موسسه مطالعات و پژوهش هاي سياسي

کالبد شکافی جریان روشنفکری در ایران

   501 بازديد   
کالبد شکافی جریان روشنفکری در ایران

از آغاز جریان روشنفکری در تاریخ ایران متجاوز از 160 سال می گذرد. یعنی از زمانی شروع می شود که گروهی از جوانان ایران به دستور عباس میرزا نایب السّلطنه در دوران سلطنت فتحعلی شاه قاجار برای یادگیری علوم و فنون جدید راهی اروپا شدند. این عده در بازگشت به کشور به نام «منوّرالفکر» مشهور شدند.

به گواهی اسناد متعددِ تاریخی، همگی آنان به علّت نداشتن آگاهی و شناخت  از فرهنگ جامعه خود و نیز به دلیل تعلق خاطر نداشتن به باورهای مردم خود ، سخت شیفته زندگی و تمدّن و فرهنگ غرب شدند. به همین دلیل به زودی و به آسانی در دام استعمار غرب گرفتار شدند. در نتیجه از طریق همان محافل و مجامع استعماری درخدمت اجرای مقاصد آنها در آمدند تا مردم خود را از ارزش های دینی بیگانه سازند . برای اجرای این نقشه از همان ابتدا استحاله تدریجی ارزشهای دینی فرهنگی ملّی‌ جامعه را در دستور کار خود قرار دادند. آنان بدون توجّه به فرهنگ و باورهای دینی مردم، فقط به آموخته های سطحی خود از به اصطلاح تمدّن غرب اکتفا نموده و راه روشنفکری را به تاریک فکری کشاندند. در چنین شرایطی است که جریان روشنفکری غرب باور، بیشتر از صد و شصت سال است به اسم یافتن راه رهایی برای مردم ایران تلاش می کنند و در واقع  به اصطلاح خود را به در و دیوار می زنند و به هر حزبی و اندیشه ای سر می زنند اما عاقبت هم کارشان به سامان  نمی رسد زیرا آنچه از غرب آموخته اند خواسته یا ناخواسته آنها را به دامن دشمنان ایران سُر می دهد هنوز هم این درد بیدرمان ادامه دارد و متاسفانه به اسم خدمت به مردم ایران لاجرم مرتکب خیانت به مردم  می شوند.

در ریشه یابی این درد بزرگ باید گفت روشنفکران ما، از تمدّن غرب فقط تجدّد آن را یاد گرفتند و با خواندن چند کلاس درس و چند کتاب و احتمالاً مسافرت به فرنگ و با یاد گرفتن اندکی زبان فرانسه و انگلیسی، با تبدیل چای سنّتی به قهوه، آن هم نه در قهوه خانه های سنّتی جامعه، بلکه در کافه نادری ها و کافه فردوسی ها و امثال آنها که بوی و نشان غربی داشتند و با زدن کراوات و فکل و بدون اینکه نیازی به گرفتن عصا داشته باشند، با گرفتن عصا در دست، ادای روشنفکران غرب را درآورند و مردم کوچه و بازار را اصلاً به حساب نیاورده و کاملاً خود را از جامعه جدا نموده و خود را تافته جدا بافته از مردم قلمداد کردند.

ماجرای قتل گریبایدوف، سفیر روسیه تزاری در ایران به جرم توهین به نوامیس مردم مسلمان که به فتوای یک روحانی جلیلالقدر به نام حاج میرزا مسیح مجتهد تهرانی انجام گرفت، زنگ خطر را برای دولتهای استعماری در ایران به صدا در آورد و سالها بعد از آن مقاومت جانانه مردم در قضیه تنباکو (رژی) که به فتوای مرجع عالیقدر جهان تشیّع حضرت آیت الله العظمی میرزای بزرگ شیرازی و اطاعت بی چون و چرای مردم از روحانیّت آگاه و متعهد و مبارز شیعه به لغو قرارداد رژی انجامید، دولتهای استعماری را واداشت تا ضمن بررسی و تحلیل بسیار جدّی تر، برای یافتن دلایل و چگونگی پیوند مقدّس روحانیّت شیعه و مردم، کوشش نمایند.

استعمارگران در واکنش به جریان بیداری در بین مردم با کمک روشنفکران وابسته داخل کشور با تدوین طرح و برنامه ای خاص، تلاش مضاعفی را برای جدا کردن مردم از اعتقادات دینی و از خود بیگانه ساختن جامعه ایرانی آغاز کردند تا با منشاء استعمار ستیزی مقابله کرده باشند. در این مسیر برای اینکه ایرانیان مسلمان را از اسلام و قرآن جدا سازند، مسائل گوناگون از دوران باستان! را از زیر خاکها بیرون آوردند و ایرانیان را به ستاندن هویّت باستانی خود ترغیب و تشویق نمودند و ایران شناسان و بقول روشنفکران ، مستشرقین را به میهن روانه ساختند.

گرچه آغاز این توطئه از زمان صفویه شروع شده بود. ولی بارزترین نمونه و کامل ترین نماد عناد با مسلمانان، سخنان گلادستون (نخست وزیر وقت انگلستان) در مجلس این کشور است. او در یک گزارش و سخنرانی در مجلس انگلستان خطاب به نمایندگان مردم بریتانیا با صراحت تمام گفت: « تا هنگامی که کعبه به عنوان عالی‌ترین عامل تمرکز مسلمین بر زمین باقی است و تا زمانی که این کتاب (با فحش و دشنام و اشاره به قرآن) در میان مسلمانان وجود دارد و از احترام و مقبولیت عمومی برخوردار و مورد استناد و درس زندگی آنان است، انگلستان نمی تواند در جهان اسلام سیادت کند.» [1]

این امر جز از رهگذر هجوم به مبانی اعتقادی و سنت ها و سست کردن بنیان های اخلاقی جامعه ایران ممکن نمی شد. بر همین اساس بود که کارگزاران استعمار به مقوله باستانگرایی، باستان ستایی و تجدّد گرایی توجّهی ویژه نشان دادند و زیر پوشش «مدرنیسم» به اجرای این برنامه همّت گماشتند. آنها برای دستیابی به اهداف خود، بیش از همه به «منوّرالفکران» که خود آنها را تربیت کرده بودند، امید داشتند و به شهادت اسناد و مدارک موجود «منوّرالفکران» شیفته غرب و وابسته هم در این مقطع زمانی، بهترین یار و یاور آنان بودند و بیشترین و ارزشمندترین کمک ها را در این زمینه به قدرتهای استعماری انجام دادند.

 این عناصر به اصطلاح روشنفکر  با اینکه اکثراً صاحب عالیترین مدارج دانشگاهی و علمی بودند، به دلیل آلودگی به فرهنگ «اومانیستی» غرب، کاری جز ضربه زدن به بنیانهای دینی و اعتقادی مردم انجام ندادند و قطع این پیوندهای دینی، و اعتقادی و وابستگی به بیگانه را مهمترین اصل در مسیر پیشرفت و تکامل اجتماعی ملّت ایران قلمداد می کردند.           

 

چهره های سرشناس قدیمی روشنفکری اعم از شاخه راست فرهنگ وارداتی یا جریان چپ فرهنگ وارداتی  هستند. چرا که اساساً حکومتهای وابسته تاریخ معاصر تنها با اندیشمندان جریان فرهنگ اسلامی ستیزی ریشه ای داشتند. در حالی که با چهره های راست و چپ فرهنگ وارداتی همیشه مدارا می کردند.    
در تاریخ معاصر به دو چهره سیاست گذار و خط دهنده از دو شاخه فرهنگ وارداتی اشاره می شود. احمد کسروی از شاخه راست فرهنگ وارداتی و دکتر تقی ارانی از شاخه چپ. گرچه چهره های دیگری در هر دو شاخه هستند که به مراتب جنجالی تر از این دو چهره اند. اما ویژگی باند کسروی و ارانی، برنامه ریزی و سیاست گذار بودنشان است که به هر تقدیر از رهبران فکری و فرهنگی، چهره های فرهنگ پرداز تاریخ معاصرند و پیروانی کمرنگ و پررنگ را به دنبال کشیده اند.

راجع به چهره های مشهور در این رابطه یکی هم سید حسن تقی زده را مثال می زنیم. او در سالهای 1309 و 1310 یعنی در زمانی که این کشور در نکبت و خواری و فقر و نداری به سر می برد و جیره خواران انگلیس و روس و آمریکا حتی طرح لباس دانش آموزان مدارس را مطابق الگوی انگلیسی تغییر می دادند و حجاب و عفاف را از زن ایرانی می گرفتند، تمام نیروی ذهنی و فکری خویش را به کار می اندازد تا ثابت کند که وضع ما در دوره ساسانیان چقدر گل و بلبل بوده و با حمله تازیان چه بر سر ما آمده است، در رساله از پرویز تا چنگیز می نویسد:

« معنی ظهور اسلام عبارت است از آنچه به اصطلاح بعثت حضرت محمد بن عبدالله می نامند که در حدود 13 سال قبل از هجرت آن حضرت از مکه به مدینه که مبدا تاریخ ما است، وقوع یافته یعنی در آن سال آن حضرت در مکه اظهار رسالت کرده و به دعوت مردم به دین خود که اسلام نامید شروع فرمود. تاریخ این واقعه مطابق است با سال 609  از میلاد مسیح و سال 4370 از تاریخ یهود و سال 921 اسکندری» (تقی زاده، سید حسن: از پرویز تا چنگیز، تهران مطبقه مجلس 1309 شمسی)

  با وجود اسلام ستیزی که در بطن این رساله می جوشد، شاید واقع نگرترین رساله در مورد حکومتهای پیش از اسلام در ایران باشد که توسط جیره خواران فرهنگ وارداتی نگاشته شده است.          

