زرسالاران يهودي و پارسي، استعمار بريتانيا و ايران (جلد اول)

  

زرسالاران يهودي و پارسي، استعمار بريتانيا و ايران (جلد اول)

كتاب حاضر پيامد تلاشي طولاني است كه حاصل آن اينك در دسترس خوانندگان ارجمند قرار مي‌گيرد.

عنوان كتاب را «زرسالاران يهودي و پارسي، استعمار بريتانيا و ايران» نهاده‌ام تا به روشني گوياي محتواي اثر باشد. واژه زرسالاري را در همان معنايي به كار برده‌ام كه در نوشتار سياسي معاصر غرب از مفهوم «پلوتوكراسي» فهميده مي‌شود. «پلوتوكراسي» از واژه يوناني «پلوتوس» به معناي «ثروت» است و منظور سروري مستقيم يا غيرمستقيم يك اقليت ثروتمند و بهره‌مند، نخبگان زرسالار، بر تمامي جامعه است. در اين پژوهش زرسالاري دنياي امروز را داراي ساختاري دودماني يافته‌ام و لذا از آن با عنوان اليگارشي زرسالار نيز ياد كرده‌ام. در كاربرد واژه اليگارشي (به معناي نخبه‌سالاري دودماني)، نه معادل فارسي آن، تعمد داشته‌ام زيرا به گمان اينجانب معادل‌هاي فارسي گوياي تمامي مختصات و ابعاد آن پديده‌اي نيست كه با اين مفهوم شناخته مي‌شود. بدينسان، تركيب اين دو واژه معنايي را مي‌سازد كه مطمح نظر نگارنده است.

بايد متذكر شوم كه كاربرد اين مفهوم ابداع اينجانب نيست و در فرهنگ سياسي معاصر براي اطلاق بر همين پديده پيشينه دارد. در همين معناست كه جرج برنارد شاو، نويسنده انگليسي، از «اليگارشي زرسالاري» سخن گفته است كه «تمام اقتدارات كهن شاهان» را اعمال مي‌كنند. و اين همان پديده‌اي است كه هربرت جرج ولز، نويسنده ديگر انگليسي از آن با تعبير انسان‌هايي به سان خدايان ياد كرده است. و در همين معناست كه در واژگان سياسي غرب گاه مفهوم «پلوتودمكراسي» به كار رفته است؛ يعني آن نظم سياسي و اجتماعي كه در ظاهر دمكراتيك است و در باطن پلوتوتكراتيك.

در متن كتاب، درباره اين پديده و سير بغرنج و طولاني پيدايش و تطور آن به تفصيل سخن گفته‌ام. ملخص كلام اين كه بر بنياد سنن و ميراث دوران جنگ‌هاي صليبي، در سده‌هاي شانزدهم تا نوزدهم ميلادي اتحاديه‌اي از خاندان‌هاي شريك و درگير در غارتگري‌هاي ماورا بحار در غرب و مركز اروپا شكل گرفت. همين مجموعه بود كه زمام امور كمپاني هند شرقي بريتانيا را در دست داشت و در سده نوزدهم بزرگترين امپراتوري مستعمراتي تاريخ معاصر را بنياد نهاد.

در دوران تكوين پژوهش حاضر، براي نگارنده اين پرسش به جد مطرح بود كه نقدينگي انباشته و افسانه‌اي كمپاني هند شرقي بريتانيا پس از انحلال رسمي آن در سال 1857 ميلادي چه شد، كانون‌ها ي گرداننده اين مجتمع عظيم جهاني در نيمه دوم سده نوزدهم و سده بيستم چه سرنوشتي يافتند، و بازماندگان و وارثين آنان در جهان امروزين چه مي‌كنند؟

در جستجوي پاسخي براي اين پرسش بود كه نگارنده با مجموعه‌اي از مجتمع‌هاي عظيم اقتصادي آشنا شد كه در دنياي امروز شبكه‌اي گسترده و در هم تنيده را مي‌سازند. و دريافت كه زمام اين مجموعه همبسته و جهانشمول به طور عمده با اعقاب همان خاندان‌هايي است كه در سده نوزدهم اليگارشي مستعمراتي دنياي غرب به شمار مي‌رفتند و مستقيم يا غير مستقيم وارث سنن و ميراث غارتگري صليبي و ماوراءبحار سده‌هاي پيشين بودند.

نگارنده در پژوهش حاضر از روشي بهره برد كه تبارشناسي ناميده مي‌شود. اين روش براي ما ناشناخته نيست؛ همان دانش ارجمندي است كه با نام‌هايي چون «علم‌الانساب» و «علم‌الرجال» در ايران پيشينه طولاني دارد و در گذشته يكي از بنيان‌هاي استوار تاريخنگاري ما را تشكيل مي‌داد. تبارشناسي امروزه براي پژوهش در زمينه ايلات و عشاير و تمامي جوامع داراي ساختار قبيله‌اي كاربرد گسترده دارد و از پايه‌هاي دانش مردم‌شناسي به شمار مي‌رود. اين روش در تحليل تحولات تاريخ معاصر نيز داراي كارايي جدي است.

نتايج نظري كه براساس اين روش به آن دست يافتيم به شرح زير است:

1- در دنياي معاصر شبكه‌اي گسترده و همبسته از خاندان‌هاي زرسالار حضور دارد و به سازن يك اليگارشي جهان‌وطن عمل مي‌كند.

2- اين اليگارشي ادامه و وارث مستقيم و غيرمستقيم همان خاندان‌هايي است كه طي سده‌هاي شانزدهم تا نوزدهم ميلادي عاملين اصلي غارتگري‌هاي ماوراءبحار و تكاپوهاي مستعمراتي بودند.

3- اين اليگارشي داراي ساختاري دودماني است. به عبارت ديگر، شبكه بغرنج و گسترده‌اي از مناسبات خويشاوندي آن را به هم پيوسته است و از اين زاويه منظره يك قبيله بزرگ جهاني را جلوه‌گر مي‌سازد. بسياري از عناصر ساختاري در نظام‌هاي اجتماعي مبتني بر خويشاوندي را كه تصور مي‌رود مختص جوامع سنتي قبيله‌اي است در اين اليگارشي مي‌توان يافت؛ مانند همبستگي جمعي، حمايتگري، درون‌ همسري و تداوم حافظه تاريخي.

4- اين ساختار دودماني بر بنياد، كاركردهاي مشترك اقتصادي شكل گرفته و امروزه اعضاي آن در رأس مجموعه‌اي عظيم از كمپاني‌ها و مؤسسات اقتصادي حضور دارند. اين مجموعه سخت به هم پيوسته است تا بدانجا كه با پيگيري پيوندهاي خويشاوندي و اقتصادي اعضاي برخي خاندان‌هاي نامدار و داراي پيشينه تاريخي معين يا با ردگيري مشاغل اعضاي هيئت مديره برخي مؤسسات و كمپاني‌هاي معظم و شناخته شده، به سان زنجيره‌اي به هم بافته مي‌توان به شبكه‌اي از مؤسسات و كمپاني‌هاي مرتبط و خويشاوندان دست يافت.

5- اعضاي اين مجموعه حاملان و مدافعان اصلي ميراث و سنن سياسي و فرهنگي پيشينيان خودند. اين پديده‌اي است كه آن را تسلسل حافظه تاريخي در اليگارشي زرسالار معاصر ناميده‌ام.

«تسلسل حافظه تاريخي» بدان معناست كه هر فرد «گذشته» خاندان خود را «امروز» زندگي خويش مي‌داند؛ و در نتيجه به جايگاه خود در مجموعه‌اي كه بدان تعلق دارد و به نقش‌ها و كاركردهاي خود واقف است. اين درست برخلاف وضع جوامع انبوه و ساخت‌زدايي شده در دنياي استعمارزده است كه در نخستين گام «حافظه تاريخي» سترده مي‌شود و فرد خود را «اتمي» تنها و سرگردان در ميان انبوه توده‌هاي انساني مي‌يابد؛ هيچ پيوندي با گذشته خود ندارد و لاجرم هيچ پيوندي با امروز خويش نمي‌تواند بيابد. اين اوج از خود بيگانگي انسان است. جامعه‌اي كه از چنين عناصري تركيب يافته توده‌اي است انباشته و انبوه از آحاد ناپيوسته و «مستقل».

