گام اول ؛ آبان 1356

440 بازديد   

 

 در سال 1356 چنگال بحراني تازه، گريبان سلطنت پهلوي را گرفت؛ چنان كه پيآمدهاي آن پايان عمر رژيم را حتمي كرد. و آن بحراني بود كه با شهادت آيتالله سيدمصطفي خميني آغاز شد. ايشان در واپسين ساعات روز 30/7/56 در منزل خود در شهر نجف اشرف، به شيوهاي نامعلوم به شهادت رسيد.

 شهيد مصطفي خميني از بدو شروع نهضت اسلامي همراه حضرت امام خميني بود. ايشان اول بار در سال 1342 و پس از شروع نهضت دستگير شد و پس از مدتي حبس، به تركيه تبعيد شد. پس از تغيير تبعيدگاه حضرت امام خميني، ايشان نيز در سال 1344 از تركيه به عراق رفت و در شهر نجف ساكن شد. آيتالله سيدمصطفي خميني حدود 13 سال در حوزه علميه نجفاشرف به تدريس و تأليف و تربيت طلاب علوم ديني مشغول بود و در كنار فعاليتهاي علمي خود با انقلابيون مسلمان مرتبط بود و گاه تدارك آنان از ناحيه ايشان صورت ميگرفت. روحيه انقلابي وي، مشوق بسياري از مبارزان براي فراگيري فنون نظامي و چريكي بود. بيشتر اين فعاليتها نميتوانست از نظر جاسوسان رژيم شاه به دور باشد. به همين دليل اگر هم درگذشت اين روحاني مبارز را رويدادي طبيعي بدانيم، شخصيت مبارزاتي او انعكاسي جز شهادت، آن هم به دست رژيم شاه در اذهان مردم متبادر نميكرد؛ هر چند خاطرات به جاي مانده از آن زمان نيز دلالت بر شهادت ايشان دارد. حجتالاسلام سيدمحمود دعايي درباره آن روز ميگويد: «متأسفانه در بيمارستان پزشك كشيك پس از معاينات اوليه تشخيص داد ايشان از دنيا رفتهاند. با علائمي كه روي پوست بدن وجود داشت مشخص بود كه مرگ طبيعي نبوده و ناشي از يك مسموميت است.»

 خانم معصومه حائري يزدي، همسر شهيد حاجآقامصطفي نيز در اين باره چنين ميگويد:

همان شب كه حاجآقا مصطفي اين طور شد، قرار بود كه ساعت 12 به منزل ما ميهمان بيايد. من سخت مريض بودم. آقاي دعايي كه همسايه ما بود برايم دكتر آورد. از طرف ديگر آقامصطفي شبها مطالعه داشتند. آن شب ايشان گفته بود اگر ميهمان آمد، من در را باز ميكنم. شما بخوابيد. ما ديگر نفهميديم كه ميهمانان چه موقع آمدند و كي رفتند و چه شد. صبح زود وقتي براي ايشان صبحانه ميبرند ميبينند آقامصطفي نشسته ولي سرش به پايين خم شده است. فوراً رفتم بالا ديدم دستهاي آقامصطفي بنفش است و تكههاي بنفش را روي سينهاش هم ديدم. آقامصطفي را بلافاصله به بيمارستان انتقال داديم و وقتي خواستند از جسد او كالبدشكافي كنند، امام اجازه اين كار را نداد و فرمودند عدهاي بيگناه دستگير ميشوند و دستگيري اينها ديگر براي ما آقامصطفي نميشود. از طرف دولت بعث عراق نيز از اعلام نظر پزشكان جلوگيري شد و نگذاشتند پزشكان نظر خود را اعلام كنند. چون صددرصد مسموميت بود، حتي پزشكان را تهديد كردند.