تقی زاده از طرفداران تغییر خط زیبای فارسی به خط لاتین است و می کوشد با قبولاندن آن زمینه نفوذ غرب را فراهم سازد :        
« بهترین راه برای حفظ مایه های گرانبهای میراث ملی آن است که ملل شرقی تمدن مغربی را با مصالحه و شرایط آبرومندانه تسلیم، استقبال کنند و بدینوسیله آنچه را از اصول ملی که ممکن است نجات داد، دست نگاه دارند. این جمله مخالف، از حمله هر استیلا کننده تاریخی از ترک و مغول و عرب عظیم تر بوده و بقدری مقاومت ناپذیر است که حتی زبان و دین هم که دو رکن بزرگ صبغه مخصوص ملل شرقی است باید برای حفظ خود از زوال مطلق و پایمالی کامل با تمدن مغربی که به عقل و علم تکیه داده و از نوک پا تا سر دندان مسلح به انواع اسلحه متصوره از نفت و ... است صلح و مدارا کرده و کنار بیاید و گذشتها بکند.» (مقالات تقی زاده، جلد سوم زیر نظر ایرج افشار- تهران 1352، ص 82)

تقی زاده آنچنان مرعوب تمدن بی محتوای غرب قرار می گیرد که می نویسد:

« این است عقیده نگارنده این سطور در خط خدمت به ایران و همچنین رای آنانکه بواسطه تجارت علمی و سیاسی زیاد با نویسنده (تقی زاده) هم عقیده اند. ( با خط درشت کلیشه ای نستعلیق در بین خطوط سربی) می نویسد:

«ایران باید ظاهرا و باطنا، جسما و روحا فرنگی مآب بشود و بس» و بر عقلای ایران نصیحت کرده ، می نویسد:

«اگر عقلای ایران این طریقه را اختیار کرده و در آن راه جدا کار بکنند، نه تنها ایران آباد و خوشبخت می شود، بلکه از خطرات حالیه که در آن واقع است و از خطرات آینده که از دوباره زنده شدن روس و تاثیر کار کردن میکرب فسادی که عثمانی ها در ممالک مجاوره ما و بعضی از ولایات ایران پاشیدند، قویا محتمل است ظهور کند.... با امضا سید حسن تقی زاده ( مجله کاوه: شماره 1 سال پنجم مسلسل 36 – مورخه 14 شهریور ماه 1289 ه.ق- 22 ژانویه 1920 میلادی ص2)

تقی زاده آزادیخواه! که مزورانه زمانی خود را در صف آزادیخواهان جا داده بود، برای منافع شخصی خود، یکمرتبه در خدمت دیکتاتور مستبد زمان قرار می‌گیرد و ملتمسانه خود را مجری اوامر مبارک! او می داند و می نویسد:        
« قربان خاک پای مبارکت، جان نثار بی آلایش، اخلاص صادقانه ، جان نثاری صمیمانه، اطاعت بی چون و چرا ، استدعا از خاک پای مبارک، چاکر امتثال امر مطاع مبارک، تحصیل رضای خاطر مبارک، قدرت تامه، شخص شخیص اعلیحضرت، تقویت بی حدود ذات ملوکانه ، التماس خواهم کرد، امر امر مبارک است » ( اتفاقات تاریخی، به روایت اسناد ساواک ، مرکز بررسی اسناد تاریخی، ص 17-18 چاپ اول بهار 1386)

این عبارت ها برداشت از نامه ای دو صفحه ای است که در تاریخ 26 مرداد  1309 شمسی نگاشته شده و پس از یک ماه و اندی یعنی در تاریخ 15 مهر ماه 1309 به ثبت رسیده است.

مطالعه جریان های فرهنگی و سیاسی متجاوز از160 ساله اخیر ایران، این نکته را اثبات می کند که استعمار غرب بیشترین بهره را از همین عناصر به اصطلاح «روشنفکر» دانشگاهی تحصیل کرده درغرب در راستای اجرای برنامه های خود ، برده  است. استعمارگران  با سازماندهی تربیت شدگان مکتب غرب و غرب باوران در ارگانهای استعماری خود در ایران ، از توان و انرژی آنها در جهت رسیدن به اهداف استعماری درایران استفاده کردند و با سپردن مسئولیت های گوناگون به آنان درحوزه های فرهنگ و اقتصاد و سیاست، جامعه را روز به روز به وابستگی بیشتر به خود کشانیدهاند.

متاسفانه هیچ گروهی و قشری از جامعه به اندازه تحصیل کردگان غرب باور به ملّت و مملکت آسیب نرساندهاند. اینان به دلیل گرایش و آغشتگی به اندیشه های اومانیستی در تعارض و تضاد با «هویّت دینی» قرار داشتند و همواره به شهادت اسناد و مدارک چونان موریانه، به جان پایههای اعتقادی جامعه افتاده و مردم بویژه جوانان را به سمت مرداب و مسلخ « از خود بیگانگی» می راندند.

زنده یاد جلال آل احمد در این مورد می گوید:

« یک واقعیّت موجود است و آن اینکه روشنفکر غرب زده ما به وسوسه حکومتهای وقت از همان اول که در فرنگ درس خواندن و از فرنگ برگشتن را آموخت، شروع کرد به لامذهبی، از کتابهای جلال الدوله و آثار ملکم خان بگیر تا آثار کسروی و از جنجال بهاییگری تا حرف و سخن اصلی حزب توده، اغلب روشنفکران و نهضتهای روشنفکری، ندانسته علم مخالفت با مذهب و روحانیّت را برداشتند. آنها همیشه با یک دنباله روی کودکانه در دعوای مدام حکومت و روحانیّت، طرف حکومت را گرفتند و آخرین بار از قضیه تنباکو بگیر و تا کشتار بی رحمانه پانزده خرداد 1342 و در تمام این صد ساله اخیر، روشنفکر ایرانی مردد میان حکومت و مردم، در آخرین دقایق طرف حکومت را گرفته است.» ( جلال آل احمد ، در خدمت و خیانت روشنفکران، انتشارات رواق ، ص 271) [2]

به دلیل همین مخالفت با آرمانها و اعتقادات مردم بود که کم کم پلهای ارتباطی روشنفکران با مردم ایران ویران شد و آنان همچون موجوداتی تک و تنها و بی رابطه از مردم و جامعه، به بی اعتمادی مردم گرفتار شدند و مبدل به عناصری بی ارتباط با توده ها و موجوداتی بی تاثیر در جامعه گردیدند. جلال آل احمد در قسمتی دیگر در باره روشنفکران به این نکته اشاره می کند و می نویسد:

«همیشه عقده نداشتن تاثیر در جامعه و در میان اکثریت مردم، روشنفکران ایرانی را آزار و اذیت کرده است و او را وادار ساخته به آرزوهای دور و دراز دامن بزند و رفاه روشنفکر جماعت که به قیمت حرمان اکثریت فراهم آمده، مانع از آن می شود که در غم دیگران شریک باشد، چنین می شود که او کم کم، خنگ می شود یا مالیخولیایی یا هروئینی یا مدرنیست و غرب زده و از اثر افتاده و مهمتر از همه اینکه کم‌کم همه ایدهآلها را رها می کند و آدمی می شود بی خاصیت و سلب حیثیت شده و عقیم.» (همان، چاپ فردوس ص 480،479،چاپ چهام- این پاراگراف هم از روی چاپ رواق بوده است.)

واقعیّت این است که روشنفکران ما که خود نقش بردگان فکری غرب را ایفاء می کردند، در عصر پهلوی ها فاقد پایگاه مردمی بودند و به دلیل حمایت مالی رژیم پهلوی و رفاهی که از این رهگذر به دست آورده بودند، بیشتر از اینکه در اندیشه منافع مردم محروم باشند، در جهت حفظ رژیم از رهگذر فریب گروههای فعال بودند. در بعضی موارد آنها پشت به مردم کرده و با سازمان جاسوسی سیا و ساواک و موساد همکاری نیز کرده اند.

محمّد درخشش رئیس جامعه معلمان و وزیر فرهنگ کابینه دکتر علی امینی که خود یکی از وابستگان رژیم پهلوی بود، اذعان بر نداشتن پایگاه روشنفکران در میان مردم دارد و می نویسد:

« اندیشمندان و روشنفکران ما هیچگاه و در هیچ زمانی کوچکترین پایگاهی در بین توده های مردم نداشته اند، زیرا آنها همواره به صورت یک طبقه ممتاز و تافته جدا بافته خرج خود را از خرج توده های مردم جدا ساخته اند. به همین دلیل آنچه می گویند و می نویسند در محدوده دید و افکار و تأمین منافع طبقاتی خویش است و مشهورترین نوشته های نویسندگان آنان، کوچکترین جاذبه ای برای توده مردم ندارند. مردم حتی معروف ترین نویسندگان و اهل قلم را نمی شناسند. زیرا در ایران اصولاً نویسنده مردمی وجود ندارد»
( محمّد درخشش: فصلنامه مهرگان شماره 3 و 4 ، پاییز و زمستان 1377، امریکا، ص 3)

درخشش در ادامه می نویسد:

«وقتی نویسندگان و روشنفکران جامعه با توده های مردم رابطه ای ندارند و از زندگی و دردها و رنجها و عادات و رسوم آنها بی اطلاعند، چطور می توانند قلم خویش را به نفع آنها بکار گیرند؟ روشنفکران و اندیشمندان ما فقط خودشانند و هیچگاه اثری از شرکت توده های مردم در این محافل وجود نداشته است. در خارج کشور هم که همه دانشمند و متخصص و مبارز در راه مردمند!! و از مردم عادی اثری وجود ندارد. انقلاب 22 بهمن ماه سنگ محکی برای اثبات بی اعتباری روشنفکران و اندیشمندان چپ و راست و میانه رو در بین توده های مردم بود.» (همان ، ص 6)

 برگزیدگان و اندیشمندان برای همسو نمودن احساسات و افکار عامه چه برای القاء یک نظام نوین یا برطرف کردن ترس و واهمه مردم و یا دادن اعتماد برای تغییر مسیری شتاب آلوده، به باستان ستایی پرداخته و به افسانه ها نظر می دوزند، آیت الله مطهری درباره برخی از روشنفکران جوامع عقب مانده ، چنین می نویسد:

«...روشنفکر جامعه عقب مانده تصمیم گرفته است با صمیمیت بیشتری به ملّت خود بپردازد ولی چون موجودی ملّت را آمیخته با بدبختی و پریشانی و جهل و عقب ماندگی می یابد، به سوی روزگاری از تاریخ ملّت خود می رود که در آن جلال و شکوه و مجد و عظمتی یا حداقل زرق و برقی سراغ بگیرد، بدین جهت یکباره جامعه حالیه را با تمام دلبستگی هایش رها می کند و از فراز قرنها، قرنهایی که همراه با آدمهای خود، زنجیروار سلسله علّت و معلول روزگار فعلی را ساخته است، پرواز می کند و بر هزاران سال قبل خیز بر می دارد. و اگر در تاریخ واقعی ملّت خود چنین روزگاری را نیابد، به سوی افسانه های کهن می رود.» (مرتضی مطهری: خدمات متقابل اسلام و ایران ، پیش گفتار)

سؤال اصلی همین جاست، آیا روشنفکران ملل عقب مانده، چه از نوع دوبله به ترکی یا به فارسی یا به عربی آن، تاریخ ملّت خویش را کاویدند و هر چه جستجو کردند اوراق زرین و سیمین در آن نیافتند و به سراغ افسانه ها رفتند؟ یا اینکه جستجو نکرده به ستایش باستانی پرداختند که دیگران به آنها دیکته کرده بودند، یا بهتر است بگوییم از روی دست دیگران بازنویسی کرده بودند؟

در این مقاله گرچه هدف اصلی ما بررسی و علل و شیوه های باستانگرایی در تاریخ معاصر کشور ایران نیست، ولی ناگزیر هستیم برای یافتن انگیزه ها و علل آن به دو سو، هرچند اجمالی، نظری داشته باشیم. یک سو تاریخ ایران و ردیابی باستانگرایی در تاریخ خودمان و سوی دیگر تاریخ غرب و عمدتا تحولات قرون وسطی و رنسانس، چرا که اکثر باستان ستایان، تاریخ معاصر ما را شیفتگان غربی تشکیل می دهند.

باستانشناختی و باستانگرایی و باستانستایی، گرچه هر سه در مورد تاریخ باستان هر قوم، آثاری بر افکار و احساسات آنها بجا می گذارد، و هر ملّتی حق دارد که به شناسنامه تاریخی خویش، آگاهی یابد و از آنچه بر تاریخ او گذشته عبرت و درس بگیرد تا شاید در آینده از تاریکی و ابهام خارج شود، اما نه بدان سبب که آنرا مجددا با همان صورت تکرار کننده که کاری است ناشدنی، بخواهد انجام دهد.