در جامعه‌شناسي معاصر، در تداوم سنت تكامل‌گرايي سده نوزدهم، فروپاشي ساختارهاي سنتي و منفرد شدن اعضاي جامعه پديده‌اي ملازم با توسعه اجتماعي و اقتصادي قلمداد مي‌شود. بررسي اينجانب نشان مي‌دهد كه اين فرايند در اليگارشي زرسالار دنياي امروز تحقق نيافته است. در پژوهش حاضر خواهيم ديد كه اين «هويت جمعي» از طريق نهادهاي ويژه‌اي كه مولود اين اليگارشي است، و فراماسونري يكي از آنهاست، تداوم داشته است. بدينسان، در دنيايي كه انبوهي از انسان هاي منفرد زندگي مي‌كنند، اين گروه‌هاي كوچك، كه درا وج انسجام جمعي هستند، به راحتي مي‌توانند سلطه خود را بر دولت و جامعه تأمين كنند. به عبارت ديگر، در دنيايي كه انديويدواليسم تقديس مي‌شود و در هر گوشه آن ايستارها و پيوندها و نهادهاي سنتي جوامع و فرهنگ‌هاي كهن آماج تخريب قرار مي‌گيرد، و اين تخريب امري «طبيعي» و ناگزير و حتي ضرور در فرايند «مدرنيزاسيون» وانمود مي‌شود، آن كانون‌هايي كه در دو سده اخير در رأس اين فرايند جاي داشته‌اند ايستارها، پيوندها و نهادهاي خود را حفظ كرده‌اند و به تعبيري با حدت و شدت تمام «سنت‌گرا» هستند.

بدينسان، تاريخ دنياي جديد غرب از زاويه انتقال ميراث مستعمراتي پيشين خطي پيوسته و ممتد جلوه‌گر شد كه بي‌وقفه تسلسل و تداوم داشته و حاملين آن اعضا و وابستگان اين اليگارشي بوده‌اند.

از آغاز تهاجم ماوراءبحار اروپاييان (سده شانزدهم ميلادي) تا انقلاب صنعتي اروپا (نيمه اول سده نوزدهم) هفت نسل فاصله انساني وجود دارد. در شرايط رشد اجتماعي طبيعي در سرزمين‌هاي غرب و مركز قاره اروپا در سده‌هاي اخير، كه عامل تهاجم سهمگين خارجي بنيان خاندان‌ها ي متنفذ را برنينداخته و جابجايي فاحشي در تركيب آنان صورت نگرفته است، تداوم پيوندها و تسلسل نقش‌ها و كاركردها در اين هفت نسل عجيب و نامتعارف نيست. توجه كنيم كه اليگارشي سياسي و مالي اروپا حتي در انقلاب خونين اواخر سده هيجدهم ميلادي در فرانسه نيز لطمه جدي نديد؛ در تركيب آن دگرگوني‌هايي رخ داد ولي مضمحل نشد و بخشي از آن، چنانكه خواهيم ديد، از جنگ‌هاي ناپلئوني سودهاي كلان برد و با ثروت‌هاي افسانه‌اي به «عصر انقلاب صنعتي» گام نهاد.

در دوران‌هاي رشد طبيعي در شرق نيز اين تسلسل و پيوستگي در نسل‌هاي متمادي وجود داشته است كه نمونه آن تداوم خاندان‌هاي معين ايران طي سده‌هاي متمادي در پيش و پس اسلام است. يك نمونه در تاريخ اسلامي ايران خداندان جويني است.

تبار اين خاندان به ربيع بن يونس، حاجب منصور خليفه بني‌عباس و پدر فاضل بن‌ربيع (وزير هارون‌الرشيد) مي‌رسد. بدينسان، اعضاي اين خاندان از سده دوم تا اواخر سده هفتم هجري، به مدت شش قرن، متصدي مناصب عالي ديواني بودند. فاصله عطاملك جويني (623-681ق) تا فضل بن ربيع (مقتول در سال 170ق) سيزده نسل است. تداوم و تسلسل اين خاندان به دوران فوق محدود نيست. تبار ربيع تا چهار نسل پيشتر نيز شناخته است و نسب او به كيسان مكني (ابوفروه) از موالي عثمان بن عفان، خليفه سوم، مي‌رسد. بدينسان خاندان جويني حداقل داراي 18 نسل پيشينه روشن بود و با تجربه آن مي‌زيست. اين برابر است با هفت سده تمام. خاندان جويني يك نمونه منحصر به فرد و استثنايي نيست. توجه كنيم كه حتي امروزه در برخي از جوامع عشايري ايران تبارنامه فرد تا هفت نسل و گاه بيشتر تداوم دارد و اينان انسان‌هايي داراي هويت و تاريخ شناخته شده‌اند نه نياكاني اسطوره‌اي و موهوم.

آنچه در جوامع امروزين مشرق زمين، و در تمامي دنياي استعمار زده، اين پيوند و تسلسل نسل‌ها را از ميان برد، شكاف تاريخي ژرف و مدهشي است كه در سده‌هاي اخير پبديد شد. اين پديده‌اي است كه آن را گسست حافظه تاريخي ملت‌ها مي‌نامم.

در پيامد اين گسست، براي نمونه، تاريخ نزديك جامعه ايراني به گونه‌اي به گذشته‌هاي دور پرتاب شد كه گويي به «ماقبل تاريخ» تعلق دارد. براي مردم امروزين ايران تاريخ دوران صفويه، كه تنها هفت الي ده نسل از آن مي‌گذرد، تفاوت محسوسي با تاريخ دوران هخامنشي و ساساني ندراد و حتي تاريخ بسيار نزديك قاجاريه نيز چنين است. چنان فاصله‌اي ميان ما و نياكان نزديك‌مان ايجاد شده كه گويي آنان به سياره‌اي و ما به سياره‌اي ديگر تعلق داريم؛ و اين در حالي است كه نه گذشت زمان چندان زياد است و نه حوادث آن دوران نامرتبط با سرنوشت امروز ما. به عكس زندگي جامعه ايراني در چهار سده اخير سخت به هم پيوسته است و اين يك مجموعه همبسته و واحد زماني ـ تاريخي را مي‌سازد كه بيگانگي با هر جزء آن به معناي بيگانگي با «خود» است. اين است عمق فاجعه‌اي كه با آن دست به گريبانيم؛ بيگانگي با خود و سرگذشت خود. بدينسان، ما به نسلي بدل شده‌ايم با حافظه تاريخي تهي، همچون لوحي صاف و نانوشته كه هر چه بخواهند بر آن حك مي‌كنند و هر گونه كه بخواهند سرگذشت پدران‌مان را به ما مي‌آموزند.

به ياد داشته باشيم كه شاه سلطان حسين صفوي با پطر كبير در روسيه و لويي چهاردهم در فرانسه معاصر است و فتحعلي شاه قاجار با ناپلئون بناپارت در فرانسه. اين دوراني است كه حداقل نخبگان دنياي غرب در آن زندگي مي‌كنند و فضا و تجربه تاريخي آن را به گونه‌اي محسوس لمس مي‌كنند. كساني كه از تداوم القاب اشرافي در انگلستان در حيرت‌اند و آن را نوعي «تعصب سنتي انگليسي» تلقي مي‌كنند سخت در اشتباه‌اند. تداوم اين القاب دققاً بيانگر تداوم تاريخ يك خانواده بزرگ است و در لحظه لحظه خود پيوندهاي فرد را با نياكانش، با تبارش و با «طايفه» بزرگي كه با تمامي تار و پود خود به آن تعلق دارد يادآوري مي‌كند. شستشوي حافظه تاريخي ملت‌ها از مهم‌ترين حربه‌هايي است كه اليگارشي زرسالار جهان امروز براي تداوم سلطه خود به كار برده و مي‌برد. و اين فاجعه‌اي است كه در ايران شايد بيش از هر جاي ديگر رخ داده است.

از پژوهش حاضر يك اصل روش شناختي را نيز مي‌توان استخراج كرد و آن تسلسل دودماني نقش‌ها و كاركردها در اليگارشي زرسالار معاصر است.