 مرگ غيرمنتظره آيتالله سيدمصطفي خميني در حالي كه هيچگونه بيماري قلبي نداشت، با شروع فعاليتهاي سياسي جديد امام در نجف از نظر همه ياران و شاگردان امام نميتوانست بدون ارتباط باشد. دليل آنان اين بود كه حاجآقامصطفي از شروع نهضت در سال 1341 در كنار امام قرار داشت، دست راست ايشان محسوب ميشد و يك چهره انقلابي بود كه با روحانيون، روشنفكران، دانشجويان مسلمان و مبارز داخل و خارج كشور ارتباط داشت. از اين رو ساواك با به شهادت رساندن وي كوشيد يك مخالف جدي را از سر راه رژيم برداشته و امام را تنها بگذارد.

 پيكر آيتالله مصطفي خميني را ساعت 10 صبح از نجف به كربلا بردند و در آب فرات غسل دادند. و پس از تشييع باشكوهي در ايوان طلاي مرقد حضرت امير(ع) دفن شد. نقل است كه حضرت امام پس از شهادت وي به همسر بزرگوارشان فرمودند: «امانتي خداوند متعال به ما داده بود و اينك از ما گرفت. من صبر ميكنم. شما هم صبر كنيد و صبرتان هم براي خدا باشد.»

 فرداي شهادت آيتالله مصطفي خميني حوزههاي علميه نجف در عراق و قم و تهران تعطيل شد و علماي طراز اول ايران با برگزاري مجالس ختم، ياد و نام اين روحاني مبارز را گرامي داشتند. با نگاهي به اسناد به جاي مانده از ساواك، روشن ميشود كه مسئولين اين سازمان امنيتي به هيچوجه پيشبيني برپايي مجالس ختم و بزرگداشت اين شهيد را نميكردند. به همين جهت مديريت اداره كل سوم (پرويز ثابتي) با صدور دستورالعملي به مراكز ساواك در شهرهاي مختلف از آنان ميخواهد كه مراقب برپايي مجالس ختم آيتالله سيدمصطفي خميني باشند و اگر تمجيدي از امام خميني شد، از برگزاري مجالس جلوگيري كنند. گستره اين مجالس در سراسر كشور به نحوي بود كه ميتوان گفت، فضاي سياسي كشور در اين برهه از زمان تحتتأثير مستقيم اين حادثه و بيشترين دلمشغولي نيروهاي امنيتي و انتظامي رژيم شاه متوجه اين امر بوده است.

 ثابتي، كه معمولاً تحليلهاي ساواك را از حوادث روز مينوشت، در بولتني با عنوان «وضعيت هدفهاي 312» مينويسد: «فوت مصطفي خميني پسر روحالله خميني در عراق به علت سكته قلبي در تاريخ 30/7/36 [30/7/56] مستمسك جديدي به دست روحانيون افراطي و هواداران آنها داد تا مجدداً زمينه تحريك متعصبين مذهبي را فراهم نمايند. به مناسبت فوت يادشده مجالس متعددي در تهران و ديگر شهرهاي كشور برگزار گرديد و روحانيون افراطي فرصتي پيدا كردند تا از متوفي و پدرش تجليل نمايند. در جريان برگزاري مجالس مذكور تعدادي از وعاظ افراطي مبادرت به عنوان مطالب تحريكآميز و خلاف مصالح عمومي نمودند و عدهاي از متعصبين مذهبي نيز شعارهايي به نفع خميني و علي شريعتي دادند. نكته حائز توجه در برگزاري مجالس مذكور تعداد مجالس تشكيل شده و هماهنگي كلام روحانيون و وعاظي بود كه در اين مجالس سخنراني ميكردند و اين نشان ميداد كه فعاليتها عموماً در جهت و محور مشخص قرار دارد و متعصبين مذهبي و روحانيون افراطي از كانالهاي مختلف با يكديگر در ارتباط هستند. اين هماهنگي و ارتباط در مراسمي كه به مناسبت چهلمين روز درگذشت متوفي در قم و برخي ديگر از شهرهاي كشور برپا گرديد، مجدداً تجلي پيدا كرد، ضمن آنكه وسعت تبليغات گذشته را نيز به همراه داشت. در مراسمي كه به مناسبت چهلمين روز فوت يادشده در شهر قم برگزار گرديد، عده كثيري از طبقات مختلف مردم شهر قم و عدهاي از دانشجويان متعصب مذهبي مراكز عالي آموزشي شركت داشتند كه بعد از پايان اين مراسم تظاهراتي از طرف عدهاي از شركتكنندگان در مجلس مذكور و خيابانهاي شهر قم انجام گرفت و شيشههاي شعب بانكها در اين شهر توسط اخلالگران شكسته شد. اخلالگران حتي قصد اشغال مدرسه فيضيه را كه بعد از تظاهرات اخلالگرانه طلاب علوم ديني در سال 2534 [1354] تعطيل شده بود داشتند كه با مقاومت مأمورين انتظامي مواجه و متفرق گرديدهاند. در اين مجلس قطعنامهاي در 13 ماده نيز قرائت و طي آن بازگشت خميني به ايران درخواست شده بود.»