باستان‌‌گرایی در تاریخ معاصر کشور ما تحفه‌ای است که از غرب به ارمغان آورده شده، گرچه زمینه هایی در فرهنگ سنّتی از آن نیز سراغ داریم، اما به این صورت که در تاریخ بیش از یک قرن اخیر کشور خودمان شاهد آن هستیم یعنی الگوهایی که با آن شئونات، اندیشه، رفتار و کردار را با باستان برابری دهند و در حسرت یک روز زیست در کنار هخامنشیان یا ساسانیان بسوزند، بلاشک کالایی از آنسوی مرزها است.

تقریبا کلّیه منابع و مآخذی که درباره ایران باستان در دست داریم همگی دست‌آورد و ره‌آورد نویسندگان و پژوهشگران غربی و صهیونیستی است و یکی دو درصد هم که به قلم نویسندگان و پژوهشگران ایرانی است، منابع و مآخذ آنها هم همگی از نوشته های غربی‌ها است. روشنفکران و باستان ستایان ما دنبال باستانی هستند که خود هیچگونه آگاهی و دانشی از آن ندارند.

شکستهای پی‌در‌پی ایران در برابر همسایه شمالی (روسیه تزاری) و نیز توانمندی روز افزون دول غربی و خودکامگی پادشاهان ایرانی و ظلم و بیداد فرمانروایان محلی می توانست زمینه ای مناسب حداقل در نسل جوان دوره قاجاریه به وجود آورد که به راهی که پدرانشان رفته‌اند، و ناکام تر مانده‌اند بیاندیشند.

 بر این عوامل، عاملی‌ اساسی تر و مؤثرتری را نیز باید افزود و آن رواج فرهنگی «فرهنگ عوامانه سنّتی» با ظاهری اسلامی و باطنی خرافی و مسیحی و زرتشتی بود که در دوران حکومت سلسله صفویه به صورتی موذیانه و زیرکانه بر پیکر فرهنگی و ظلم ستیز و پویا، تزریق شده بود و چون زالویی، خون فرهنگ اسلامی را مکیده و از آن تنها پوسته‌ای بر جای نهاده بود.

گرچه در دوران صفویه کسانی بودند که در برابر آن انحراف آرام و ساکت نماندند که از آن جمله است کتاب مشهور «کلثوم ننه» مرحوم خوانساری فقیه و مجتهد آن دوران. اما سالهای جنگ و ستیز و تصفیه قدرت و تعویض حکومت و حذف تاریخی روحانیّت از حکومت (و دخالت در سیاست) زمینه را برای گسترش فرهنگی به ظاهر اسلامی (فرهنگ عوامانه) و در باطن خالی و پوک آماده ساخت. در دوران حکومت قاجاریه، ارتباطات دو طرفه‌ ای که از زمان صفویه با غرب و حکومت های استعماری صلیبی آغاز شده بود، روز به روز گسترش می یافت و اهداف وسیع تر و عمیق تری را بر می‌گرفت. اگر در دوران صفویه تنها هدف غرب ایجاد سکوئی در شرق حکومت قدرتمند عثمانی بود تا بتواند از آن طریق مسلمانان عثمانی را زیر فشار قرار دهد، اما در دوران قاجاریه اهداف سیاسی، اقتصادی و ایجاد شاهراههای استعمار بود که می باید هموار می گشت. (فصلنامه یاد ، شماره هشتم، سال دوم- پاییز 1366- ص 135)

آغاز استعمار فرهنگی

کهن ترین انجمن آسیایی در باتاویا مرکز جاوه اندونزی  در سال 1781 م. از طرف هلندی ها ایجاد شد. انجمن آسیایی بنگال در سال 1784 م. ، انجمن آسیایی ادبی بمبئی در  1845م. ، انجمن مطالعات شرق لندن در سال 1823م. و انجمن آسیایی فرانسه نیز در سال 1820م. تأسیس یافته و آمریکا نیز در 1842 به بعد است که در این راه افتاده است. (یوسف رحیم لو : دانشی با ابعاد سیاسی و تجارتی، از مقاله شرق شناسی، مجله نگین 1351).

در چنین دورانی که سلطه گران غربی برای استثمار بیشتر مستعمرات خود در دورترین نقاط جهان با هم به مسابقه پرداخته‌اند، جوانان به اصطلاح روشنفکر ایرانی نیز جهت تحصیل و کسب مهارت های نوین به سوی غرب رفتند و در آنجا با رؤیا‌گونه ای از ثروت و قدرت و شهوت و کامیابی رو به رو شدند. بدیهی است که از این جوانان خود باخته، پر شورترین آنها به اندیشه فرو رود و از خویش بپرسد، چرا او و ملّتش آنچنان درمانده و این دیار غربت و کفر، آنچنان توانمند و کامیاب است؟!

در همین دوران، از جمله یکی از شاگردان ایرانی به نام حسنقلی‌آقا که در پاریس درس خوانده و در انقلاب 1847 شرکت داشته، تازیان را دشمن ایران و ایرانیان می دانست. او ستایشگر آئین زرتشت بود و اعتقاد داشت که برای احیای زبان ملّی‌ باید همه لغتهای عربی را از زبان فارسی بیرون ریخت. اشعاری هم می سرود که مورد پسند همفکرانش بود. او ترقی وطن و سعادت هموطنان خود را در این می دید که باید به مذهب و عادات و رسوم و فلسفه بسیار قدیمی اجدادی برگشت. (دکتر رضا داوری، «ناسیونالیسم حاکمیت ملّی‌ و استقلال» به نقل از فصلنامه یاد شماره 8 – سال دوم – پاییز 1366 – ص 136)

شاید این سؤال بجا باشد که چرا این جوان و جوانانی چون او، از میان این همه اوراق تاریخ، زرتشت را یافته‌اند؟ نگاه کنید :

نخستین ترجمه «اوستا» در مغرب زمین توسط انکتیل دوپرون (فرانسه) در سه جلد در سال 1771 . ( لطفاً تاریخ ها را توجّه کنید از 1771 م. تا 1907 م. که چه اهداف و توطئه هایی در آن نهفته است)

تفسیر اوستا و یسنا – توسط بورندف ، (پاریس) 1833.

چاپ کامل زند اوستا، توسط وسترگارد، (دانمارک 1853-1852

ترجمه اوستا، اشپیگل، در دو جلد (وین) 1853-1854.

ترجمه ایتالیایی اوستا، توسط اسکرلی (تورینو) 1860.

ترجمه خرده اوستا، توسط اشپیگل 1863.

مجموعه راهنمای زبان زند، ژوستی (لایپزیک) 1864.

ترجمه لهستانی اوستا، توسط گوزویچ (ورشو) 1865.

اوستا و ادبیّات زرتشتی، توسط سانتو (وین) 1871.

ترجمه اوستا، توسط هارلز (پاریس) 1875.

ترجمه گاتهای زرتشت، توسط بارتولوماک 1879.

مجموعه راهنمای زبان اوستا، توسط گلدنر.

تتبعات اوستایی به فرانسه، توسط دارمستتر، 1893-1892.

مجموعه حروف نحو اوستایی، توسط جکسن (اشتوتگارت) 1892.

ترجمه اوستا به آلمانی، توسط گلدنر 1895.

چاپ وندیداد، توسط دستور هوشنگ جاماسب در دو جلد (بمبئی) 1907. (از مقاله تاریخچه ایرانشناسی نوشته مهین پزشکپور، شماره پنجم اطلاعات سالانه)

این درست است که از آغاز قرن چهاردهم میلادی با انتشار سفرنامه ها، شرق و ایران به گونه‌ای مشوّش و مغلوط به غربیان شناسانده شده بود، اما شاید بیشترین تاثیر را اجرای بیش از 12 نمایش مربوط به تاریخ ایران در پاریس و ورسای گذارده باشد، که از آن جمله اند «شاهزاده خانم اشکانی»، «استر»، «خسرو»، «مهرداد»، «سورنا سردار اشکانی». ( همان مدرک : مهین پزشکپور) در این باره مهین پزشکپور می نویسد:

« ... مهمترین اثر در این قرن، انتشار ترجمه کامل «اوستا» است. انکتیل دوپرون مترجم این کتاب، مدت 15 سال برای آموختن زبان اوستایی و پهلوی با وجود تحمل حوادث بی‌شمار در هندوستان به سر برده...» (همان).

این نوع شرق شناسی و به خصوص ایران‌شناسی، ناشی از برخورد رنسانسی هایی بود که برای مبارزه با کلیسا راه کناره یا «اکل از قفا» را برگزیده بودند. بدین معنی که برای برخورد با مذهب، جدال با اسلام را انتخاب نمودند، چرا که کلیسا در این جهت با آنان همسو و هم نظر بود و بدین سبب بزرگترین و قدرتمندترین قدرت اسلامی آن زمان، یعنی حکومت عثمانیان، دشمن شماره یک به حساب می آمد و از نظر آنان ترک، معادل اسلام بود و هرچه دشنام و ناسزا و ناروا داشتند نثار آنان می کردند و این درحالی بود که نه اسلام را می‌شناختند و نه مسلمانان را، آنها با مشاهده تنگ نظری های کلیسا و ظلم و بیداد ناشی از قدرت مذهب صلیبی و جنایات دادگاههای تفتیش عقاید به این باور رسیده بودند که هر جا مذهب به اقتدار و حکومت برسد، لاجرم خفقان و دیکتاتوری به بدترین شکل، حکومت خواهد یافت. با این وجود برای مبارزه با کلیسا، هرکدام ضربه‌ای بر اسلام و مسلمانان می‌زدند، تا شاید در نهایت دین و مذهب را مورد تردید قرار دهند. این شیوه ستیز و همکاری با کلیسا، شیوه‌ای را برای رنسانسی ها به وجود آورد که می توان از آن به عنوان شیوه منافقانه نام برد و آن همراهی و هم سویی با برخی از شیوه ها و برخی تعصّبات کلیسا برای زدودن مذهب و مبارزه با کلّیت حرکت کلیسای صلیبی قدرتمند و خود‌خواه بود.