طبق اين اصل، شناختي كه از پيوندهاي امروزين يكي از اعضاي اين اليگارشي به دست مي‌آيد، تا حدود زيادي قابل تعميم به گذشته است مگر اين كه عواملي اين تعميم را منتفي سازد. يك نمونه گويا كه در جلد اول عرضه شده، نقش لرد كاولي، سفير وقت انگلستان در پاريس، در انعقاد پيمان صلح ايران و انگليس (1273 ق./ 1857م.) است. زماني كه تعلق لرد كاولي به خاندان ولزلي را بشناسيم، با تاريخ خاندان ولزلي و پيوندهاي گذشته و امروزين آن و جايگاه برجسته‌شان در تركيب اليگارشي مستعمراتي سده نوزدهم آشنا شويم، قطعاً تصويري كه از ماجراي فوق خواهيم يافت گوياتر و روشن‌تر از زماني است كه اين حادثه را در متن تحليل‌هاي عام و فاقد پيوند با «انسانها» مي‌نگريم. تاريخ را انسان ها مي‌سازند، اين انسانها داراي هويت و پيوندهاي فردي و خانوادگي‌اند و اين پيوندها معمولاً در گذشته و آينده تسلسل و تداوم دارد. به ويژه در بررسي تاريخچه خاندان‌هاي زرسالاري يهودي جايگاه بسيار مهم نظام خويشاوندي در ساختار اليگارشي معاصر و تداوم نقش‌ها و كاركردهاي اعضاي آن را به شكلي ملموس و زنده خواهيم شناخت.

چنانكه عنوان كتاب نشان مي‌دهد، در چارچوب مفهوم عام زرسالاري جهاني، بر دو مجموعه مشخص و محدودتر تأكيد داشته‌ام: اليگارشي يهودي و اليگارشي پارسي. اين مفاهيم به دو گروه ا طلاق مي‌شود كه در كنار سايرين، عضوي پيوسته از زرسالاري جهاني به شمار مي‌روند ولي داراي استقلال و هويت جمعي خاص خويش‌اند.

منظور از اليگارشي يهودي آن مجموعه‌اي است كه رهبري يهوديان جهان را به دست داشته است. درباره سير پيدايش و تطور اين اليگارشي، كه كهن‌ترين و منسجم‌ترين و متنفذترين بخش زرسالاري جهاني است، در سه مرحله عمده تكوين آن (اشرافيت سلطنتي / ديني قبيله يهودا، اليگارشي خاخامي و زرسالاري يهودي معاصر) و نقش آن در تحولات سده‌هاي اخير، به ويژه در پيوند با فرايند سلطه جهاني استعمار اروپايي، در مجلدات اول و دوم به تفصيل سخن گفته‌ام. تصور مي‌كنم نگاه نگارنده به پديده فوق با تصاوير متعارف وجوه تمايز اساسي داشته باشد.

«پارسيان» يك اقليت كوچك قومي ساكن غرب شبه قاره هندند. آنان طبق يك اسطوره منظوم كه در سده‌هاي اخير پرداخت شده، به نام قصه سنجان، خود را بقاياي گروهي از اشراف و موبدان ساساني مي‌دانند كه در پي حمله اعراب به ايران به سرزمين كنوني گجرات پناه بردند. در جلد چهارم درباره اين «اسطوره» توضيح خواهم داد و نتيجه پژوهش خود را دال بر جعلي بودن آن و نيز مردود بودن پيشينه ايراني طايفه فوق به تفصيل عرضه خواهم كرد.

با تهاجم پرتغالي‌ها به شرق، از اوايل سده شانزدهم ميلادي ميان سراي اين طايفه و كارگزاران دربار پرتغال و كانون‌هاي يهودي / مارانوي ذينفع در تكاپوي فوق پيوندي استوار پديد شد. اروپاييان به واسطه‌هاي بومي نياز داشتند و به دلايلي كه توضيح خواهم داد در غرب هند «پارسيان» را مناسب‌ترين دلالان و كارگزاران بومي براي پيشبرد كار خود يافتند. در اين فرايند در ميان پارسيان گروهي از واسطه‌هاي بومي (كمپرادورها) شكل گرفت كه طي سده‌هاي پسين با هلندي‌ها و انگليسي‌ها و ساير كانون‌هاي استعماري غرب پيوندي روزافزون و استوار يافت. اين فرايندي است كه در سده نوزدهم، در دوران اقتدار امپراتوري مستعمراتي بريتانيا، به اوج خود رسيد و منجر به پيدايش يك گروه منسجم، بسيار ثروتمند و مقتدر «پارسي» در هند و منطقه شد. منظور از اليگارشي پارسي اين پديده است. رابطه اين اليگارشي با اعضاي جامعه پارسي مشابه رابطه اليگارشي يهودي با ساير يهوديان است.

اين كانون چنانكه خواهيم ديد، از اواخر صفويه در تحولات ايران مؤثر بود و به ويژه از دوران تكاپوي مانكجي ليمجي هاتريا در ايران (1854-1890م.) كه مصادف با بخش مهمي از دوران ناصري است، جايگاهي بسيار مؤثر در فرايندهاي سياسي و فرهنگي و اقتصادي جامعه ايراني يافت. سر اردشير ايدلجي ريپورتر و پسر او، سر شاپور ريپورتر، اين تكاپو را در دوران متأخر قاجار و دوران پهلوي تداوم بخشيدند. اين نقش، به رغم اهميت بنيادين آن در تبيين تحولات تاريخ معاصر ايران، تاكنون ناشناخته مانده و اين نخستين پژوهشي است كه درباره آن عرضه مي‌شود.

به دليل پيوند زرسالاران يهودي و پارسي با دو گروه ديني فوق، براي پيشگيري از هر گونه سوءتفاهم محتمل تأكيد مي‌كنم كه نگارنده هيچگونه پيشداوري «ضد يهودي» و «ضد پارسي‌» ندارد. غرض عرضه نتايج پژوهشي است كه به گمان اينجانب، جايگاهي اساسي در تبيين تحولات تاريخ معاصر ايران دارد و بدون آن نمي‌توان به تصويري روشن و واقع‌گرايانه از فرايند بغرنج تطور جامعه ايراني در دوران معاصر رسيد. محقق تاريخ معاصر بايد از چنان شهامت علمي برخوردار باشد كه واقعيات تاريخي را جسورانه و بدون هراس از تهمت‌ها و خصومت‌ها بيان دارد. اين عرصه‌اي پرمخاطره است زيرا تاريخ معاصر در واقع زندگي امروز ماست و كانون‌هاي مؤثر در آن حضوري بالفعل دارند. روشن است كه تعلق به اين و آن آئين ديني يا اقليت قومي نبايد مانعي در راه پژوهش تلقي شود. همانگونه كه از تكاپوي چنين افراد و گروه‌هايي در ميان مسلمانان و مسيحيان و پيروان ساير اديان سخن مي‌گوييم، محقيم كه پديده‌اي مشابه را در ميان يهوديان و پارسيان نيز مورد بررسي قرار دهيم.

در دانش‌هاي اجتماعي، رابطه ميان «هويت جمعي» و «هويت فردي» انسان مسئله بسيار بغرنجي است و مرز قاطعي را براي تفكيك دامنه تأثير و تأثر اين دو نمي‌توان يافت. شناخت اين رابطه سطحي‌نگري و تعميم‌هاي مطلق‌گرايانه را برنمي‌تابد. كساني كه در تحليل اجتماعي و تاريخي به هويت‌هاي جمعي دل مي‌بندند و مي‌كوشند پديده‌هاي انساني را در قالب مفاهيم كلي، چون تعلق‌هاي طبقاتي و حتي فرهنگي / تمدني، خلاصه كنند لاجرم با انبوهي از استثنائات مواجه مي‌شوند كه نقاض احكام عام و از پيشي است. بدينسان، در تحليل نهايي تنها مي‌توان از گرايش‌هاي عام سخن گفت نه از احكام مطلق و تغييرناپذير.

اينجانب به هويت مستقل فردي انسان به مثابه يك موجود آزاد و داراي قدرت و جسارت كاوش و سنجش و گزينش، صرفنظر از تعلق‌هاي جمعي او،‌ باور دارم و هيچگاه منظورم از كاربرد مفاهيم كلي و عام چون «غربي»، «شرقي»، «مسلمان»، «مسيحي»، «جديدالاسلام»، «زرسالاري»، «اليگارشي»، «يهودي»، «پارسي» و غيره و غيره نفي اين آزادي و استقلال نيست. در اين پژوهش نمونه‌هاي متعدد خواهيم يافت كه «فرد» راه مستقلي را در پيش گرفته كه معارض با سنن و منافع «جمع» عامي است كه به آن تعلق دارد. يك نمونه كهن در يهوديت، عنان بن داوود، بنيانگذار فرقه قرائي (سده دوم هجري / هشتم ميلادي) است كه خود به خاندان «رش گلوتا» يعني «شاهزادگان داوودي» يهود، تعلق داشت و برادرزاده سليمان بن حسداي، «شاه داوودي» يهوديان زمان خود بود. او راه ستيز سخت با اليگارشي خاخامي را در پيش گرفت. با نمونه‌هاي جديد اين پديده نيز آشنا خواهيم شد. به عنوان مثال، در جلد دوم درباره اسپينوزاي يهودي، انديشمند نامدار سده هفدهم ميلادي، و تعارض او با اليگارشي يهودي آمستردام سخن گفته‌ام و در جلد سوم درباره ستيز مجتمع مالي فرانسوي «كردي موبيليه» با روچيلدها سخن خواهم گفت. در رأس «كردي موبيليه» اميل پرر قرار داشت. پرر يهودي است و به يك خاندان نامي يهودي تعلق دارد. نمونه ديگر، والترراتنو، وزير خارجه آلمان (1922) است. راتنو سياستي معارض با مشي اليگارشي زرسالار غرب در پيش گرفت و به اين دليل به قتل رسيد. راتنو نيز يهودي بود و به يك خاندان ثروتمند يهودي تعلق داشت. پدرش بنيانگذار كمپاني معروف آ.ا.گ. است. و وي پس از مرگ پدر رياست اين مجتمع مهم صنعتي آلمان را به دست داشت.

