خانه‌هاي گرانقيمت براي رهبران و اتومبيلهاي زيادي برخوردار بودند مثلاً در كتاب، وحيد در مورد تصميم‌گيري ترور شريف واقفي و صمديه لباف و شاهسوندي در خانه ظفر مي‌گويد. ولي اشاره به مصادره‌ها و سوءاستفاده از اموال سمپاتها در جهت خواست رهبري (از سال 52 به بعد و ورود شهرام به آن و ماركسيست شدن سازمان) نشده است. اين مصادره‌ها و سوءاستفاده‌ها بعد از انقلاب به صورت اپيدمي درآمد به طوري كه در صفحه 380، جلد 2 اشاره به فروش فرشهاي بنياد مستضعفان و مصادره وجوه نقدي بنياد پهلوي سابق (درآمد اين بنياد درصدي از فروش نفت بود كه به حساب خانواده پهلوي مي‌رفت و قستي از آن به بورسيه دانشجويان و دانش‌آموزان ممتاز اختصاص داشت) اشاره شده ولي تمام اينها بخشي از بودجه سازمان را پس از انقلاب تشكيل مي‌داد حال اگر به اين بودجه‌ها كمكهاي خارجي را هم اضافه كنيم (كه بعد از خروج از ايران مهمترين درآمد سازمان بود) ميزان نياز گسترده سازمان معلوم مي‌شود كه مطمئناً بخش زيادي از آن براي جنگ مسلحانه و تأمين اسلحه و امكانات موردنظر بود. جالب است با بخشي از دارايي منقول برژنف پس از مرگ مقايسه شود كه 6 ماشين بنز تشريفات داشت كه بعضيها چهار در و بعضي شش در بودند و جالب‌تر اينكه هر دو (هم برژنف، هم سازمان) به زندگي اشتراكي و حكومت كارگري اعتقاد داشتند. متن نقل شده از قول «آبراهاميان» دقيق نيست: (در جلد 2، صفحه 357) مقدم طاهري در سال 55 وارد دانشگاه تربيت معلم شد و در همان سال در جريان فعاليتهاي دانشجويي دستگير شد... . مقدم طاهري در سال 51 وارد دانشگاه شد. در صفحه 357، جلد 2: كاظم محمدي گيلاني و برادر كوچكترش در سال 1360 طي درگيريهاي مسلحانه كشته شدند. كاظم در درگيري 10 مرداد 60 كشته شد ولي برادرش بر اساس شنيده‌ها در حين فرار از غرب كشور بر اثر سرعت زياد ماشين، چپ كرد و كشته شد.
و اما برخي نقاط قوت كتاب: 1ـ (صفحه 105، جلد 2) در زمان ماركسيست شدن سازمان در سال 54 و در همان مقطع تاريخي جنبش 17 خرداد در مدرسه فيضيه قم اتفاق افتاد كتاب شرح نسبتاً مفصلي از حادثه نقل كرده است كه معقول، مناسب و صادقانه است و اين واقعه درست در زماني رخ مي‌دهد كه سازمان معتقد بود علت همه ضربه‌هاي سازمان و ضعيف شدن آن مذهب است و توانايي محرك جنبشهاي اجتماعي شدن را، ندارد و شهرام رهبر ايدئولوژيك سازمان سعي داشت كليه شبهات را به سمت (ضعف عقيدتي يا مذهبي بودن) كاناليزه كند.
البته مذهبي كه سازمان با بخشي‌نگري انتخاب كرده بود و بدان متمسك بود محرك نبود.
2ـ كتاب مواضع سازمان و گروههاي ديگر مثل جبهه ملي دمكراتيك، جنبش مسلمانان مبارز، جاما، چريكهاي فدايي خلق و... را در برابر انقلاب كاملاً وضوح بخشيده اگرچه در مورد برخي مسائل قبل از انقلاب كم‌رنگ و در سايه عمل كرده است مثلاً در مورد شروط امام براي سازمان بعد از ديدار رجوي و خياباني و عده‌اي از سران آنها، اين شروط در روزنامه‌هاي آن روز نيامده بود و مردم عادي هم نشريه مجاهد استفاده نمي‌كردند تا از آن مطلع باشند.
3ـ در فصل دوم گفتار 26، جلد 3 ـ از گزارشهاي دور از واقعيت سفارت آمريكا از سازمان و شرايط اجتماعي ايران نمونه‌هايي آمده است و حتماْ اينگونه گزارشها مبناي قضاوت و تحليل غلط آنها در مورد كشور و مردم شد. به هر حال نويسندگان كتاب، تاريخ 40 ساله‌اي را كه در شرف فراموشي بود و بسياري از سازندگان آن يا فوت كرده‌اند يا در پيچ و خم زندگي روزمره، به فراموشي سپرده شده‌اند و بعضيها به دليل تلخيهاي آن زندگي (كابوس ساواك، ديكتاتوري سازمان، زندگي مخفي و...) حاضر به يادآوري آن خاطرات نيستند و بعضيها در واكنش به آن سختيها در گنداب انحطاط اخلاقي (يا در درون سازمان و يا در زندگي اروپايي و آمريكايي خود) فرو رفته‌اند و از آن گذشته چيزي جز شعار و پوسته‌اي از آن محتوا بيشتر برايشان نمانده و ممكن است بعضيها نيز در حسرت گذشته طي طريق كنند، احيا كردند.
به هر حال مجموعه شرايط و عوامل موجود، گردآوري چنين تاريخي را بسيار مشكل و طاقت‌فرسا كرد اما در مجموع كار خوب و نسبتاً دقيقي انجام شد. كاري كه شروع ان دشوار و به پايان رساندن آن دشوارتر بود و به انگيزه و اراده قوي نياز داشت.
اختر رودباري


نظرات خوانندگان:
 
چنانچه نقدی یا نظری به اثر یا مطلب فوق دارید آن را بیان فرمایید.
نام:
نام خانوادگی:
پست الکترونیک:
متن پیام:

بازگشت به صفحه اول


 
 
 استفاده از مطالب اين سايت با ذکر منبع بلامانع است.
? Design: Niknami.ir