فرانچسکو پترارک [3] یکی از نخستین مردانی بود که رنسانس را بوجود آورد(1330-1340 م.) او افکار خود را نشر ساخت:

«او ، عصر نوین را اصولاً دوران  احیاء آثار کلاسیک می دانست که در نظر وی محدود می شد به بازگرداندن زبانهای لاتینی و یونانی به پاکی گذشتگان و توجّه به سوی متون اصیل نویسندگان باستانی، در طول دو قرن بعدی این تصور«از تولّد دوباره» دوره باستانی آن قدر گسترش یافت که شامل همه نوع کوششها و پیشرفتهای فکری و فرهنگی از جمله هنرهای بصری نیز گردید» (تاریخ هنر، هـ . و  جانسون، ترجمه مرزبان ص 292)

اما نباید چنان پنداشت که پیش از رنسانس، مسیحیّت در همه ابعاد از گذشته بریده بود، بلکه بارها و بارها در قرون وسطی به سراغ دنیای کهن و باستان غرب رفته بودند و در معماری و هنرها و ادبیّات و زبان از آن بهره ها گرفته بودند، به گونه ای که زبان رسمی کلیسا زبان لاتین بود، ولی :

« ... آنچه سردمداران رنسانس را با آنها متمایز می‌ساخت ،اندیشه فردگرایی و انسان‌گرایی و برداشتی تازه از هوشیاری بر وجود شخص و اعتماد به نفسی بود که وی را بر آن داشت تا برخلاف عقیده دینی در اذهان عمومی اعلام کند که عصر ایمان واقعاً دوره تاریکی و جهل بوده است و حال آنکه «مشرکان مغروق در تاریکی جهل» در حقیقت درخشانترین مرحله تاریخی را به وجود آورده بودند. بطور کلّی این نوع آمادگی ذهن به باز خواست کردن عقاید و آداب کهن، یکی از خصوصیّات عمیق و اصلی نهضت رنسانس گردید.» (شرق در ادبیّات قرون هفدهم و هجدهم فرانسه، پیر مارتینو ، ترجمه جلال استادی، مجله هنر و مردم، شماره-156)

این شیوه دو پهلو، برای پیروی از هنرها و آداب و رسوم و بدست آوردن الگوهای سیاسی باستان که در ابتدا تلاش می نمود با کلیسا درگیر نشود، کم کم زمینه مقایسه ای را بین دو دوران باستان و زمانه صلیبی به وجود آورد و ناتوانی کلیسا در پاسخگویی به اندیشه های زمانه و نیز خودکامگی و تعصّبات روحانیّت صلیبی کار را به جایی رساند که عصر نوین ناگزیر بود بین دو راه یکی را برگزیند، و آن راهی را برگزید که رنسانسی های نخستین از ابراز آن سر باز می زدند که آن ایجاد گروه «نو‌مشرکان» بود:

« ... هدف رنسانس ساختن بدلهایی از روی آثار باستانی نبود، بلکه رقابت با آن آثار یا در صورت امکان برتری جستن بر آنها بود. حاصل آن طرز فکر در عمل این بود که حق اولویّتی که برای سرمشقهای باستانی قائل می‌شدند، از جهاتی محدود و مشروط می ماند. نویسندگان می کوشیدند تا مطالب خود را با همان فصاحت سیسرونی [4] به بیان آورند، اما خویشتن را ملزم به استعمال زبان لاتین نمی‌دانستند. معماران به بر افراشتن کلیساهایی که مورد نیاز آئین مسیحیّت بود ادامه می دادند، بدون آنکه از روی معابد مشرکان دوره باستانی تقلید کنند. اما به هر حال کلیساهای خود را به شیوه «قدیمی مآب» طراحی می کردند و در کار خود اصلاحاتی به کار می بردند که مبتنی بر فن معماری باستانی بود. صلیبیان دوره رنسانس رساله های قدما در باره کالبد‌شناسی را تحسین می کردند، زیرا آنها را دقیق تر از آثار قرون وسطایی می یافتند. لیکن در عین حال هرگاه نتایج مثبت حاصل از میز تشریح خویش را با اولویّت تقدّس یافته متون کلاسیک متناقض می یافتند، نقائص آن آثار را متذکّر می‌شدند و اساس پژوهش را بر گواه صادق چشمان خود متّکی می ساختند و در آخر، انسان گرایان نیز با آنکه اشتیاق فراوان به فلسفه باستانی ابراز می داشتند، به هیچ‌ وجه پیرو عقاید شرک آمیز نمی‌شدند و تشکیل گروهی از نو‌مشرکان نمی‌دادند، بلکه در مباحث، هوشمندانه می‌کوشیدند تا میراث متفکّران باستانی را با ایمان مسیحیّت آشتی دهند.» (تاریخ هنر- هـ. و جانسون، ترجمه مرزبان- ص 292)

البته این آشتی امکان پذیر نبود، مسیحیّت صلیبی که تحمل خواب دیدن یکی از مسیحیان (رؤیا-کابوس) را نداشت و حکم اعدام و سوزاندنش را صادر می کرد در حالی که هنوز در گیر و دار مثلث أب و ابن و روح‌القدس مانده بود، چگونه می‌توانست مدافع این پیام باشد که «بشارت ده بندگان خدای را که سخنان گونه‌گون را می شنوند و برترینش را انتخاب می کنند»(قرآن کریم - زمر، 18) در صورتیکه رنسانسی ها می خواستند بخش بسیار کوچک و حقیری از این کلام را به اجرا در آورند و این در حالی بود که قرن ها پیش از آن جهان اسلام بدون هیچ تعصّب و دور زدنی فریاد بر آورده بود «به کسب دانش بشتاب حتی اگر در چین باشد» (از سخنان حضرت محمّد صلی الله علیه) و یا «بیاموز حتی اگر معلمت منافق باشد» (از سخنان علی علیه السلام) و شاید بخاطر این تفاوت ژرف و بینش اسلام و مسیحیّت صلیبی باشد که هرگاه مسیحیان متعصّب و غیر متعصّب غربی اگر اندکی انصاف و شجاعت در ابراز احساسات خویش داشته باشند با شناخت اندکی از پیشرفت های علمی، فرهنگی، هنری و ... در اسلام نمی توانند شگفتی خویش را بازگو نکنند.

«گسترش اسلام در خاور نزدیک و شمال آفریقا با چنان سرعت باورنکردنی، ‌یکی ‌از ‌شگفت‌انگیز‌ترین پدیده‌ های تاریخ سراسر جهان شمرده می شود، با گذشت دو نسل جدید، اسلام سرزمینی وسیعتر و پیروانی بیشتر از آنچه مسیحیّت در طول سه قرن تحصیل کرده بود، به دست آورد. چگونه برای گروهی از قبایل نیمه متمدّن بیابان نشین، این امکان بوجود آمده بود که ناگهان از درون شبه جزیره عربستان به خارج بشتابند و از هر سو کشورهای بیگانه را تسخیر کنند و سلطه سیاسی و دینی خویش را بر اقوامی که از حیث جمعیت و ثروت و میراث فرهنگ ملّی‌ به مراتب برتر از ایشان بودند، برقرار سازند؟ ... خاصیت منحصر به فرد دین اسلام- و همچنین عاملی‌ که موجب عالمگیری آن شد - آمیزشی است که از عناصر قومی و جهانی در آن به کار رفته است. اسلام نیز چون مسیحیّت آغوش خود را به سوی همگان باز کرد و برابری و برادری عموم مؤمنان را از هر نژاد و ملیّتی که بودند در پیشگاه خداوندگار به تایید رساند. با این حال، دینی ملّی‌ بود که منشا آن در عربستان بود.[5] آن گروه از جنگجویان عرب که زیر لوای نخستین خلفا به تاخت و تاز در آمدند تا عالم مسکون را به نام قادر متعال مسخّر سازند توقع نداشتند که عموم کافران به کیش اسلام در آیند... در نتیجه با آنکه اعراب از لحاظ تعداد در اقلیّت بودند هیچگاه در معرض این خطر قرار نگرفتند که در میان ساکنان ناحیه ای که به زیر فرمان در می‌آوردند جذب و مستهلک گردند، در واقع ایشان همواره اقوام مسخّر شده را با آنچه از میراث فرهنگی که در تملّک داشتند به خود منضم می ساختند و به خصوص با مهارت تام آن میراث های فرهنگی را بر مقتضیّات و نیازمندیهای جامعه اسلامی منطبق می کردند... ( تاریخ هنر، جانسون، ترجمه مرزبان -–هنر اسلامی)

با وجود تعصّبات مسیحی و صلیبی که در کلام این محقق غربی موج می زند نکته ای آشکار است و آن اینکه اسلام به هر کجا که پای گذارد آغوش خود را برای کسب میراث فرهنگی و دانشها و مهارتهای مفید باز کرد و بی هیچ عصبیّتی هر آنچه مفید و قابل توسعه و گسترش بود پرورش داد و پاس داشت. این سخن که شاید تنها دلیل روشن پیشرفت و فراگیری علوم و فنون در سالهای ابتدایی و قرون اوّلیّه اسلامی است و اکثر متفکّران و محققان غربی به آن اذعان دارند، حداقل می تواند بازگو کننده این حقیقت باشد، که همین شیوه نیز در ایران به کار گرفته شده بوده است و آنگاه که ایرانیان اسلام را پذیرا شدند، هر آنچه از میراث کهن مفید یافتند در دوران های حکومت اسلامی رشد و توسعه دادند. چنانچه تا سالها شیوه دیوانسالاری و مکاتبات آن به شیوه گذشته به انجام می رسید و با هیچ ممانعتی نیز روبرو نبود. اساساً اسلام حامل بینشی فراگیر و نوین بود و هرگز کسی را به خاطر اینکه می گوید زمین گرد است و زمین می چرخد، نه محاکمه کرد و نه اعدام، گرچه مسلمانان می توانستند با استفاده از منبع علم و دانشی که در اختیارشان بود و هست به اختراعات و اکتشافات بسیاری دست یابند که نیافته اند. ولی این تفاوت آشکار بین اسلام و مسیحیّت صلیبی وجود داشت و دارد که اگر پیشرفتی نسبت یا در خود انتظار نیست، از مسلمانی ماست در حالی که شاید آنچه رنسانسی ها آن را عیب مسیحیّت قرون وسطی می دانستند چندان دور از واقعیّت نبود. ( فصلنامه یاد-شماره 8- پاییز 1366- ص 140)

این حقایق آشکار را روشنفکران غرب زده نخستین، در ایران، یا در نیافته بودند یا به خاطر کامیابی هوی و هوس های شیطانی خویش رویش سرپوش می‌گذاشتند و یا هر دو، میرزا آقاخان کرمانی که جزو اوّلین غرب‌زدگان و باستانگرایان تاریخ معاصر کشور ماست در «سه مکتوب» خویش خطاب به جلال الدوله چنین می نویسد:

« ... باز آتش دل من از ظلم تازیان شراره کشید. بیچاره ایرانیان، خطوط ایشان در کمال وضوح با حروف مقطع بوده و از چپ به راست به کمال آسانی نوشته شده است و «ویل» ( حرف صدا ) را نیز جزو حروف می نوشته اند و ابداً جای اشتباه حرف و کلمه به حرف و کلمه دیگر نبوده است، چنانچه حالا شما در لفظ آهو و آفتاب جز همان دو لفظ چیز دیگری نمی توانید بخوانید، زیرا که «ویل» «آه» و «و» در خود کلمه است، ولی از وقت تاخت و تاز تازیان بر سر بیچاره ایرانیان، این «ویل» را از حروف برداشته و بر زیر و زبر حروف گذاشتند و حروف مقطع ایشان را بدل به حروف چسبیده نمودند و از چپ به راست نوشتن را با از راست به چپ رفتن عوض کردند، بدین درجه خطوط را مشکل و دشوار ساختند.»

آنچه در ابتدا از این آه و ناله به چشم می خورد این است که میرزا آقاخان کرمانی به درستی به تاریخ تطوّر خط در این سرزمین آگاهی نداشته است که بحثی است جداگانه، اما نکته قابل دقّت در نوشته فوق این است که او بدون هیچگونه دلیلی نوشتن از چپ به راست را کمال و از راست به چپ نوشتن را عین نقصان دیده است، این همان ویژگی بارز غربزدگان ما است که آنچه غربی است عین کمال می دانسته و می دانند و از آن نکته که بگذریم مسئله «حروف صدا» و نیز آسانی و پیچیدگی در رسم‌الخط است که شاید اگر او امروز زنده بود و می‌دید پیچیده ترین رسم الخط جهان یعنی خط ژاپنی ، باعث عقب ماندگی ملّت ژاپن نشده است- حداقل با معیارهای پیشرفت میرزا آقاخان کرمانی، یعنی پیشرفت تکنولوژی و همان مظاهر غربی- زبان و رسم‌الخطی که دانشجویان آن برای خواندن پرتیراژترین روزنامه ژاپن یعنی، «اساهی» غالباً به استفاده از فرهنگ لغات مجبورند، سر به بیابان می زند که چقدر اندیشه هایش بی پایه و اساس بوده است و در ادامه همین دشنام نامه خویش و در حسرت از دست رفتن خط و زبان باستان و آداب و رسوم گذشته شکوه و گلایه سر می دهد، که اعراب (به همان شیوه غربی ها- یعنی اسلام) (فصلنامه یاد – همان)

میرزا آقاخان کرمانی در ادامه می نویسد:

« توکّل بر مجهول مطلق و نمازهای دور و دراز و نیازهای بی‌ثمر برای معدوم صرف و روزه های بی معنی مضر پر‌مرارت به جهت موهوم محض... عربها امانت داده ودیعت سپرده اند، خوب تصوّر فرمایید که رختهای چست و چابک خوش طراز و طور قدیم ایران را که شبیه بستره و پانطالون حالیّه فرنگیان بوده که حالا در تخت جمشید شیراز نمونه آنها را به صورت های از سنگ تراشیده ملاحظه می فرمایید، از ایرانیان کنده و به عوض قبا و پیراهن عربی را ....»