در مورد «پارسيان» هند و زرتشتيان ايران نيز چنين است. گ.ك.نريمان يك نمونه گوياست كه با او آشنا خواهيم شد. به ياد داشته باشيم كه نريمان از تبار دختري ملاكاووس و ملا فيروز پارسي است كه در اواخر سده هيجدهم و اوايل سده نوزدهم در پيوند با دستگاه كمپاني هند شرقي بريتانيا تكاپويي مرموز در رابطه با ايران داشتند. نگارنده ضرور مي‌داند احترام كامل خود را به تمامي يهوديان و زرتشتيان آزادانديش و جوياي حقيقت ابراز دارد و ياد گشتاسب نريمان دانشمند فقيد پارسي را، كه نمادي برجسته و آموزنده از حقيقت‌جويي و آزادانديشي نظري بود، گرامي دارد.

داوري فوق در مورد «جديدالاسلام‌ها» نيز صادق است. در اين كتاب درباره «يهوديان مخفي» به كرات سخن گفته‌ام و درباره فرقه‌هاي «يهودي مخفي» چون مارانوها در اسپانيا و پرتغال دونمه‌ها در عثماني و فرانكيست‌ها در اروپاي شرقي و مركزي توضيح داده‌ام. معهذا، در مقابل «يهوديت مخفي» يعني گروش ظاهري و هدفمند گروهي از يهوديان به دين ديگر (به طور عمده مسيحيت و اسلام) با حفظ پنهان پيوندهاي يهودي، پديده گروش واقعي يهوديان به ساير اديان را نيز بيان داشته‌ام و نمونه‌هاي متعددي از آن را شرح داده‌ام. براي پيشگيري از هر گونه سوءتفاهم و برداشت سطحي و عاميانه تأكيد مي‌كنم هر چند «يهوديت مخفي» يك واقعيت مهم تاريخي است كه به درستي بايد مورد توجه قرار گيرد، ولي اين بدان معنا نيست كه هر «جديدالاسلامي» يهودي مخفي است. در متن كتاب از يهودياني چون مخيريق و اسود راعي ياد كرده‌ام كه در زمان حيات پيامبر اسلام (ص) به اسلام گرويدند و در جنگ با كفار به شهادت رسيدند.

همانگونه كه در آغاز گفتم، تصويري كه در اين كتاب از اليگارشي زرسالار يهودي و پارسي ارائه مي‌شود حاصل تكاپويي طولاني است.

در ابتدا، هدفم شناخت جايگاه اردشير ريپورتر مأمور برجسته اطلاعاتي بريتانيا، در تحولات دوران قاجار و نقش او در صعود سلطنت پهلوي بود. با اردشير جي در سال 1369 آشنا شدم. اين زماني است كه در كوران نگارش جلد دوم كتاب ظهر و سقوط سلطنت پهلوي وصيت‌نامه اردشير را يافتم و در تفحص بيشتر به شناختي اجمالي از روچيلدها و برخي چهره‌هاي برجسته اليگارشي پارسي رسيدم. در اين كتاب به پديده «اليگارشي پارسي» و پيوند آن با دستگاه استعماري بريتانيا و زرسالاري يهودي يك بار و چنين اشاره شده است:

خاطرات اردشير ريپورتر طرح يك «مانيفست» اعتقادي را منعكس مي‌سازد كه براساس آن ايدئولوژي «ناسيوناليسم شاهنشاهي» پي ريخته شد وطي قريب به شش دهه به شدت ترويج شد. ژرف كاوي در تاريخ معاصر ايران نشان مي‌دهد كه اين ايدئولوژي در واقع در سه كانون ريشه داشت: استعمار بريتانيا كه در جستجوي مناسب‌ترين كارافزار سياسي و ايدئولوژيك سلطه بر ايران بود. طرح‌هاي بلندپروازانه محافل قدرتمند يهودي اروپا و در رأس آنها خانواده روچيلد و كينه و روياهاي فروخفته 1300 ساله اشرافيت و موبدان ساساني كه در عملكرد برخي محافل اليگارشي پارسي هند تبلور مي‌يافت كه به تبع نقش درجه اول خود در اقتصاد هند نفوذ جدي در حكومت انگليسي هندوستان داشتند. اردشير ريپورتر به عنوان يك پديده تاريخي ثمره اشتراك منافع و درآميزي اين سه كانون بود.

پس از گذشت هفت سال هنوز اين داوري را صادق مي‌دانم ولي تصويري كه بدان دست يافته‌ام دقيق‌تر، مشخص‌تر و مستندتر از آن زمان است. و نيز تاكنون اليگارشي پارسي را بازمانده «اشرافيت و موبدان ساساني» نمي‌دانم. اين دعوي بي‌بنيادي است كه خود داشتند و به شدت مروج آن بوده و هستند.

بدينسان، در كتاب فوق براي نخستين بار به حضور كانوني همبسته با دو قدرت امپرياليستي انگلستان و ايالات متحده آمريكا و در عين حال مستقل از اين دو توجه كردم و بر بنياد اصل تمايز منافع افراد و كانون‌ها، تعارض وزارت امور خارجه بريتانيا، به دياست لرد كرزن، از يك سو و وزارتخانه‌هاي جنگ و امور هندوستان و حكومت هند بريتانيا از سوي ديگر را در ماجراي كودتاي 3 حوت 1299 ايران مطرح ساختم. كودتا طرح كانون‌هايي بود كه در آن زمان زمام اين سه نهاد مهم امپراتوري بريتانيا را به دست داشتند. لرد كرزن از ماجرا به كلي بي‌خبر بود و نوميدانه از طرح عقيم خود، قرارداد 1919 دفاع مي‌كرد. در پژوهش حاضر اين بحث را بار ديگر مطرح خواهم كرد. بخش مفصلي از جلد پنجم، با عنوان «كانون‌هاي زرسالار غرب و صعود سلطنت پهلوي» به اين ماجرا اختصاص دارد. اين همان نيروي مقتدري است كه لرد كرزن در مكاتبات خصوصي با همسرش گاه از آن به عنوان «كانون توطئه» ياد مي‌كرد و گاه به طور مشخص از چرچيل و «همزادان شيطاني» او سخن مي‌گفت. اين همان نيرويي است كه بلونت، آزاديخواه نامدار انگليسي و دوست سيد جمال‌الدين اسدآبادي، در نامه خود به دكتر سيد محمد هندي (28 ژوئيه 1913) آن را «دار و دسته تبهكار بين‌المللي» مي‌نامد و از سلطه تام و تمام آن بر تمامي شئون جوامع مسيحي سخن مي‌گويد:

تحولي كه در 30-40 سال گذشته [در جامعه انگليس] رخ داده و در ده سال گذشته با شتاب به پيش تاخته ... تحولي است نژادي در طبقه‌اي كه زمام امور ما را به دست دارد و از طريق آن بر امور مالي ما فرمان مي‌راند و باز از طريق آن تمامي حيات اجتماعي ما را مي‌چرخاند؛ چه در پارلمان،‌ چه در دولت و چه در نهادهاي مطبوعاتي. من به عنصر خارجي اشاره مي‌كنم و به ويژه به عنصر يهودي كه در طي اين دوران سال به سال سيطره نيرومندتري بر عمل بين‌المللي ما ـ و آنچه بيشتر نگران‌كننده است بر افكار عمومي ما،‌ بر اخلاقيات و بر نگرش ما به شرافت انساني ـ به دست آورده است. لازم نمي‌دانم به شما يادآوري كنم كه نخستين اقدام تجاوزكارانه انگليس عليه امپراتوري عثماني به ابتكار ديزرائيلي، اولين وزير يهودي ما، ‌صورت گرفت؛ زماني كه او پس از به دست آوردن كنترل كانال سوئز از طريق اسماعيل پاشا در سال 1875، در سال 1878 عثماني را در مسئله تصرف قبرس فريب داد. و در سال 1882 به خاطر فشار روچيلدها و گاشن‌ها بر دولت گلادستون بود كه مصر اشغال شد. تمامي اقدامات منحطي كه در واپسين سالاهاي حكومت ملكه ويكتوريا در حوادث آفريقاي جنوبي رخ نمود، همه در توطئه‌هاي مالي ريشه داشت كه به طور عمده از يهوديان سرچشمه مي‌گرفت. اين انحطاط اخلاقي در تمامي طبقات انگليس، از بالاترين تا پايين‌ترين طبقات، رواج يافت و در زير فشار ناعادلانه ثروت‌اندوزي حريصانه تمامي مرزهاي ميان حق و باطل در انديشه مردم ما محو شد. اين شالوده‌ريزي عظيم، كه در سرشت خود كاملاً غيرانگليسي بود، هر دو حزب سياسي در دولت ما اثر گذاشت و دگرگوني را در حيات اجتماعي ما سبب شد و بستري را فراهم ساخت براي گرايش‌هايي هنوز فرومايه‌تر و ناستوده‌ـر در سياست خارجي ما كه در پنج سال گذشته در دوران زمامداري آقاي اسكوئيت شاهد آن بوده‌ايم. متذكر شوم كه در تركيب اين دولت دو يهودي حضور دارند و سر ادوارد گري، كه در رأس وزارت خا رجه است، آموزش سياسي خود را به لرد روزبري مديون است كه از طريق روابط خانوادگي پيوندي نزديك با روچيلدها دارد و تمامي سياست خارجي او مبتني بر ملاحظات مالي است... چه انبوهي از فريب، دروغگويي و فساد مالي در پارلمان كنوني ما ديده مي‌شود! نمي‌دانم آيا شما در هند ماجراي ننگين آنچه را كه در اينجا «رسوايي ماركوني» خوانده مي‌شود دنبال مي‌كنيد يا نه؟ در زمانه من هيچ چيز روشن‌تر از اين ماجرا نزول شرف را در حيات اجتماعي ما آشكار نمي‌كند. اين ماجرا به آشكارترين شكل نشان مي‌دهد كه سياستمداران ما تا چه اندازه به خاطر ارزش‌هاي نازل مالي سقوط مي‌كنند؛ و ابعادي را كه اخلاق بازار بورس جايگزين اخلاق كهن‌تر تجار شده و فراتر از همه ميزان اقتدار دار و دسته بيگانه سرمايه‌داران مالي يهودي را، كه مجلس عوام ما را به چنگ خود گرفته‌اند روشن مي‌كند. تنها اين نيست كه امروزه دو يهودي در كابينه ما حضور دارند، بلكه تقريباً تمامي وزراي ما انسان‌هاي نيازمندي هستند كه از طريق زنجيرهاي قيود شخصي به آنها وابسته‌اند يا از آنان پيروي مي‌كنند و لذا نمي‌توانند مخالفت خود را با سست اخلاقي همكارانشان بيان كنند حتي زماني كه از عمل خويش شرمسازند...

آنچه گفتم، به نظر من كافي است تا نشان دهد كه انگلستان امروز، از زاويه نگرش اخلاقي، آن انگلستان چهل يا پنجاه سال پيش نيست. انديشه شرافت، كه نمك زندگي اجتماعي است، به همراه از ميان رفتن طبقه حاكمه كهن اشرافي از ميان رفته كه به رغم همه خودخواهي‌ها و خشونتش حداقل داراي كرامت فردي و شهامت اخلاقي بود. دمكراسي جديد بويي از چنين احساسات شرافتمندانه‌اي نبرده و به علت فقدان آن است كه مانند يك راهز حرفه‌اي خود را به بالاترين پيشنهاددهنده مي‌فروشد.

امروزه امپراتوري بريتانيا نه به وسيله انگليسيان و طبق اصول انگليسي يا حتي به خاطر منافع انگليسي، بلكه به وسيله يك دار و دسته اشرار بين‌المللي اداره مي‌شود كه تمامي حيات اجتماعي ما را به فساد كشيدند و پول تنها خداي آنان است... انگلستان به عنوان يك ملت با تمامي آرمان‌هاي كهن آن و به سان ساير ملت‌هاي مسيحي، ديگر مرده است.

با واژگان آن روز نگارنده، اين نيرو چيزي نبود جز «كانون‌هاي صهيونيستي» كه زمام آن به دست خاندان‌هاي مقتدر يهودي چون روچيلدهاست. مي‌گويم با «واژگان آن روز» زيرا امروزه چنين جايگاهي را براي «صهيونيسم» قائل نيستم و آن را تنها يكي از تجليات نظري و سياسي پديده عامي مي‌دانم كه زرسالاري يهودي نام دارد. در اين باره در جلد سوم توضيح كافي خواهم داد. در همين چارچوب بود كه نقش مجتمع «رويال داچ شل» را به عنوان يك قدرت نفتي مستقل و رقيب با «كمپاني نفت انگليست و ايران» (بريتيش پتروليوم بعدي) و كمپاني‌هاي نفتي آمريكايي، در تحولات سالهاي پس از شهريور 1320 در ايران مورد توجه قرار دادم؛ مجتمعي كه امروزه نيز، چون آن زمان، به عنوان يكي از مهم‌ترين مؤسسات اقتصادي متعلق به اليگارشي يهودي شناخته مي‌شود.

در دوران پس از تدوين كتاب فوق، بخشي از اوقات اينجانب مصروف يافتن منابعي شد كه مي‌توانست تصويري روشن، گويا و مشخص از تركيب و تكاپوي اين كانون به دست دهد. ابتدا تلاشم معطوف به شناخت اليگارشي پارسي و نقش آن در تحولات دوران قاجاريه و پهلوي بود. اين كانوني متنفذ و به شكلي مرموز و غيرعادي ناشناخته بود كه به يقين بايد حضور و ردپايي مؤثر در ايران مي‌داشت. در پي آشنايي بيتر با اين كانون پيوندهاي آن را با اليگارشي يهودي يافتم و دامنه تلاشم گسترده‌تر شد. در آغاز اليگارشي يهودي را تنها مجموعه‌اي همگون و متجانس از خاندان‌هاي متنفذ مي‌شناختم كه در پيوند با بريتانيا و ساير قدرت‌هاي استعماري غرب به طور عمده در سده نوزدهم يا حداكثر سده هيجدهم ميلادي به اقتدار و ثروت دست يافتند. كاوش بعدي اين تصوير را دگرگون كرد و به آن عمق تاريخي بخشيد. با امپراتوري ماوراءبحار اسپانيا و پرتغال آشنا شدم و نقش درجه اول يهوديان را در آن شناختم. سپس پيشينه اين پيوند را دورتر يافتم و به جنگ‌هاي صليبي و به ويژه جنگ‌هاي صليبي شبه جزيره ايبري عليه دولت‌هاي اسلامي اين سرزمين به عنوان مبدا تكوين اين اتحاد تاريخي رسيدم.

در اين مقطع هنوز اليگارشي يهودي را پديده‌اي متأخر مي‌پنداشتم كه منشا آن به مشاركت محافل معيني از يهوديان در غارتگري‌هاي صليبي و ماوراءبحار مي‌رسد و اين متمايز است با «يهوديت» به عنوان يك گروه قومي / ديني. و حتي ميان يهوديان ساكن سرزمين‌هاي اسلامي و اروپاي مسيحي در دوران پيش از سلطه جهني غرب تمايز قائل بودم. اين واكنشي بود عليه كتب عاميانه و سطحي فراواني كه در اين زمينه منتشر شده و عموماً تصويري وهم‌آلود و آشفته به دست مي‌دهند و تأثيري جز سلب اعتماد خواننده از عيار علمي اين گونه مباحث ندارند. سرانجام توفيق بحث با دوست فرهيخته‌اي دست داد كه با «يهوديت» آشنايي دارد. او به جد بر آن بود كه بدون بررسي تاريخ كهن قوم يهود نمي‌توان اليگارشي معاصر يهودي را شناخت. اين انگيزه‌اي شد براي كاوش در عرصه‌اي به ظاهر نامرتبط با تاريخ معاصر. حاصل، بخش دوم كتاب حاضر است با عنوان «يهوديت و اليگارشي يهودي». چنين بود كه پژوهش حاضر شكل نهايي خود را يافت.