 اين تحليل، هر چند از ديدگاهي امنيتي نگاشته شده است، اما از آن جهت كه شهادت آيتالله سيدمصطفي خميني از عوامل عمده شتابزاي نهضت اسلامي ايران بوده است، با ديگر تحليلها و تفسيرها مشابه است. مصاحبهگر جريده لوموند كه گفتوگويش با حضرت امام خميني در سال 1356 انعكاس وسيعي در جهان داشت، قبل از آغاز مصاحبهاش در مقدمهاي مينويسد: «وي [امام خميني] از سال 1965 به بعد يعني پس از طي يك دوران تبعيد در تركيه، در نجف بسر ميبرد و مرگ (يا قتل) پسرش دليلي براي شورشهاي متوالي شده است كه هر چهل روز يك بار ايران را به لرزه درميآورد.»

 در نيمه اول سال 1356 رويدادي كه توانسته باشد به جهت سياسي وحشت رژيم پهلوي را برانگيزد، وجود ندارد. تنها حادثهاي كه توانست تا حدي نظام حاكم و دستگاه امنيتي آن را تحتتأثير قرار دهد، درگذشت دكتر علي شريعتي پس از هجرت از ايران بود. مرگ مشكوك اين نويسنده متفكر مبارز، واكنشهاي قابلتوجهي در ايران و نيز خارج از مرزها داشت. گزارشهايي كه منابع ساواك از برخي از مجالس ترحيم و مراسم چهلم دادند و يا دستگيري جواناني كه به مناسبت رحلت دكتر شريعتي عليه رژيم شاه در تهران و در مسجد ارك تظاهرات كرده بودند، حاكي از واكنشهاي مردم و نيز توجه و سركوب دستگاه امنيتي رژيم است. بقيه رويدادهاي سياسي ضدرژيم يا تحت نظارت ساواك صورت ميگرفت و يا با مراقبتهاي ويژه پس از حصول اطمينان از بياثر بودن آنها عليه نظام حاكم، تلويحاً اجازه فعاليت مييافت، از اين قبيل بود: انتشار اعلاميهها و بيانيهها، انتشار نامههاي سرگشاده و يا تشكيل محافل گروهي. براي مثال انتشار اعلاميه 64 تن از وكلا در 20 تيرماه 1356 كه به دنبال طرح لوايح مربوط به وزارت دادگستري در مجلس شوراي ملي صادر شد؛ انتشار اعلاميه 53 تن از قضات دادگستري تهران در شهريورماه 1356؛ و يا انتشار نامه سرگشاده با امضاء داريوش فروهر، كريم سنجابي و شاپور بختيار خطاب به شاه در 22 خرداد 1356. همچنين اعلاميههاي نهضت راديكال ايران در مقاطع مختلف كه رحمتالله مقدم مراغهاي سرپرستي آن را به عهده داشت و يا نامه سرگشاده ابوالفضل قاسمي به هويدا (قاسمي خود يكي از عوامل ساواك بود).