دیگر بر خواننده روشن است که معیار و الگوی میرزا آقاخان کرمانی همه چیز فرنگیان است و به خصوص ظواهر و پوسته غربی که او تا آن زمان می شناخته است. و باز به یاد سخن نویسنده فریادگر معاصر، جلال آل احمد می افتیم که می نویسد  :

« البته توجّه و تذکّر تاریخی دادن یکی از راههای بیدار نگه داشتن شعور ملّی‌ است، اما علاوه بر اینکه در این قضایا هدف، ایجاد اختلال در شعور تاریخی بوده است، می دانیم که تذکّر و توجّه تاریخی اگر هم دوا کننده دردی باشد، از دردهای ملّتی با وجدان خسته و خوابیده ، ناچار سلسله مراتبی می خواهد. برای خراب کردن کافی است زیر پی را خالی کنی، امّا برای ساختن ها اگر قرار باشد از نردبانی که تاریخ است، وارونه به عمق شعور دو هزارو چند ساله فرو برویم این نردبان را پله اولی بایست، بعد پله دومی و همینجور... و اگر پله اول سرجایش نباشد که با سر در آن گودال سقوط خواهی کرد و به جای اینکه در ته آن به شعور تاریخی برسی به زیارت حضرت عزرائیل خواهی رسید.» (در خدمت و خیانت روشنفکران-جلد2- کارنامه سه ساله جلال آل احمد)[6]

با مرور صفحات گذشته مسلّم است که غربزدگان ایرانی – به گمان خودشان- شیوه باستانگرایی و باستان ستایی را به عنوان روشی جهت بازسازی و نوسازی از غربیان به عاریت گرفته، اما از تحولات و تغییرات پیچیده و پی در پی باستانگرایی و دین ستیزی در غرب، چندان اطّلاعی نداشته و نمی دانستند چرا در زمانی تب شناخت باستان به اوج می رسد؟ و چرا زمانی اسلام با دشنام و ناسزا مورد هجوم قرار می گیرد؟ و چرا زرتشتی‌گری مدح و ستایش می شود؟

« ... ظاهراً فرانسویان به سابقه گرایشهای فکری مشترک به این مسئله کشیده شده بودند، به بیانی دیگر مشغله ذهنی آنان به علّت این بذل توجّه و التقاط بود. در قرن هفده فرانسویان نظامهای حکمت الهی کشورهای آسیایی را بدین منظور بررسی و مطالعه می کردند که در این میان بهانه و دست آویزی برای مدح و ستایش مسیحیّت بیابند و در قرن هجدهم، محمّد (ص) و کنفوسیوس و زرتشت را در جهاد عظیم با «رو سیاه ننگین» (عیسی مسیح) به مدد می طلبیدند. به هر حال فکر مذهبی- چه جانبداری از آن و چه حمله به آن مطمّح نظر باشد- در مشغله های ذهنی مردانی چون پاسکال و یا ولتر و به تبع آنان در ذهن همه معاصرانشان جا و مقامی خاص داشته است. مطالعات شرق شناسی با آشکار ساختن مذاهب (جز مذهب یهود) پروتستان و اساطیر باستان، ناگهان دایره این بحث و گفتگو را گسترش داد و به یمن و برکت این گونه مطالعات، اندک اندک مقدمات و امکانات پی ریزی دانشی نوین به نام تاریخ ادیان فراهم آمد. دیانت اسلام و کیش زردشت و حکمت کنفوسیوس سه نظام بزرگ مذهبی است که شرق شناسی نوخاسته در قرون هفده و هجده آشکار و مکشوف ساخت... در نخستین سالهای قرن هفدهم هنوز تقریباً همان تصور و مفهومی که  قرون وسطی از دین محمّدی ساخته و پرداخته بود، کم و بیش رواج و قوت داشت، در سال 1585م. مذهب اسلام، مذهبی ناپسند معرفی می شد و قرآن مجید کتابی که نخواندنش بهتر! چنین است عقیده و نظر عموم و طبیعی است که نویسندگان مدتی دراز برای مطالعه و بررسی اصول عقایدی چنین عجیب تردید کرده باشند. با این همه سرانجام زمانی فرا رسید که مطالعه قرآن آغاز شد.» (شرق در ادبیّات قرون هفدهم و هجدهم فرانسه، پیرمارتینو ، ترجمه جلال ستاری. مجله هنر و مردم ، شماره 162)

در همین جا تفاوتی میان روشنفکران رنسانسی و بدل آنان یعنی روشنفکران مقلد به چشم می خورد. روشنفکران اروپایی، به گفته ژان پیر مارتینو گرچه در آغاز به دلیل ترجمه های غلط از قرآن نظر مساعدی به دین محمّد (ص) نداشتند، اما دیری نپایید که حقیقت آن را دریافتند و اگر به دین اسلام حمله می کردند نه بدان دلیل بود که واقعاً باور داشته باشند که آن آئین، آئینی منحط و بیدادگرانه است، بلکه بدان علّت بود که جرأت رودررویی مستقیم با کلیسا و پاپ ها و مسیحیّت قدرتمند و متعصّب آن زمان را در خود نمی دیدند. (همان مدرک). لذا با این شیوه زیرکانه از عصبیّت و حساسیّت کور کلیسا علیه اسلام و مسلمین بهره می‌گرفتند و با آن قلب کلیسا را نشانه می رفتند. آنان در زمانی که کلیسا در اوج قدرت قرار داشت و اروپا بر خلاف ممالک شرق نه اینکه از ناحیه هیچ قدرت خارجی تهدید جدی نمی شد، بلکه بر اریکه استعمار از شرق تا غرب کره خاکی را در می نوردیدند، نه بخاطر کسب عظمت و شکوه گذشته، بلکه به جهت کسب آزادی بیان و اندیشیدن که کلیسا آن را از خود ساخته بود و برای خوردن و خوابیدن و دست یابی به امیال و شهوات، که در اختیار حاکمان غربی بود، به یک مبارزه داخلی دست یازیدند و دراین روزگار شیوه‌ای را برای مبارزه برگزیدند که احتمال پیروزی آن بیشتر باشد. یعنی در مهمترین محور سیاست خارجی و عقیدتی کلیسا که اسلام ستیزی بود، با او هم آوایی کردند. اما این بدان معنی نبود که خودشان باور داشته باشند. بلکه آنان از مکتب بودا گرفته تا دین محمّد (ص)، هرچه را جستجو کردند برتر از مسیحیّت آن روزگار یافتند، و اگر درست دقّت کنیم خواهیم دید که گرچه رنسانسی ها بسیار آب به آسیاب تمدّن آتنی و رومی ریختند، ولی هرگز دلشان نمیخواست به جای افلاطون و ارسطو یا سقراط می‌بودند و جام شوکران سر می کشیدند یا چون بردگان و از بخت برگشتگان می بودند و طعمه شیران و پلنگان نمایش های شاهانه می شدند. (فصلنامه یاد- همان- 143)

سخن بر سر این مسئله است که تفاوتی نه چندان کوچک بین انگیزه روشنفکران رنسانسی جهت انتخاب «باستان ستایی» برای مبارزه با کلیسا، با انگیزه روشنفکران ملل عقب مانده وجود دارد. آنان برای مبارزه با کلیسا، از اساطیر و باستان ستایی بهره گرفتند، اما برای مبارزه با مسیحیّت مقتدر قرون وسطایی راه کناره را انتخاب نموده و در آغاز هرگز با آن رودررو نشدند، شاید به این جهت که نهضت هایی که به تقلید از مانویان ایران یا مزدکیان یا حتی اسلام به مقابله بر خاسته بودند، توسط کلیسا و حکام دست نشانده آنان با شدیدترین وجهی سرکوب گشته و منهدم شده بودند. [7] یا بدان دلیل که به هر حال کلیسا تا اعماق جوامع غربی نفوذ داشت و هنوز خون و آتش جنگهای صلیبی می جوشید و نمی شد در چنین زمانه ای دشمن دیروز را الگوی اصلاح طلبی امروز قلمداد کرد، یا شاید بدان سبب که به هر حال مسیحیّت محور جامعی بود که بد یا خوب اروپا و غرب را به قدرت رسانده بود و می شد تا زمانی که محور دیگری جایگزین آن نشده از آن بهره گرفت. (مهندس مهدی بازرگان، گمراهان) و یا شاید به این دلیل که مردم اروپا طی سالیان دراز حکومت فرهنگی کلیسا، که متّکی بر پروراندن احساسات و تعصّبات کور و بی منطق بود، توانایی اندیشیدن و مستقل فکر کردن را از دست داده بودند. الگوهای ضد عقلایی کلیسا چنان مردمی بار آورده بود که در برابر هر ضد منطق کلیسا، سر تعظیم فرو می آوردند و این فضای بسته فرهنگی نیز از جمله فضاهایی است که ملل مسلمان و روشنفکران کشورهای اسلامی کمتر بدان توجّه داشته یا هرگز درصدد درک و لمس آن فضا بر نیامده اند، چرا که در بدترین شرایط اختناق و در دشوارترین دوره های اسلامی، حتی لحظه ای مشابه فضای فرهنگی حاکم بر قرون وسطی را نمی توان یافت.