در پيامد اين راه دراز، سخن از «توطئه يهود» در ميان نيست، سخن از «نوع» خاصي از جامعه انساني است كه در سده‌هاي نخست ميلادي پديد شد. به عبارت ديگر، «قوم يهود» را نوع منحصر به فردي از جامعه انساني يافته‌ام كه مشابهي براي آن نمي‌توان شناخت. اين تنها جامعه بشري است كه داوطلبانه از موطن جغرافيايي خود (سرزمين فلسطين) خارج شد و كوچ‌نشيني را در پهنه جغرافيايي آغاز كرد؛ در هر گوشه‌اي از جهان كه اقتصاد آن را شكوفا يافت خيمه خود را برافراشت. اين عدم تقيد به سرزمين معين به وي تحركي شگرف و مختصاتي خود ويژه داد. اين نوع منحصر به فرد از جامعه بشري از طريق ابداع سازمان سياسي به شدت متمركز و فرقه‌گونه ود خلاء عدم سكونت در يك محدوده معين جغرافيايي را مرتفع ساخت. از اين طريق طي قرون و اعصار متمادي در جوامع ميزبان مستحيل نشد و انسجام و هويت و تداوم خود را به شكلي شگرف حفظ كرد. اين سازمان سياسي بر دو پايه آرمان‌هاي مسيحايي و احكام شرعي (هلاخه) استوار بود. اولي در اسطوره خاندان داوود تجلي يافت و دومي در قالب فقه تلمودي مدون شد. اهميت اين ساختار در يهوديت تا بدانجاست كه بدون آن از مفهومي به نام «قوم يهود» نمي‌توان سخن گفت. دقيقاً به اين دليل است كه در نيمه اول سده نوزدهم نظريه‌پردازان اليگارشي يهودي مؤسس مندلسون و ساير رهبران جنبش «هاسكالا» (روشنگري يهودي) را به دليل «دين» خواندن يهوديت، «خائن، به «ملت يهود» مي‌دانستند. بدينسان جهانوطني و تكاپوي پنهان خصايص ذاتي اين جامعه خود ويژه است و همين خصايص بقا و كاميابي آن را در طول ازمنه متمادي سبب شده است.

نكته ديگري را كه بايد متذكر شوم نوع نگات كتاب حاضر به فرايند پيدايش و تكوين تمدن جديد غرب است.

نگارنده اين فرايند را تنها از زاويه پيوند آن با تكاپوي كانون‌هاي ماوراءبحار و مستعمراتي مورد توجه قرار داده و تنها به آن ابعادي توجه داشته كه در چارچوب موضوع كتاب تأكيد بر آن ضرور دانسته است. اين امر در مورد جايگاه اليگارشي يهودي در تكوين تمدن جديد غرب نيز صادق است. سومبارت در آغاز كتاب خود، يهوديان و سرمايه‌داري جديد، مي‌نويسد:

در يك مطالعه تخصصي نظير اين كتاب، تأثير يهوديان ممكن است بيش از آنچه در واقع بوده به نظر آيد. اين در ذات چنين مطالعاتي است كه به پديده تنها از يك زاويه نگريسته مي‌شود. اگر ما درباره تأثير ابداعات فني در حيات اقتصادي جديد نيز تحقيق مي‌كرديم مسئله همينگونه جلوه مي‌كرد. در يك تك‌نگاري، نقش موضوع بيش از جايگاه واقعي آن به نظر مي‌رسد... بدون ترديد، هزار و يك عامل به پيدايش نظام اقتصادي دوران ما ياري رسانيده است. بدون كشف آمريكا و ذخاير نقره آنف بدون ابداعات مكانيكي دانش فني، بدون مختصات قومي ملت‌هاي جديد اروپا و تحولات آن پيدايش كاپيتاليسم جديد همانقدر غيرممكن بود كه بدون يهوديان. در تاريخ طولاني [ظهور] سرمايه‌داري تأثير يهوديان [تنها] يك فصل است.

معهذا، اين «فصلي» چنان مهم است كه بدون آن نمي‌توان فرايند فوق را در تمامي هيئت و منظر آن شناخت. اين «فصل» در ايران به دلايلي مورد غفلت و كم‌توجهي بوده است. شناخت ما از تاريخ غرب عموماً از طريق «ترجمه» است و اين گونه متون بيشتر شامل كلياتس است كه به حوزه تاريخنگاري آكادميك و رسمي دنياي غرب تعلق دارد. متون تحقيقي و انتقادي در اين عرصه كمتر به فارسي انتشار يافته است و اين امر، و فقدان سنت مطالعه متون تخصصي به زبان‌هاي خارجي در ميان نخبگان فكري ايران، بر انديشه سياسي معاصر ايران تأثيرات مخربي بر جاي نهاده است.

در بررسي تاريخ تكوين دنياي جديد غرب غفلت از نقش آن كانون‌هاي مشخصي كه زمام سياسي و اقتصادي اين فرايند را به دست داشته‌اند قطعاً گمراه كننده‌تر است تا ناديده گرفتن بسياري از عوامل ديگر. آيا به راستي تنها بر بنياد تاريخ تحول دانش و فن و انديشه و فرهنگ مي‌توان به تبيين فرايند پيدايش تمدن جديد غرب نشست بي‌آنكه مديران و سرمايه‌گذاران اصلي اين تكاپو و منشا سرمايه و اهداف آنان را شناخت؟ و به راستي آيا بدون سيلان ثروتي كه از طريق تاراج ماوراءبحار به محدوده‌هاي كوچكي از قاره اروپا سرازير شد چنين شكوفايي در دانش و فن و انديشه امكان‌پذير بود؟ ما ايرانيان از «رنسانس» بسيار مي‌دانيم ولي خاندان مديچي و ساير كانونة‌اي سياسي و تجاري و مالي اروپاي آن عصر، يعني جاعلان و حاملان فرهنگ «رنسانس» را كمتر مي‌شناسيم. اين رشته سر دراز دارد و از تاريخ پنج سده اخير نمونه‌هاي فراوان مي‌توان ذكر كرد. ما آلفرد نوبل، بنيانگذار جايزه نوبل را خوب مي‌شناسيم ولي كمتر مي‌دانيم كه خانواده نوبل مالكان منابع نفت بادكوبه بودند، ‌در انزلي و رشت دفتر داشتند و سپس چاه‌هاي نفت خود را به روچيلدها فروختند. اين ميراث سپس به سرماركوس ساموئل (لرد برستد)، زرسالار نامدار يهودي و بنيانگذار و اولين رئيس مجتمع نفتي «رويال داچ شل»، انتقال يافت. گاگليلمو ماركوني را به عنوان مخترع تلگراف بي‌سيم مي‌شناسيم ولي از گادفري اسحاق (ايزاك) يهودي، رئيس كمپاني ماركوني، تاريخ اين مجتمع انگليسي ـ آمريكايي پيوند آن با فرآيندهاي آشكار و پنهان سياسي و وضع امروزين آن هيچ نمي‌دانيم. گويا پديده ماركوني تنها يك چهره دارد و آن ماركوني دانشمند و مخترع است. و نيز نمي‌دانيم كه برادر اين گادفري اسحاق، به نام سرروفوس اسحاق (لرد ريدينگ) نايب‌السلطنه هند در زمان كودتاي 1299 بود و ـ در كنار سرفيليپ ساسون، وينستون چرچيل و ادوين مونتاگ ـ از عوامل اصلي صعود رضاخان به قدرت در دولت بريتانيا بود.

اين شناخت يك سويه امروزه نيز ادامه دارد. ما سر آيزيا برلين را خوب مي‌شناسيم و با شور و اشتياق آثار او را به فارسي ترجمه مي‌كنيم يا مي‌خوانيم ولي نمي‌دانيم كه اين انديشه‌پرداز نامدار يهودي معاصر داماد خاندان گوئنزبرگ و دوست لرد ويكتور روچيلد بود. گوئنزبرگ‌ها از اعضاي برجسته اليگارشي يهودي مستقر در روسيه تزاري، از بانكداران درجه اول اين سرزمين، خويشاوند دو خاندان زرسالار ساسون و هرش و شريك ياكوب پولياكوف بودند. و نيز نمي‌دانيم كه ساسون‌هاي يهودي از مالكين اصلي بانك شاهنشاهي ايران و انگليس و پولياكوف‌هاي يهودي مالكين بانك استقراضي ايران و روسيه بودند. يعني اين دو بانك نامدار، كه در تاريخنگاري رسمي ما دو نهاد متعارض و نمادي از ستيز دو قدرت استعماري انگليس و روسيه در ايران وانمود مي‌گردند، هر دو به يك كانون تعلق داشتند.

