موسسه مطالعات و پژوهش هاي سياسي

نامه طبری به گارودی

6578 بازديد   
نامه طبری به گارودی

روز 17 بهمن 1363 احسان طبری با نگارش نامه‌ای به روژه گارودی استاد دانشگاه، فیلسوف ، نویسندهٔ و تئوریسین حزب کمونیست فرانسه که به اسلام گرویده بود بر بحران ایدئولوژی مارکسیسم تأکید ورزید و پیوند خود را با جهان‌بینی الهی به عنوان راه برون‌رفت بشریت از انحطاط کنونی برخاسته از تمدن غرب اعلام داشت. این نامه پس از انتشار متن خاطرات احسان طبری با عنوان «کژراهه» که متضمن افشاگری‌های بکر و تکان‌دهنده‌ای بود ، نوشته شد ؛ خاطراتی که نسل جوان را بیش از پیش با چهره‌ی واقعی مارکسیسم آشنا کرد. پیش از این ایرج اسکندی از اعضای با سابقه‌ کادر مرکزی حزب توده در پاریس مستقر شد و با افشاگریهای خود عملا بر سخنان و اعترافات احسان طبری مهر تأیید زد. این روند که بخصوص پس از اعلام غیر قانونی بودن حزب توده در ایران صورت گرفت نهایتاً منجر به فروپاشی کامل حزب شد. به گونه‌ای که فقط شبحی از حزب باقی ماند و عملا فعالیتهایش متوقف شد .  

طبري، به طور سنتي از رهبران اصلی حزب توده بود و پس از انقلاب اسلامي نيز كه به ايران مراجعت كرد در مقام رسمي عضويت در هيئت سياسي و هيئت دبيران كميته مركزي حزب جاي داشت. رهبري حزب توده، حفظ طبري را در قالب رهبري حزب بسيار مهم مي‌دانست، زيرا به اهميت و جايگاه او در جامعة روشنفكران متجدد ايران واقف بود. در واقع، وجود طبري براي حزب مهم‌ترين برگ تبليغاتي در جذب نسل جوان غربگرا محسوب مي‌شد. ولي واقعيت اين است كه رهبري حزب توده به دقت متوجه تناقضات دروني بينش مكتبي و سياسي طبري بود و ناهمخواني بافت فكري وي را با ماركسيسم و سياست‌هاي جاري حزب مي‌شناخت. لذا، طبري را در چهارچوب معيني محصور ساخت و كوشيد تا مانع ارتباطات اجتماعي او شود.

طبري طي چهارساله پس از انقلاب اسلامی، و به ويژه در سالهاي 1360ـ 1361، در خانه‌اي مخفي جاي داده شده بود و تنها عده ای محدود، آن هم با تصويب هيئت دبيران حزب ، حق معاشرت با او را داشتند.

عليرغم اين، حزب توده به نوشتار طبري نياز داشت و لذا درج برخي مضامين در مقالات طبري، كه با چهارچوب رسمي ماركسيسم و با بينش مكتبي و سياسي دیگر سران حزب همخواني نداشت، به شدت تقابل آنان را عليه طبري برانگيخت. اوج اين تقابل در سالهاي 1360ـ 1361 مشاهده شد كه برخي از آثار طبري بدون نظارت هيئت دبيران و مستقيماً توسط انتشارات حزب منتشر شد.

طبري در كتاب «جستارهايي از تاريخ» ، به تاويل تاريخ با تئوري «ظهور و سقوط تمدن‌ها» پرداخت و متأثر از انقلاب اسلامي ايران، نظريه «تعارض شرق و غرب» را مطرح ساخت.

واقعيت اين بود كه تأثيرات شگرف انقلاب اسلامي در ايران و منطقه، طبري را به تعمق و باز‌انديشي و غور در تاريخ جهان و ايران و طلوع و افول تمدنها فراخوانده بود. اين تعمق، سبب شد طبري در آخرين سالهاي دوره ماركسيستي زندگي خود، به ويژه سالهاي 1360ـ 1361 كه در خلوت نهانگاه مجال كافي براي خوديابي داشت، بخش اعظم وقت خود را به مطالعه تاريخ تمدن‌ها صرف كند و به ويژه جنگهاي صليبي و ظهور رنسانس در اروپا و تأثيرات شرق اسلامي، سخت او را به خود مشغول دارد. مجموعه اين بازبيني‌ها، طبري را به اين نظريه رساند كه تاريخ بشر، تاريخ پيدايش و رشد و اوج و سپس انحطاط و افول تمدن‌هاست.

طبري علاوه برآنكه يك متفكر برجسته ماركسيست بود، به عنوان يك روشنفكر ايراني شهرت و معروفيت بسيار داشت. نسل نويسندگان و شعرا و مترجمين و محققين ايراني كه در سالهاي پس از شهريور 1320 پا به عرصه حيات روشنفكري گذاردند، با طبري آشنايي داشتند و براي وي، به عنوان يك متفكر و نويسنده برجسته، صرفنظر از تعلق حزبي او، احترام قائل بودند.