شاید بجا باشد که دلیل انتخاب شیوه مبارزه روشنفکران رنسانس را که در میان چنان مردمی می زیسته اند کمی درک کنیم، چه همان روشنفکران خود نیز پرورش یافته همان جامعه متعصّب و کور بوده اند. و باز جا دارد تاکید کنیم که آن روشنفکران نه به خاطر مبارزه با یک یا چند دشمن خارجی و نه به خاطر مبارزه با استبداد به آن معنی که در جهان غیر مسیحی وجود داشت که حاصلش جز فقر و نکبت و خواری و ذلت توده ها نبود، بلکه به قول بزرگ مرد تاریخ معاصر خودمان، شهید سیّد حسن مدرّس، از سر تجدّد طلبی و زیاده طلبی در اندیشه دگرگونی افتادند. (فصلنامه یاد - شماره 4، مدرّس ناشناخته مشهور- مهدی کلهر)

دکتر علی محمّد نقدی، در کتابی به عنوان «جامعه شناسی غرب گرایی»، جلد دوم، از توطئه بارور ساختن حس ملّی‌ گرایی بمنظور و هدف اسلام ستیزی ملل مسلمان می نویسد:

« ... ناپلئون شخصاً برای بارور ساختن حس ملّی‌ گرایی مصری و بر انگیختن تعصّب و تفاخر مصریان نسبت به گذشته باستانی خود، مؤسسه ای به نام «بنیاد مصر» تأسیس کرد که هدف اصلی آن تقویت مصرگرایی در برابر ایده وحدت اسلامی بود. و بواسطه همین بنیاد بود که برخی از اندیشمندان برجسته فرانسه مانند کلو، سریزی، لینان و روسه به مصر اعزام شدند و به سادگی می توانیم حدس بزنیم که این افراد برای چه منظوری اعزام شده بودند. سیلوستر دوساس و برخی دیگر از پژوهشگران فرانسه نیز کتابهایی پیرامون عظمت تمدّن فراعنه نوشتند. در پی این تلاشهای استعمار، دسته ای از روشنفکران غربزده با ادعای پرچمداری «قومیّت مصری» به وجود آمد که بر لزوم پیروی از تمدّن غرب اصرار داشتند. «رفاعه طهطاوی» (1801-1873) از نخستین غربزدگان مصری بود که ناسیونالیسم را مطرح کرد. او پنج سال (1241-1246) در پاریس ماند و از طریق محافل فرانسه تقویت شد. وقتی به مصر بازگشت، نظریات منتسکیو را پیرامون «ملّیت» و «میهن» ترویج نمود. پیشتاز دیگر ناسیونالیسم مصری «یعقوب صنوع»[8] بود ، پدر صنوع یهودی و مادرش ایتالیایی بود. او را که مدّتی طولانی در پاریس زندگی کرده است می توان از عاملین فرانسه محسوب کرد، طه حسین و لطفی السیّد، پرچمداران دیگر ناسیونالیسم مصری نیز از غربزدگان خودباخته بودند. در زمان طه حسین نیروهای ملّی‌ گرا به سرکردگی «وفد» در صحنه سیاست مصر نفوذ بسیاری یافتند و تماس نحاس پاشا و دیگر سیاستمداران ملّی‌گرا مهره های انگلیسی بودند و ملّی‌‌گرایی شان مساوی با نوکری برای اربابان خارجی بود.» (دکتر علی محمّد نقدی، جامعه شناسی غربگرایی، همان – ص 146)

عثمانی (ترکیه) نیز که به عنوان دیوار آهنینی همیشه در سر راه چپاول صلیبیان و غربیان خودنمایی می کرد نیز از این گزند در امان نماند. همو می‌نویسد:

«برنارد لوئیس ، خاورشناس معروف معتقد است سه یهودی اروپایی الهام بخش ملّی‌ گرایی ترکان بودند. نخستین کسی که شدیداً تلاش کرد احساسات ملّی‌ گرایی ترکها را شعله ور سازد «آرترلملی‌ داوید» (1811-1832) می باشد. او که یک یهودی انگلیسی بود به ترکیه مسافرت نمود و کتابی به نام «بررسیهای مقدماتی» نوشت و طی آن کوشید ثابت کند که ترکان نژاد مستقل و برجسته ای بوده، بر اعراب و سایر ملل شرقی ارجحیت دارند. داوید لئون کهن نویسنده یهودی فرانسه دومین نفری بود که در ایجاد و گسترش ملّی‌گرایی ترکان سهم بسزایی داشت. او در سال 1899 کتابی به نام «دیباچه ای بر تاریخ آسیا» منتشر کرد که در این اثر از برتری ترکان و برجستگی نژادی آنان سخن رانده است. ولی کسی که بیش از دیگران در ایجاد ناسیونالیسم ترک و عرب نقش داشت، خاورشناس معروف « ارمنیوس ومبری» (1918-1832) بود که درباره احیای ملّیت ترک آثار زیادی منتشر کرد.» (همان)

چنانکه گفته شد یهودیانی که ما امروز از آنان به عنوان صهیونیسم بین‌المللی یاد می کنیم مغز متفکّر و کارگردان باستانگرایی در جهان اسلامی بوده اند. گرچه جای جای، از غربزدگان و دست نشاندگان و مزدوران داخلی اجزای این سیاست فرهنگی بهره ها گرفته اند. آنان برای حجاز و عربستان نیز چنین شیوه ای پیش گرفتند و ماجرای لورنس عربستان و تجزیه عربستان و به حکومت رسیدن قبیله ای با تمام صفات عرب جاهلی یعنی سعودی ها و حاکمیت شبه مذهب «وهابیت» به دنبال همان سیاست فرهنگی صهونیستی است. به هر صورت این جریان «باستانگرایی» در تاریخ معاصر کشور ما که از دوره قاجاریه شروع شده بود، در دوره پهلوی به اوج خود رسید و به صورتی نظام یافته به عنوان الگوی فرهنگی حکومت در آمد.

اندیشه ها و خیالاتی که به گونه ای منفرد و تک و تنها توسط میرزا آقاخان کرمانی ها، آخوندزاده ها، تقی زاده ها، ارباب کیخسروها و دهها امثال آنها در روزنامه ها و نشریات پراکنده بود، به وسیله پورداوود ها به صورتی مستقیم و با پشتوانه قدرت حکومت به اجرا در آمد. در حالی که کارگردانان آن صهیونیستها و کارگزاران آن پارسیان هند و غربزدگان روشنفکرنمای داخلی بودند، که عاقبت کارشان خیانت به مردم مسلمان ایران و کشور عزیزمان شد و وابستگی آنها به غرب و صهیونیستها به شهادت اسناد و مدارک فراوان مسلّم گشته است.

در این جا شاید به جا باشد که به سندی نظر بیفکنیم که شاید بسیاری از پژوهشگران تاریخ معاصر از آن بی اطلاع باشند، سندی که از نظر خوانندگان می گذرد، بخشی از نشریه ای است که در اکثر شهرستانهای کشور تحت عنوان « ماهنامه دبیرخانه مرکزی جشنهای دوهزار و پانصدمین سال شاهنشاهی ایران» منتشر می‌شده است و این شماره مربوط است به فروردین ماه 1339 و در شهرستان جهرم فارس منتشر شده است. (فصلنامه یاد- همان- ص 147)

در این نشریه در صفحه 22 چنین می خوانیم:

در کنگره بین المللی یهود.

« در ماه اوت سال گذشته کنگره بین المللی که هر پنج سال یکبار از نمایندگان یهودیان کلّیه کشورهای جهان تشکیل می شود. با شرکت نمایندگان پنجاه کشور در استکهلم پایتخت سوئد تشکیل گردید. در این کنگره که از دوّم تا دوازدهم اوت 1959 (10 تا 20 مرداد 1337) ادامه داشت، در تعقیب گزارش هیئت نمایندگی یهودیان ایران قطعنامه ذیل به صورت اوّلین قطعنامه کنگره در جلسه یازدهم اوت 1959 (19 مرداد 1338) به اتّفاق آراء به تصویب رسید:

مجمع عمومی کنگره جهانی یهود توسط هیئت نمایندگی یهودیان ایران در کنگره اطلاع یافت که اعلیحضرت همایون شاهنشاه ایران و دولت آن کشور مقرّر داشته اند در سال 1961 مراسم یادبود دوهزار و پانصدمین سال تأسیس شاهنشاهی ایران به دست کوروش کبیر برگزار گردد.

مجمع عمومی کنگره یهود با توجّه به اهمیت مقامی که کوروش کبیر در تاریخ ملّت یهود دارد، شورای اجرائیه را مأمور می کند که به نوبه خود این یادبود بزرگ را در زمینه بین المللی آن مورد تجلیل قرار دهد. و از تمام سازمانها و جوامع یهودی در سراسر جهان خواستار است که طی با شکوهترین مراسمی حق شناسی خود را نسبت به خاطره این قهرمان بزرگ تاریخ جهان، که در کتاب آسمانی تورات از بزرگواری او نسبت به ملّت یهود سخن رفته است، ابراز دارند. مجمع عمومی کنگره بین المللی یهود از این فرصت استفاده کرده و به مناسبت برگزاری این یادبود تاریخی صمیمانه ترین تبریکات خود را به اعلیحضرت همایون شاهنشاه ایران و ملّت ایران تقدیم می دارد.

پس از صدور این قطعنامه از طرف کمیته کنگره ، مفاد آن به تمام سازمانها در پنجاه و هفت کشور جهان رسماً اطلاع داده شد تا شروع به تهیّه مقدّمات شرکت خود در این یادبود کنند. در همان ضمن در اورشلیم که مقرّ رسمی دولت اسرائیل است کمیته ای برای اداره فعالیّت جهانی یهود در اجرای قطعنامه کنگره مرکّب از اعضای ذیل تشکیل گردید. نماینده مخصوص رئیس جمهور- نمایندگان وزارت امور خارجه - وزارت فرهنگ- نماینده کنگره جهانی یهود - نماینده دانشگاه - نماینده آژانس یهود - نمایندگان انجمن روزنامه نگاران- نمایندگان اتحادیّه مهاجرین ایرانی- شهرداری اورشلیم و روزنامه فارسی ستاره شرق که در تل‌آویو منتشر می شود.

احتمال می رود این کمیته تحت سرپرستی عالیّه رئیس جمهوری اسرائیل قرار گیرد.

رئوس برنامه کار این کمیته عبارت است از:

  1. تشکیل جلسات کنفرانس در کشورهای مختلف جهان به مناسبت این یاد بود.
  2. تدوین تاریخ مربوط به کوروش بر اساس منابع و مآخذی که در کتاب تورات مندرج است و معرفی شخصیّت کوروش از نظر تاریخ اجتماعی و سیاسی. این تاریخ به فارسی و چندین زبان دیگر ترجمه خواهد شد.
  3. تدوین برنامه مخصوص برای تدریس در مدارس یهود در باره این یاد بود.
  4. نامگذاری خیابانها و مؤسّسات اجتماعی و ملّی‌ در پایتختها و شهرهای مختلف به نام کوروش.
  5. اجرای برنامه های رادیویی و تلویزیونی در کشورهای مختلف.
  6. شرکت کارخانه های فیلم برداری در تهیّه فیلمهای مربوط به کوروش.
  7. فعالیّت های بین المللی مطبوعاتی.
  8. تخصیص بورسیه هایی به نام کوروش کبیر در اسرائیل برای مطالعات و تحقیقات فرهنگی.

مرکز کمیته مرکزی جشنهای کوروش کبیر در شهر اورشلیم است. دبیرخانه مرکزی جشنهای شاهنشاهی در ایران، کمیته مرکزی ایران را در جریان کارهای کمیته اسرائیل که اجرای برنامه آن به طور مستقل صورت می گیرد خواهد گذاشت.»

کنگره زرتشتیان

جامعه زرتشتیان جهان در خردادماه 1339 کنگره ای مرکّب از نمایندگان زرتشتیان و پارسیان هندوستان و پاکستان و زرتشتیان شهرهای مختلف ایران در تهران تشکیل خواهند داد که برنامه کار و وظایف خود را برای شرکت در این یادبود تاریخی تنظیم کنند.

این گنگره از طرف زرتشتیان ایران که مرکز آن در تهران است اداره خواهد شد و از هم اکنون فعالیّت وسیعی برای شرکت موثر در جامعه پارسیان و زرتشتیان در این باره آغاز شده است. مجله ارگان این انجمن به نام «هوخت» ناشر افکار و تصمیمات کنگره خواهد بود. از طرف این انجمن هم اکنون نسخه های زیادی از ترجمه فارسی کتیبه معروف داریوش در نقش رستم به صورت زیبایی چاپ و توزیع شده است.