اشتباه نشود، سخن نگارنده اين نيست كه نبايد انديشه آيزايا برلين را شناخت يا بايد صاحب اين انديشه را به «جرم» تعلق به اليگارشي يهودي «تكفير» كرد. سخن اين است كه اگر قرار است آيزيا برلين انديشه‌پرداز را بشناسيم بايد او را در تمامي هيئت و منظرش بشناسيم. آيزيا برلين در خلاء نروييده و در سطور نانوشته كلامش پيامي مستتر است كه شايد با شناخت پيوندهاي او بهتر درك شود. و در ابعادي عام‌ـر، سخن نگارنده «تكفير» غرب جديد به «گناه» جايگاه برجسته اليگارشي يهودي در آن نيست. سخن بر سر شناختي است جامع زيرا تنها چنين شناختي است كه مي‌تواند انديشه سياسي ما را بارور كند، به ما غناي فكري و درايت كافي عطا نمايد و كميت و كيفيت مباحث مطروحه نظري را از سطح دوران ناصري و مشروطه فراتر برد. «غرب‌شناسي» خلاء بزرگ و نياز مبرم انديشه سياسي ماست و تنها از اين طريق است كه مي‌توان از حصار تنگ دو گزينه‌اي «تكفير» يا «تقديس» غرب به مرزهاي جديد و عقلايي گذر كرد. در جايي از كتاب حاضر از جرج واشنگتن سخن گفته‌ام و بلافاصله از بردگان فراوان و املاك پهناور او و همسرش ياد كرده‌ام. نه به اين دليل كه رندانه واشنگتن و به تبع او «انقلاب آمريكا» را تقبيح كنم بلكه به اين دليل كه تصويري واقعي دست دهم تا تصوير «آرماني» امروزي ايرانيان از يك «انقلابي» بر او حمل نشود. اين شناخت واقع‌گرايانه از جرج واشنگتن به معناي دريافت تصويري واقع‌گرايانه از «انقلاب آمريكا» رهبران، نيروهاي محركه و پيام آن است.

كتاب حاضر ثمره هفت سال كاوش است. بخشي از آن به جستجو و يافتن منابع گذشت، بخشي به مطالعه و يادداشت‌برداري و بخشي به تدوين و نگارش. در كنار اين كار به پژوهش‌هاي ديگر نيز اشتغال داشتم. مهم‌ترين آن كتابي است با عنوان زندگي و زمانه شيخ ابراهيم زنجاني؛ جستاري از تاريخ تجددگرايي ايراني كه اميدوارم پس از انتشار متن كامل اين مجموعه توفيق اتمام آن را بيابم. سرانجام در 17 ماه اخير تمامي اوقات خود را به تدوين يادداشت‌هايم اختصاص دادم. در اين مرحله به منابع جديد نيز رجوع كردم. حاصل كار كتابي است در پنج جلد كه دو جلد نخست آن اينك در دسترس خوانندگان است و سه جلد ديگر را پس از تدوين و ويرايش نهايي به زودي عرضه خواهم كرد.

جلد نخست به دو مسئله بنيادين نظري در شناخت تاريخ معاصر ايران اختصاص دارد. اول استعمار اروپايي، پيشينه و پيوند آن با تحولات جهاني به طور اعم و تحولات مشرق زمين به طور اخص. دوم، سير پيدايش و تكوين اليگارشي يهودي. در بخش سوم، كه تمامي مجلد دوم را در بر مي‌گيرد، به مسئله «اليگارشي يهودي و پيدايش زرسالاري جهاني» پرداخته‌ام.

جلد سوم به سه بخش تقسيم مي‌شود: بخشي به سير تحول و تكاپوهاي اليگارشي زرسالار معاصر در سده نوزدهم ميلادي اختصاص دارد با تأكيد ويژه بر پيوند آنان با تحولات شرق و ايران. در اين بخش با برخي از چهره‌هاي نامدار مستعمراتي بريتانيا مانند لرد راندولف چرچيل، سر هنري دراموندولف، سر سيسيل رودز، راولينسون‌ها و غيره آشنا خواهيم شد و پيوند عميق آنان را با زرسالاري يهودي خواهيم شناخت. علاوه بر روچيلدها، زرسالاران نامدار يهودي ديگر ـ به ويژه بارون موريس دوهرش، سر ارنست كاسل و خاندان ساسون ـ در اين بخش معرفي شده‌اند. در بخش ديگر به پديده تجارت جهاني ترياك در سده نوزدهم ميلادي، جايگاه برجسته آن در اقتصاد و سياست دنياي آن روز و نقش زرسالاري جهاني در اين پديده پرداخته‌ام. در همين بحث نكات تازه‌اي درباره پيوند تجارت جهاني ترياك با تحولات معاصر ايران مطرح خواهد شد. بخش پاياني مجلد سوم «اليگارشي جهاني و دنياي امروز» نام دارد. اين بخش به معرفي برخي خاندان‌هاي مهم عضو اليگارشي جهاني معاصر، پيشينه و پيوندهاي خويشاوندي، سياسي و مالي آنان اختصاص دارد. در اين بخش، سهم اليگارشي فوق در مؤسسات و كمپاني‌هاي اقتصادي و مالي و صنعتي امروزين، از جمله در كمپاني‌هاي تسليحاتي، جايگاه آنان در نهادهاي دانشگاهي و تحقيقاتي و فرهنگي و هنري و رسانه‌هاي عمومي و صنعت سينما مورد بررسي قرار گرفته است. از ورود به كليات پرهيز كرده‌ام و كوشيده‌ام تا با استناد به نام و مشخصات افراد و پيوندهاي تاريخي و خويشاوندي و اقتصادي آنان سخن بگويم. براساس منابعي كه در دست داشتم وضع كنوني برخي از اين خاندان‌ها تا سال 1993 ميلادي مورد بررسي قرار گرفته است.

جلد چهارم به پديده اليگارشي پارسي و مباحث مرتبط با آن اختصاص دارد. در اين جلد علاوه بر آشنايي با تاريخچه اليگارشي پارسي و نقش آن در تحولات سده‌هاي اخير شبه قاره هند و منطقه، خاندان‌هاي برجسته عضو اين اليگارشي را خواهيم شناخت. بحثي درباره پيشينه «پارسيان» و آئين آنان عرضه خواهد شد و شرحي درباره پيوند اليگارشي پارسي با ايدئولوژي آريايي گرايي سده نوزدهم و اوايل سده بيستم. در اين مجلد با تاريخچه «انجمن جهاني تئوسوفي» و سه رهبر نامدار آن (كلنل الكوت، مادام بلاواتسكي و آني بزانت) و تكاپوهاي نظري و سياسي آن نيز آشنا خواهيم شد. اين در واقع ادامه مبحث «دسيسه‌هاي سياسي و فرقه‌هاي رازآميز» مندرج در جلد دوم است كه به دليل پيوند آ» با اليگارشي پارسي و ايدئولوژي آريايي گرايي در جلد چهارم مطرح خواهد شد. مباحث نظري مطروحه در اين جلد، سهمي مهم در تكوين انديشه سياسي ايراني در اواخر سده نوزدهم و اوايل سده بيستم داشت و در تحولات فكري مشروطه و پس از آن و سرانجام ظهور سلطنت پهلوي، به شدت مؤثر بود.

در جلد پنجم به طور كامل به ايران پرداخته‌ام. بخش مهمي از آن به تكاپوهاي اليگارشي زرسالار معاصر در ايران اختصاص دارد و در اين ميان تأكيد خاص بر نقش اليگارشي يهودي و پارسي و كارگزاران و وابستگان ايراني آنان است. در كنار مباحث متنوع ديگر،بحثي مفصل درباره بانك شاهنشاهي ايران و انگليس و جايگاه برجسته آن در تحولات سياسي ايران ارائه خواهم كرد و بخشي مستقل را به كودتاي 1299 و صعود سلطنت پهلوي اختصاص داده‌ام. نگارنده اميدوار است پژوهش خود را در زمينه حادثه سرنوشت‌ساز صعود سلطنت پهلوي، كه بي‌شك نقطه عطفي در تاريخ معاصر ايران است، و تحولات جامعه ايراني در دوران بيست ساله پس از كودتا ادامه دهد و كتابي مستقل در اين زمينه عرضه كند. مباحث مرتبط با زندگينامه سر اردشير ريپورتر و پسرش، سرشاپور ريپورتر، نيز در اين جلد مطرح شده است. در پيوست‌هاي اين مجلد علاوه بر كتابشناسي، تصاوير اسناد و اشخاص نيز مندرج خواهد بود.