 در اول مرداد 1356 اعلاميههاي علياصغر حاجسيدجوادي به مناسبت درگذشت دكتر علي شريعتي و يا عليه جمشيد آموزگار (نخستوزير) و سپهبد آزموده؛ اعلاميه كانون نويسندگان ايران به ياد مرحوم جلال آلاحمد و يا مناسبتهاي ديگر و... منتشر شد ولي اين اعلاميهها، بيانيهها و نامهها وحشت رژيم و دستگاه امنيتي آن را برنميانگيخت و حتي ساواك، دستور داشت روش مقابله خود را با صادركنندگان اين دست از نامهها و اطلاعيهها تغيير دهد و با آنان مماشات كند.

 از اوايل سال 1356 طي دستورالعملي، ساواك مجبور شد در مقابل افراد و گروههايي كه به قانون اساسي و مباني نظام شاهنشاهي معتقد بودند اما دست به تنقيد و اعتراض مكتوب ميزدند مدارا كند. به همين دليل شيوه برخورد نيروهاي ساواك با اين طيف - كه معمولاً شامل عناصر جبهه ملي، حزب ايران، حزب ملت ايران، نهضت راديكال ايران، حزب زحمتكشان ملت ايران، نهضت آزادي، حزب مردم ايران، جامعه سوسياليستهاي نهضت ملي ايران و كانون نويسندگان ايران ميشد - تغيير كرد و نفوذ، گماردن جاسوسهاي بيشتر، مراقبت و ارعاب، جاي دستگيري، زندان و شكنجه را براي آنها گرفت. براي نمونه در سال 1349 وقتي كه داريوش فروهر اعلاميهاي عليه جدايي بحرين از ايران منتشر كرد، بلافاصله دستگير شد و نزديك به دو سال به زندان افتاد، اما در سال 1356 با وجود انتشار بيانيهها، خبرنامهها، تشكيل جلسات گروهي و حتي مصاحبه با خبرنگاران خارجي درباره خفقان حاكم بر ايران، خبري از تهديد و دستگيري نيست. ساواك در اين سال روشهاي ديگري پيشه كرد. از جمله آنهاست: نگارش و پخش اعلاميههاي افشاگرانه عليه گروههاي يادشده با امضاهاي مجعولي چون «جانبازان استقلال ايران»، «گروه ميهنپرستان» و ... يا استخدام چماقداران براي ضرب و شتم اين افراد، همچون حادثه كاروانسراسنگي در اول آذر 1356. اين شيوه برخورد سرد، هر چند در برخي مقاطع با نهضت امام خميني و گروهها و افراد مرتبط با آن يكسان بود، اما در بسياري از موارد شكل گرم و خونين به خود گرفت. شهادت آيتالله سيدمصطفي خميني در اول آبانماه، كشتار طلاب علوم ديني و مردم قم در 19 ديماه 1356 و قتلعام مردم تبريز در 29 بهمن همين سال و حوادث سال 1357 نشان برخورد خونين عوامل امنيتي و انتظامي رژيم شاه با نهضت اسلامي ايران است.

 به هر حال سلسله حوادثي كه پس از اول آبان ماه 1356 در ايران روي داد، مبدأ تحول بزرگ و بينظيري در تاريخ اين كشور شد.

هدایت الله بهبودی، فصلنامه مطالعات تاریخی، ش 31


نظرات خوانندگان:
 
چنانچه نقدی یا نظری به اثر یا مطلب فوق دارید آن را بیان فرمایید.
نام:
نام خانوادگی:
پست الکترونیک:
متن پیام:

بازگشت به صفحه اول


 
 
 استفاده از مطالب اين سايت با ذکر منبع بلامانع است.
? Design: Niknami.ir