البته این جشن دوهزار و پانصد ساله قرار بود در سال 1961 میلادی (1340 شمسی) برگزار شود که با فوت مرجع شیعیان جهان حضرت آیت الله العظمی بروجردی به اجرا در نیامد و پس از ده سال یعنی در سال 1350 برگزار گردید که خود بحث جداگانه ای را می طلبد. زنده یاد جلال آل احمد می گوید:

« در این نهضت غایی که هدف اصلی شان همگی این بود که بگویند اعراب (یعنی ظهور اسلام در ایران) نکبت بار بود و ما هرچه داریم از پیش از اسلام داریم [...] می خواستند برای ایجاد اختلال در شعور تاریخی یک ملّت، تاریخ بلافصل آن دوره (یعنی دوره قاجار) را ندیده بگیرند و شب کودتا را یکسره بچسبانند به دم کوروش و اردشیر، انگار نه انگار که در این میانه هزارو سیصد سال فاصله داشت» (جلال آل احمد، سه مقاله)

انگیزه باستان ستایی روشنفکران این سوی جهان با روشنفکران رنسانسی متفاوت بوده است و شاید به همین دلیل مسیرشان نیز وارونه، یعنی روشنفکران دوبله شده به فارسی یا عربی یا ترکی، ابتدا از «باستان ستایی» آغاز می کنند و شاید بعدها به باستان شناختی برسند، در صورتی که مسیر متفکّرین رنسانسی به عکس این مسیر است. برای متفکّرین غربی «باستان ستایی» وسیله ای است جهت سمت دهی به فرهنگ عمومی. در حالی که برای روشنفکران مقلّد ما هدفی است مقدّس!!

و اگر نام فلان فضاپیما را «آپولو» می گذارد، نام فرزندش «جاکوب» یعنی یعقوب و نام همسرش«ماری» یعنی مریم و ... است. اما روشنفکر ما نام فرزندش را ساسان و نام خود و همسرش را نیز عوض می کند و خیال می کند با این کار نسیم طاق کسری بر آپارتمانش وزیده است. او برای دست یابی به مقاصد خویش برای مردم رؤیا و کابوس مصوّر می‌سازد، در‌حالی که این خود اوست که اسیر رؤیا و کابوس خویش است. (یاد- همان- ص 100)

خلاصه مطلب اینکه، شناخت گذشته و گذشته های دور در شرایطی ویژه برای هر قوم و ملّتی و بنا به دلیل و دلایلی ممکن است بروز و ظهور نماید. اما تا آنجا که مسئله، مسئله شناخت باستان است نه اینکه خطری فرهنگ جامعه را تهدید نمی‌کند، بلکه مایه ارتقاء سطح فرهنگ و نظم و انتظام حافظه ملّی‌ نیز می گردد، و بالطبع اعتماد به نفس عمومی را نیز جهت حرکتهای آینده افزایش می دهد. ولی آنگاه که به جای باستان شناختی مسئله باستان ستایی اوج می گیرد، چشمه های درک و فهم و استدلال و استنباط جامعه می خشکد و فرهنگ عمومی در راهی گام بر می دارد، که جز گمراهی و سردرگمی چیزی پیش روی ندارد. در چنین شرایطی شیفتگی های بی دلیل و انزجار و تنفرهای بی منطق نسبت به نامها و حوادث و جریانهای تاریخی به  اوج می رسد و فرهنگ عمومی به جای عبرت گرفتن از تاریخ، به عنوان یک عنصر حسرت خوار و عاشق پیشه، به دام افسانه ها و افسانه گونه های تاریخی می افتد و در کورانی از احساسات و عواطف کور غوطه ور می شود و به جای آنکه تاریخ چراغ راه آینده اش گردد، اژدهایی ترسناک را می نماید که هر دم کامش را برای بلعیدن او باز و بازتر می کند. مشکل نیست که بفهمیم که باستان گرایی با باستان ستایی در تاریخ معاصر کشور ما و در ذهن روشنفکر نماهای ما از دو سو بهم پیوسته است. از یکسو فرهنگ عوامانه «سنّتی» و از دیگر سو فرهنگ «وارداتی» و از این دو رود جریانی پدیدار شده که به جشنهای دوهزار و پانصدمین ساله شاهنشاهی رسیده است، گرچه اوج پیروزی این خط، خود شکستن مفتضحانه بود و به جای آنکه سرآغاز حرکتی در جامعه ما شود، بیشتر مهر باطل شد بود بر کوروش بازی و کیخسرو بازی پارسیان هند و پهلوی سازی و آریامهر پردازی فراماسونهای وطنی، اما به هر حال این حرکت فرهنگی که حدوداً همانطور که در آغاز این پیشگفتار گفتیم از زمان حکومت فتحعلیشاه قاجار و از بطن حکومت و با چهره فرهنگ عوامانه «سنّتی» شروع شده بود با دخالت و حمایت دست های بیگانه سرمایه های مادی و معنوی فراوانی را به سوی خود کشید و چون سرطانی جان و تن فرهنگ جامعه را به درد آورد.

دو جریان فرهنگی کاملا متفاوت (از نظر چهره و ظاهر و در پاره ای موارد در باطن) که هر دو آب بیار آسیاب از کار افتاده باستان ستائی اند. همانطور که اشاره شد، یکی جریان فرهنگ عوامانه (سنّتی) و دیگری جریان فرهنگ وارداتی. هر دو جریان فرهنگی در تلاش اند، تا به فرّ و شکوه دوره باستان! دسترسی پیدا کنند. حتی اگر این فرّ و شکوه در خواب و خیال فراهم شود. این دو جریان فرهنگی که حداقل در آن زمان کاملاً رو در رو می نمایند و در چهره آنان هیچگونه رفاقتی نسبت به یکدیگر هویدا نیست- یعنی یکی وابسته به خرافات و سنّتهای پوسیده است و به «کلثوم ننه» بیشتر وفادار است تا به قرنی که در آن می زید و دیگری صمیمانه خود را پیرو ولتر و مویر و کانت و دکارت و کرامول و .... می داند و با چهره ای کاملاً غرب زده و منوّرالفکر در پهنه فرهنگی جامعه آن روز ایران در تلاش و ستیزند - در حالی که دو جریان متخاصم و مبارزه جو را ترسیم می کنند هردو وابسته اند. هر دو بردگان فکری اند. یکی وابسته به اشرافیت ایلی قاجاریه و حکومت پادشاهان خودکامه قاجار و دیگر برده و وابسته به تمدّن سلطه جو، متجاوز و در حال گسترش غرب. و چون در نهایت این تمدّن سلطه گر غربی است که در حکومت قاجاریه نفوذ می کند و سپس بر آن تسلّط پیدا می کند، چنین است که جریان فرهنگ وارداتی برنده قطعی این جریان می شود. و نان آسیاب باستان ستایی نصیب او می گردد و تنها برای فرهنگ «عوامانه- سنّتی» قهوه خانه ها می ماند و نقالی شاهنامه و نقاشی های قهوه خانه ای از هفت خوان رستم و ....

و بدین صورت است که باستان گرایی در دوران قاجار قابل درک می شود. زمینه رشد و پرورش آن سیاست گذاشتن ها و نیز احساس حقارت حاکمان قاجار است که خود نیز نمی دانند به چه دلیل باید خون این ملّت رنج کشیده را بمکند، آیا آنان وارثان محمّد رسول الله هستند؟ آیا آنان وارثان علیّ ابن ابیطالبند؟ آیا وارثان هارون الرّشید و مأمون هستند؟ آیا وارثان کوروش و داریوش و انوشیروان هستند؟ این سؤالات و از این دست پرسشهاست که تا آخر حکومت خودکامه پهلوی در ایران زمینه بسیاری از سیاست گذاری های فرهنگی است. چنانچه گفته شد هر دو جریان فرهنگی و به اصطلاح روشنفکری حکومت قاجاریه را به دم کوروش و انوشیروان گره زدند و چه مزخرفاتی که به هم نبافتند. گرچه این دو جریان روشنفکری و فرهنگی در کشور ما هر دو آسیاب زنگ زده باستان ستایی را راه انداختند، اما یکی نوکر بی جیره و مواجب تمدّن سلطه جوی غربی بود و با واسطه عمل می کرد و مخارجش از جیب حکومت تأمین می‌شد و دیگری بی واسطه تحت تاثیر ناسیونالیسم وارداتی که به هر حال در آن دوران پر سر و صداترین مسئله روز بود، به باستان ستایی می پرداخت. ویل دورانت می گوید:

« غرور فرد در رقابت حیاتی او قدرت او را مضاعف می کند، ناسیونالیسم نیز در کار دیپلماسی و جنگ، قدرت دولت را مضاعف می کند، وقتی که دولتهای اروپا از حمایت پاپ چشم پوشیدند و از زیر بار فرمانروایی فائق او شانه خالی کردند، هر یک به عنوان مکمّل قوای زمینی و دریایی خود به تشویق ناسیونالیسم پرداختند. اگر دولتی پیش بینی می کرد که با کشور دیگری کارش به اختلاف خواهد کشید، تنفّر از آن کشور را در دل مردم کشور خود بر می انگیخت، و شعارهایی می ساخت و بر زبانها می انداخت تا تنفر را به اوج برساند و در این خلال پیوسته تأکید می کرد که خود دوستدار صلح است. ترویج نفرت بی دلیل و ایجاد هراس در ملّت ها تنها در مورد مناقشات مذهبی قرن شانزدهم و جنگهای اروپایی انقلاب فرانسه چندان اتّفاق نیفتاد» ( ویل دورانت، درسهایی از تاریخ، ص 120)

چنانچه آمد، جریان فرهنگ وارداتی به لحاظ گرایش خویش به پیشرفتهای غرب پس از رنسانس و انقلاب کبیر فرانسه به ناسیونالیسم دست یازید و باستان ستایی او نیز پیرو این خود باختگی است تا جائیکه سر از نژاد پرستی مسخّره ای بیرون آورد و این در حالی بود که در این گوشه از جهان به لحاظ امتزاج های پی در پی ایلی و قومی و فرهنگی نه میشد نژادها را پالایش نمود و نه زبانها را. نه آداب و رسوم ها قابل پالایش بودند، نه آئین و شیوه ها، نه زاد و بوم ها قابل مرزبندی بودند و  نه اقلیم ها، و بدینسان تلاش باستان ستایانه در دوران پهلوی که به شدت مورد حمایت حکومت وابسته پهلوی به غرب بود، تبدیل به فکاهی تهوّع آوری شد.

زنده یاد جلال آل احمد می گوید:

« در سیاست ضد مذهبی حکومت وقت و به دنبال بد آموزی های تاریخ نویسان غالی دوره ناصری که اوّلین احساس حقارت کنندگان بودند در مقابل پیشرفت فرنگ و ناچار اوّلین جستجو کنندگان علّت عقب ماندگی ایران، مثلاً در این بد آموزی که اعراب تمدّن ایران را پا مال کردند، یا مغول و دیگر اباطیل .... در دوره بیست ساله از نو سر و کله «فروهر» بر در و دیوارها پیدا می شود که یعنی خدای زرتشت را از گور در آورده ایم، و بعد سر و کله ارباب گیو و ارباب رستم و ارباب جمشید پیدا می شود. با مدرسه هایشان و انجمن هایشان و تجدید بنای آتشکده ها در تهران و یزد.