دو توضيح كوتاه:

1- براي سهولت كار خواننده در انطباق زماني شخصيت‌ها با حوادث، كوشيده‌ام تا زمان حضور آنان را ذكر كنم. اين كار به دو صورت انجام شده است:

در برخي موارد زمان تولد و مرگ فرد مندرج است. در اينگونه موارد زمان بلافاصله پس از نام شخص ذكر شده. براي نمونه، «جرج دوم (1683-1760) پادشاه انگليس ...»، يعني: «جرج دوم (متولد 1683، متوفي 1760) پادشاه انگليس ...»

در برخي موارد زمان آغاز و پايان حضور فرد در منصب خاص ذكر شده است. براي نمونه، «جرج دوم، پادشاه انگليس (1727-1760)...»، يعني: «جرج دوم، پادشاه انگليس از سال 1727 تا سال 1760 ...»

2- در اين كتاب، به ويژه در شرح زندگي شخصيت‌هاي انگليسي، لاجرم القاب فراواني به كار رفته است و اين به دليل رواج نظام بغرنج القاب و عناوين در اين سرزمين است. در ايران پيش از مشروطه براي ترجمه القاب اروپايي معمولاً معادل‌هاي فارسي به كار مي‌رفت. براي نمونه، در نشريات دوران ناصري از مجلس لردهاي انگليس با عنوان «مجلس خوانين» ياد مي‌شد. در هند نيز چنين بود. يك نمونه ميرزا اسماعيل دردي اصفهاني است كه در ترجمه فارسي تاريخ انگلستان «ارل اسكس» را «خان اسكس» و «ارل ناتينگهام» را «خان ناتينگهام» ناميده است. او در مقابل واژه «پارتي» (حزب) نيز معادل «طايفه» را به كار برده و از احزاب «ويگ» و «توري» با عنوان «دو طايفه ويگ و تاري» ياد كرده است. اين مربوط به آن دوران تاريخي است كه انديشه ايراني و هندي ميان خود و غرب فاصله چندان نمي‌ديد و لذا به سادگي مفاهيم انگليسي را با فرهنگ خود منطبق مي‌كرد. براي او «لرد» همان «خان» بود، «پارتي» همان «طايفه» و «امپراتور» همان «قيصر».

با گذشت زمان اين وضع دگرگون شد و ذهن هندي و ايراني اينگونه مفاهيم را تافته جدابافته‌اي يافت كه مصداق خودي ندارد. در اين دوران كاربرد شكل اصلي القاب انگليسي رواج يافت. براي نمونه، در اوايل سده بيستم مؤلفين هندي صحيفه زرين لرد كرزن، نايب‌السلطنه وقت هند، را چنين ناميده‌اند: «هزاكسلنسي دي رايت آنريبل جارج نتنهيل بيرن كرزن آف كيدلستن ويسراي و گورنر جنرل كشور هند». يعني: عاليجناب جرج ناتانيل، بارون كرزن كدلستون، نايب‌السلطنه و فرمانفرماي كل كشور هند. بدينسان، القاب حاوي پيامي ديگر شد؛ به سان نام‌هايي چون كانينگ «(مكار، محيل)، «ساويج» (وحشي)، «استيل» (آهنين)، روچيلد (سپر سرخ)، گلد اسميت / گلد اسميد (زرگر)، ريپورتر (مخبر، گزارشگر)، پتيت (كوچك)، اسپرينگ رايس (برنج بهاره) و غيره كه در گوش ما آهنگي رمز‌آلود و ناشناخته و گاه پرهيب داشت. اينك روفوس اسحاق يهودي (لرد ريدينگ) «خان منطقه ريدينگ» نيست. او «هزاكسلنسي دي رايت آنريبل روفوس ايزاك لارد آف ردينگ ويسراي و گورنر جنرل كشور هند» است. اين بيانگر يك چرخش بنيادين در رابطه فرهنگي شرق و غرب است. در مقايسه با نيمه دوم سده هيجدهم؛ آنگاه كه رابرت كلايو انگليسي القابي چون «اميرالممالك»، «سيف جنگ» و «ثابت جنگ» را از حكمران هندي دست نشانده خود دريافت كرد و با افتخار بر عناوين خود افزود.

درباره مآخذ منتشر شده و اسناد و منابع منتشر نشده‌اي كه در اين پژوهش مورد استفاده قرار گرفته است ترجيح مي‌دهم پس از انتشار تمامي كار و در فصل «كتابشناسي» مندرج در پايان كتاب (جلد پنجم) سخن بگويم. در اينجا تنها به ذ كر توضيحي كوتاه بسنده مي‌كنم:

منابعي كه مورد استفاده نگارنده قرار گرفت با دشواري به دست آمد. چنين نبود كه كتب و اسناد مورد نياز فراهم و آماده باشد و محقق كاري جز تحقيق و تدوين نداشته باشد. برخي از كتب مربوط به پارسيان هند را در كتابخانه‌هاي بمبئي و حتي در كتابخانه دانشكده مطالعات شرقي و آفريقايي دانشگاه لندن، كه يكي از مهمترين كتابخانه‌هاي تخصصي در اين زمينه است، نيافتم. معهذا، با گنجينه‌اي مهم از منابع انگليسي چاپ سده نوزدهم و اوايل سده بيستم ميلادي در كتابخانه انجمن زرتشتيان تهران آشنا شدم. و اين در حالي است كه بخش مهمي از منابع كتابخانه فوق به دليل وقع انقلاب اسلامي در اوال سال 1357 به ايالات متحده آمريكا انتقال يافته است. مآخذ غني اين كتابخانه، كه متأسفانه در معرض فرسايش و نابودي كامل است، سهم جدي در تسهيل كار اينجانب داشت. در اينجا لازم مي‌دانم از مسئولين محترم انجمن زرتشتيان تهران و كتابخانه مذكور به دليل مساعدت‌هايي كه مبذول داشته‌اند تشكر كنم. و نيز بايد از آقاي حيدر بوذرجمهر كه كار فهرست‌برداري از كتابخانه فوق و جستجو در ساير كتابخانه‌هاي تهران را با شايستگي به پايان بردند سپاسگزاري كنم و همچنين از خانم‌ها فريده شريفي و نيلوفر حيدري كه به مدت چهار سال به كار شاق تصويربرداري از كتب فرسوده و بعضاً آلوده به قارچ اشتغال داشتند و با همت و دقت خود مجموعه‌اي نفيس را فراهم آوردند.

در اين دوران از حمايت معنوي و تشويق دوستان ارجمندي برخوردار بوده‌ام كه از تمامي آنان سپاسگزارم و نيز لازم مي‌دانم از همسر و دو فرزند ارجمندم كه بزرگوارانه در رنج اين كار سهيم شدند، به ويژه در 17 ماه اخيز كه شبانه‌روز در خانه به نگارش مشغول بودم، سپاسگزاري كنم. سرانجام، اگر كتاب حاضر حامل ثوابي براي نگارنده باشد، آن را به روح پدرم، حبيب‌اله شهبازي تقديم مي‌كنم.

پيام اين كتاب هراس و نوميدي نيست. هوشياري است و آگاهي؛ انزوا از جهان و جهانيان نيست،‌ شناخت واقعيت‌هاي دنياي معاصر است براي تداوم زندگي آزاد و شرافتمندانه در آن. دنيايي است بزرگ كه در آن انسانهاي شريف، اعم از فقير و غني، فراوان‌اند. نيك و بد دنياي امروز را بايد شناخت، از بدي‌ها پرهيز كرد و از خوبي‌ها بهره برد.

عبداله شهبازي

تهران، 25 خرداد ماه 1377  
نظرات خوانندگان:

15:25:24   05 آبان 1397
محمدی سطیزسz
کتاب بی نظیره
 
چنانچه نقدی یا نظری به اثر یا مطلب فوق دارید آن را بیان فرمایید.
نام:
نام خانوادگی:
پست الکترونیک:
متن پیام:

بازگشت به صفحه اول


 
 
 استفاده از مطالب اين سايت با ذکر منبع بلامانع است.
? Design: Niknami.ir