احسان طبري داراي مقالات متعددي در زمينه مسايل فلسفه و جامعه‌شناسي از ديدگاه ماركسيستي بود كه در كتابهاي مختلف او، از جمله نوشته‌هاي فلسفي و اجتماعي وی منتشر شده است. بدون ترديد، هر خواننده منصفي كه به مطالعه آثار طبري و مقايسه آن با آثار چهره هایی مانند فرانتسف بپردازد، بر تحليل عميق‌تر و همه‌جانبه‌تر، شناخت ژرف‌تر و بيان استوارتر و رساتر طبري صحه مي‌گذارد. به علاوه، مقايسه آخرين اثر تئوريك طبري، شناخت و سنجش ماركسيسم، كه از ديدگاه نقادي فارغ از پيشداوري نگاشته شده، در مقايسه با اثر فرانتسف و آثار مشابه ماركسيستي، جامعيت و احاطه و ژرفاي بينش طبري را نشان مي‌دهد.

تأثيرات شگرف انقلاب اسلامي، طبري را به اين نتيجه رساند كه دوران معاصر، دوران افول و زوال مرحله سوم تمدن بشري است و اكنون ما در آستانه مرحله چهارم قرار داريم كه شاخص آن انحطاط و زوال تمدن معاصر غرب و ظهور تمدني نوين است. طبري در اين تحول، جايگاه برجسته‌اي براي انقلاب جهاني اسلام قائل بود. وی اين پديده را «پژواك تاريخ» خوانده و چنين می نویسد:

« انقلاب ايران به مثابه آغاز يك انفجار انقلابي تاريخي در منطقه، سخت امپرياليسم امريكا را مضطرب ساخته است، زيرا در آهنگ نيرومند ناقوس آن پيام مرگ بهره‌كشي را مي‌شنود. معني اين سخن چيست؟ معني اين سخن آن است كه انقلاب ايران نه تنها در درون جامعه ايران ادامه دارد،... بلكه در بيرون نيز ادامه دارد و سرانجام نه تنها بايد رژيم صدام را بروبد، بلكه اسراييل غاصب را نيز بكوبد و قدس را رهايي بخشد.»

روشن است كه اين ديدگاه نه تنها با ماركسيسم مغايرت داشت، بلكه با مشي شوروي در منطقه و سياست حزب توده نيز در تضاد بود. نه شوروي و نه حزب توده، انقلاب اسلامي را چنين نمي‌نگريستند و شعار انقلاب اسلامي مبني‌ بر سقوط صدام و رهايي قدس را ماجراجويي «افراطيون مسلمان» مي‌دانستند. اين سخنان در شرايطي گفته شد كه حزب توده به «تداوم» انقلاب ايران در درون اعتقادي نداشت و در سال 1361 افول انقلاب و «چرخش به راست» آن را تحليل مي‌كرد.

  طبري اگر به غرب پناه مي‌برد، بي‌شك، همانند الكساندر سولژنيتسين‌ها سوژه تبليغات گسترده رسانه‌هاي غربي قرار مي‌گرفت و خاطرات و نوشتار او با آب و تاب در مطبوعات پر تيراژ انعكاس مي‌يافت و بر آن تقريظ‌ها و تمجيدها نگاشته مي‌شد، چرا كه غرب در سيماي او، برگ جديدي در رقابت استكباري خويش با شرق كمونيستي مي‌يافت. ولي طبري به ايران اسلامي پناه برد و نفي گذشته خويش را، همانند همپايه فرانسوي‌اش، روژه‌گارودي، در اثبات اسلام و انقلاب اسلامي جست. طبري از دامان الحاد ماركسيستي به آغوش دنياگرايي كاپيتاليستي نيافتاده، بلكه در بازپسين سالهاي عمر خود ‌كوشید تا «آرامش روح» را در وطن اسلامي خود و با رجعت به وجدان و فطرت مذهبي‌ـ اسلامي جستجو كند و در اين تلاش با بيم و اميد تلاش کرد تا با قلم خويش، گذشته را جبران و دين خود را به مردم ادا كند.

  تحول فكري انديشمندان نام آوري مثل روژه گارودي و  احسان طبري حاكي است كه ماركسيسم نظريه‌اي است براي همان دوران تند و پر احساس جواني! طبري در حقیقت با نگارش مقالات در دوره تحول زندگانيش به جراحي ماركسيسم و نيز حزب توده از درون دست يازيد و كژراهه را در هر دو بعد نظري و سياسي و روشني نشان داد. او مثل باغباني بود كه با دانش و شكيبايي نهالي را پرورد و سرانجام وقتي ديد كه درختش ميوه تلخ ببار آورده است، خود تبر به دست گرفت و به جان درخت افتاد و از آن هيزمي ساخت براي گرم كردن انديشه مذهبي و مذهب.

 روزی که روژه گارودی عطای حزب کمونیست فرانسه را به لقایش بخشید و حقیقت را در اسلام پیدا کرد ، روزي كه جلال آل‌احمد بازوبند انتظامات حزب توده را از بازويش كند و به گوشه‌اي افكند و شرم زده از جمع توده‌اي‌ها گريخت و روزی كه احسان طبري تسمه ماركسيسم را از ذهنيت خود برداشت ، به خوبی روشن شده بود که ماركسيسم و گروههاي چپ ريشه‌اي و گستره‌اي نخواهند يافت.

برگرفته از کتاب حزب توده ،موسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی 

نظرات خوانندگان:
 
چنانچه نقدی یا نظری به اثر یا مطلب فوق دارید آن را بیان فرمایید.
نام:
نام خانوادگی:
پست الکترونیک:
متن پیام:
تصویر امنیتی:

بازگشت به صفحه اول

 
 استفاده از مطالب اين سايت با ذکر منبع بلامانع است.
? Design: Niknami.ir