آخر این اسلام را باید کوبید و چه جور، این جور که از نو مرده های پوسیده و ریسیده را که سنّت زردشتی باشد و کوروش و داریوش را از نو زنده کنیم و شمایل اورمزد را بر طاق ایوانها بکوبیم و سرستونهای تخت جمشید را هر جا که شد احمقانه تقلید کنیم .... (جلال آل احمد: در خدمت و خیانت روشنفکران- ص155-154)

جلال آل احمد در جایی دیگر می گوید:

« و من به خوبی یاد دارم که در کلاسهای آخر دبستان شاهد چه نمایشهای لوسی بودیم از این دست. و شنونده اجباری چه سخنرانی ها که در آن مجالس «پرورش افکار»، ترتیب می دادند. مال ما پا چناری و خیابان خیامی ها در مدرسه «حکیم نظامی» بود، پائین شاهپور، هفته ای یکبار و سخنرانان علی اصفر حکمت، سعید نفیسی، فروازنفر، دکتر شفق و حتی کسروی، و من در آن عالم کودکی فقط افتخار استماع دو سه بار سخنرانی ما قبل آخری را داشتم، الباقی را مراجعه کنید به مجموعه سخنرانی های «پرورش افکار» از انتشارات موسسه وعظ و خطابه(!) وابسته به دانشکده معقول و منقول، اگر قرار باشد به حساب این کم خونی روشنفکری برسیم باید یک یک آن حضرات گردانندگان و سخنرانان  «پرورش افکار» حسابها پس بدهند. به هر صورت در آن « دوره بیست ساله از ادبیّات گرفته تا معماری و از مدرسه گرفته تا دانشگاه، همه مشغول زردشتی بازی و هخامنشی بازی اند.» (جلال آل احمد-همان)[9]

فرهنگ عوامانه- سنّتی، که در ابتدا آتش بیار معرکه باستان ستایی بود، با قیام مشروطه کم کم میدان را برای باستان ستایی حسابگرانه و برنامه ریزی شده جریان فرهنگ وارداتی خالی نمود، به گونه ای که در دوران حکومت خودکامه و کاملاً وابسته رضاخان، باستان ستایی مشخصاً توسط فرهنگ وارداتی بر پیکر فرهنگ جامعه تزریق می شد، و آن هم با برنامه ریزی و تشکیلات منظم و حساب شده و سیاست گذاریهای –کوتاه مدت، میان مدت، دراز مدت- که خود این شیوه نیز از ویژگی های جریان وابسته فرهنگ وارداتی است. اما نکته قابل توجّه برای این دوران، این واقعیّت است که جریان فرهنگ وارداتی که از قیام مشروطه به دو شاخه راست و چپ تقسیم شده بود کم کم هویّت های به ظاهر مستقلی را در جامعه ما پیگیر بودند.

جریان راست فرهنگ وارداتی که خود را خدمتگزار پادشاهان و سرمایه داران و ملّاکین می دانست، در تلاش بود تا مکتب شاه پرستی را بر پایه تفاخرات نژادی و تاریخی بر پا دارد و جریان چپ فرهنگ وارداتی که خود را مدیون وابسته به انقلاب پیروز شمال (روسیه) می دید در تلاش بود تا با بهره گیری از محرومان و ضعفای جامعه، اندیشه های پر سر و صدای حکومت کارگری و مارکسیسم را بر پا دارد. (فصلنامه یاد- شماره 11- سال سوم- 1367- ص 107)

اما هر دو جریان برای رسیدن به آرمانهای خویش، در اسلام ستیزی  و باستان ستایی، در رقابتی سخت می کوشیدند. این دو فرزند فرهنگ وارداتی که یکی متولّد کلکته و بمبئی و دیگری متولّد قفقاز بودند، در برلین و لندن با پدر خود (فرهنگ استعماری) در سر یک سفره می نشستند، اما زمانی که پا در ایران می گذاشتند یکی داد وا مظلومایش بر آسمان می رفت و فریاد حمایت از کارگران و زحمتکشان سینه آسمان را می شکافت و دیگری آه و ناله سر می داد که کی باشد آن جلال و شکوه جم و کیخسرو بر خرابه های تخت جمشید اشک حسرت می ریخت و شعار خدا شاه میهن علم می نمود. یکی مردم نامه می ساخت و یکی شاهنامه هوا می کرد، ولی هر دو جریان خواهان زدودن اسلام، تغییر خط و زبان، پاکسازی نام های متداول و معمول و محو باورها و علائق ملّی‌ بودند.

چهره های سرشناس شاخه راست فرهنگ وارداتی اندک نیستند. شاید بتوان گفت که اساساً اکثر چهره های فرهنگی تاریخ معاصر کشور ما یا متعلق به جریان راست یا جریان چپ فرهنگ وارداتی هستند، چرا که اساساً حکومتهای وابسته تاریخ معاصر تنها با اندیشمندان جریان فرهنگ اسلامی ستیزی ریشه ای داشتند.

در حالی که با چهره های راست و چپ فرهنگ وارداتی همیشه مدارا می کردند و در بسیاری از مقاطع و موارد با تمام امکانات حکومتی و دولتی در ایجاد شهرت و محبوبیت آنان مجدّانه می کوشیدند. به هر حال برای نسل جوان امروز با توجّه به کتب و نشریات بجای مانده از گذشته ممکن است این سوال به وجود آید که چرا اکثر مشاهیر پهنه فرهنگ و سیاست گذشته خارج از جریان فرهنگ اسلامی هستند؟ که سؤالی است بجا و واقعیّتی آشکار، اما پاسخ به این سؤال را باید در سیاست گذاری های رژیم های وابسته جستجوگر بود که مجالی دیگر می خواهد. اما در ارتباط با بحث باستانگرایی در تاریخ معاصر لازم است به دو چهره سیاست گذار و خط دهنده از دو شاخه فرهنگ وارداتی اشاره ای بشود. احمد کسروی از شاخه راست‌‌گرای فرهنگ وارداتی و دکتر تقی ارانی از شاخه چپ‌گرای فرهنگ وارداتی، گرچه چهره های باستان‌ستای دیگری در هر دو شاخه هستند که به مراتب جنجالی تر از این دو چهره اند. اما ویژگی باند کسروی و ارانی، برنامه ریز و سیاست گذار بودنشان است که به هر تقدیر از رهبران فکری و فرهنگی چهره های فرهنگ پرداز تاریخ معاصرند و پیروانی کمرنگ و پررنگ را به دنبال کشیده اند.

با نگاهی به باستان ستایی در تاریخ معاصر به این واقعیّت دست می یابیم که شاخه راست فرهنگ وارداتی تا سقوط رژیم پهلوی به سیاست باستان ستایانه خود ادامه داد، اما شاخه چپ در همان آغاز دچار تزلزل شد و به انتقاد از خود پرداخت و کم کم از راهی که رفته بود، بازگشت و از شعارهایی که داده بود شانه خالی کرد و در این راه پیچیده حرکت کردن را بر شعارهای سطحی و مسخره و غیر واقعی ترجیح داد، و غرب زدگی و غرب گرایی را به جای باستانگرایی و باستان ستایی برگزید. اما با این وجود لبه تیز حمله خود را متوجّه اسلام نمود، و با همان شیوه قدیمی اشکالات فرهنگ سنّتی (عوامانه) را بزرگ کرد و به اسلام تاخت و همیشه فرد مؤمن و متدیّن را با مرتجع و متحجّر و عقب افتاده و فناتیک برابر دانست. (همان- ص108)

 

[1]- کامل خیرخواه، پژوهش در آئین مسیحیت، موسسه بوستان کتاب، چاپ دوم، 1389 ص 3 و 6 ، برگرفته از : تبیان , دفتر 13، مجموعه سخنان امام خمینی درباره قرآن (قرآن کتاب هدایت)

[2]- این پاراگراف از « در خدمت و خیانت روشنفکران ، چاپ انتشارات رواق ص 271 از کتابخانه دانشگاه UCLA استفاده شده است که متاسفانه دیگر دسترسی به نسخه ندارم. ولی نسخه ای که جدیدا خود تهیه کرده ام. چاپ چهارم همان کتاب از انتشارات فردوس 1379 است که مضمون بالا از صفحه 250 تا 270 آمده مخصوصا در صفحه 270 صراحت دارد.

[3]- (Francesco Petrarca) نویسنده ، مورخ ، شاعر و انسان شناس ایتالیایی زاده ۲۰ ژوئیه ۱۳۰۴ - درگذشته ۱۹ ژوئیه
1374  

[4]- خطیب معروف رومی بود. مارکوس تولیوس سیسرون خطیب، سیاست مدار و نویسنده رومی، متولد ۰۳٫۰۱٫۱۰۶ قبل از میلاد در «آرپی نوم»(۱) و مقتول در «فورمیا»(۲) به تاریخ ۰۷٫۱۲٫۴۳ قبل از میلاد بود.  

 -[5]در اینجا نیز با شیوه گریز از جهانی بودن اسلام توسط نویسندگان و محققین غربی بر می‌خوریم که همیشه سعی کرده اند اسلام را گاهی به عنوان ترک و ترکان عثمانی و گاهی عربی قلمداد کنند، شاید این شیوه برخورد ناشی از خود سانسوری قرون وسطی مسیحی باشد. به هر حال محقق این بخش از تاریخ هنر، جانسون نیز از این شیوه مبرّی نیست.

[6]- جلال آل احمد : در خدمت و خیانت روشنفکران چاپ چهارم انتشارات فردوس 1379 – ص 401-400 .

 -[7]چنانکه امروز نیز هر از چند گاهی که غرب سلطه گر در گِل می ماند باز هم هیکل پاپ مقدس ! است که از اروپای شرقی تا آمریکای لاتین و کانادا به این طرف و آن طرف کشیده می شود.

8-  يعقوب روفائيل صنوع Yaqub Sanu متولد  15 أبريل 1839 –درگذشته  1912  معروف به چمس سانووا، روزنامه نگار و نمایشنامه نویس ملی گرای مصری

[9]- در دوره اول «سلسله انتشارات موسسه وعظ و خطابه در سال 1315 شمسی چاپ شده و سخنرانان و نویسندگان آن دوره جمال الدین اخوی، لطفعلی صورتگر، رشید یاسمی، دکتر پرتو اعظم (پزشک)، عبدالله مستوفی، کاظم عصار، دکتر امیر اعلم، محمد حسین فاضل تونی، عبدالعظیم قریب، غلامحسین رهنما، دکتر قاسم غنی و دوره دوم آن در سال 1317-1316 منتشر شده و سخنرانان و نویسندگان آن دوره جمال اخوی، بدیع الزمان فروزانفر، نصرالله فلسفی، دکتر بیاتی، سید حسن طبسی، کاظم عصار، دکتر پرتو اعظم، عبدالعظیم قریب، دکتر قاسم غنی، غلامحسین رهنما بودند.

 

 

مقدمه کتاب در حال انتشار «بردگان فکری در پوستین روشنفکری» 

نظرات خوانندگان:
 
چنانچه نقدی یا نظری به اثر یا مطلب فوق دارید آن را بیان فرمایید.
نام:
نام خانوادگی:
پست الکترونیک:
متن پیام:
تصویر امنیتی:

بازگشت به صفحه اول

 
 استفاده از مطالب اين سايت با ذکر منبع بلامانع است.
? Design: Niknami.ir